• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است

حرم ودیر یکی سبحه و پیمانه یکی است

این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است

هر کسی قصه شوقش به زبانی می خواند

چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکی است

این همه شکوه ز سودای گرفتاران است

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکی است

ره هر کس به فسونی زده ان شوخ ار نه

گریه نیمه شب و خنده مستانه یکی است

گر زمن پرسی از ان لطف که من می دانم

اشنا بر در این خانه و بیگانه یکی است

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکی است

عشق اتش بود و خانه خرابی دارد

پیش اتش دل شمع وپر پروانه یکی است

گر به سر حد جنونت ببرد عشق عماد

بی وفایی و وفاداری جانانه یکی است
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

آه چه آرام وپرغرور گذر داشت

زندگی من چوجویبارغریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه، چه آارم وپرغرور گذرداشت . . . . .

بیش ازاینها آه، آری

بیش از اینها میتوان خاموش ماند



میتوان ساعات طولانی

بانگاهی چون نگاه مردگان،ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان



میتوان فریادزد

با صدای سخت کاذب، سخت بیگانه

دوست میدارم
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

به ظرافتِ شعر

شهوانی‌ترینِ بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند
که جاندارِ غارنشین از آن سود می‌جوید
تا به صورتِ انسان درآید.

و گونه‌هایت
با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت می‌کنند و
سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کرده‌ام
بی‌آنکه به انتظارِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسبی‌خانه‌های دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!



و چشمانت رازِ آتش است.

و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست
هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد.

و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم می‌کند.



کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.

در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.



توفان‌ها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نی‌لبکی می‌نوازند،
و ترانه‌ی رگ‌هایت
آفتابِ همیشه را طالع می‌کند.

بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه‌های شهر
حضورِ مرا دریابند.

دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می‌دهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.

پیشانی‌ات آینه‌یی بلند است
تابناک و بلند،
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن می‌نگرند
تا به زیباییِ خویش دست یابند.

دو پرنده‌ی بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟

تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه‌ها و دریاها را گریستم
ای پری‌وارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد! ــ
حضورت بهشتی‌ست
که گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.

و سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود.

بهمنِ ۱۳۴۲
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

هه ! هيچ کدومتون نميفهمين
به خدا هيچ کدومون نميفهمين
وقتي دنيات واقعا سياه شده
وقتي موقع نوشتن بغضت ميترکه
ميفهمي چه حسي داره ؟؟؟
بعد ميگي همه اينها تبليغه؟


آماده اي ؟ که تو هم منو ترک کني
يا مي خواي بشنوي تا درد منو درک کني
مي خونم تا تو دلم اين بار سنگين نمونه
اين اشکه منه که باعث رنگين کمونه
اين صداي اشک منه به هر گوشه رسيد
فعلا که زندگي گرگه و ما يه خرگوشه سفيد
دلم بهم ميگه اين ناله ها کافي نيست يه ريز
غرق خوابم ، واسم يه ليوان کافي ميکس بريز
که بيدار بمونم ببينم من چه واژهاي
مي تونه بهتر بيان کنه عمق اين تراژدي
وقتي کسي راه نمياد باهام جز سايه من
بايدم رپ معني دار بشه مايه ننگ
با همين امکاناتم ميرم تو اين راه پيش و پس
وقتي 70 ميليون مي خوان کار شيش و هشت
پس ديگه حاجت کدوم استخاره هست ؟
بايد بکنم از استعدادم استفاده پس

گله دارم ، آره من از خدا گله دارم
که چرا در هر قدمم مي خوره گره کارم
ديگه پر شده از ناله ها دله پارم
که چرا خوبيهاي دنيا واسم نصفه کارست
وقتي غرق ميشم آره زير سيل کارم
وقتي نميشه بدست بيارم دل يارم
وقتي شونه اي ندارم روش سر بذارم
ميگم گله دارم ، گله از اين دل زارم


مي گي کفر نگو ، تو هم شکر کنش باز
ولي وقتي شب رفته و اينجا صبح شدش باز
و خورشيد تابيد رو مشکلي که تو دل من بوده
حالا منم و روزگار و يه دوئل مردونه
مي گم بکش خودتو بذا يه نفسي بکشي
وقتي داري راه زندگيتو عوضي مي کشي
به مشکلاتم مي گم من دوباره نمي خوامت
چرا سختي واسه منه خوشي مال رفيقامه ؟
از شاسن بده مائه جاده تنگ ميشه ، آره
وقتي دست به طلا هم ميزنيم سنگ ميشه ، آره
وقتي به آينده ها ندارم حص خاصي
وقتي به جيبم ندارم حتي اسکناسي
پيش دوست و آشنا هم نمي خوام کم بيارم
مجبورم سر و تش رو با يه دروغ هم بيارم
جاي اينکه خدا واسه مشکلم پا پيش بذاره
کاري کرده صبح و شب رو سرم آتيش بباره


گله دارم ، آره من از خدا گله دارم
که چرا در هر قدمم مي خوره گره کارم
ديگه پر شده از ناله ها دله پارم
که چرا خوبيهاي دنيا واسم نصفه کارست
وقتي غرق ميشم آره زير سيل کارم
وقتي نميشه بدست بيارم دل يارم
وقتي شونه اي ندارم روش سر بذارم
ميگم گله دارم ، گله از اين دل زارم

تا که پوله به جيبت دورت از دوستي پره
تا که مشکل داري نميبيني دوستي دورت
جز 2 ، 3 نفر رفته هر کي سمت ما بود
حالا ماييم و بورس و چک و سفته هاممون
اونها شعار مي دادن منو درکم مي کنن
ولي وقت سختي ديدم چطور ترکم مي کنن
چه دوستهاي من ، چه عشق و چه برادرم
نميدونستم ضامن رابطمه درآمدم
و واسه مشکلاته به هم ريخته حال روحيم
حالا کجاي دنيا فرار کنم با چه رويي؟
و تو هر کشوري که به تو بخوان اقامت بدن
واسه ايراني بودنت تو رو حقارت ميدن
تو رويا بودم که حال خوشم هميشگي است
و حالا مي فهمم هيچ مادياتي هميشه نيست
دنيا کاري کرد که چشم هاي من هر شب اشکه
ولي نميبازم ، مگه دنيا از رو نعشم رد ش
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

عـــذر مي خوام دقـــت كردين به اندازه همه تاپيـــك هاي انجمن هاي ديگه ما اين جــا تاپيـــك " شعر مور علاقه من " داريم .. ؟!
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

تــورفته اي و بــاز هم
مــن و غم نگفــته ها
و بغــض مانده در گلو
و گــريه هاي بي صــدا
تو رفته اي و باز هم
مــن و شبان بي فروغ
و اشكهــاي ناشكيــب
و ايــن زمــانه ي دروغ
تو رفتــه اي و باز هم
من و خيــال بودنت
ويــاد روزهاي خوب
و حســرت نبودنت
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا
آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش
می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید :
” آی آدم ها .. “

و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رساتر
از میان آبهای دور یا نزدیک
باز در گوش این نداها
” آی آدم ها… “
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

من شعر خدا که قیصرامین پور رو دوس دارم
پیش از این ها فکر میکردم خدا.....................
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

گر تو پنداری که جز تو غمگسارم نیست ، هست ور چنان دانی که جز تو خواستگارم نیست ، هست

یا بجز عشق تو از تو یادگارم هست ، نیست یا قدم در عشق تو سخت استوارم نیست ،هست

یا بجز بیدادی تو کارزارم هست ، نیست یا به بیداد تو با تو کارزارم نیست ، هست

یا سپید و روشن از تو کار و بارم هست ، نیست یا سیاه و تیره بی تو روزگارم نیست ،هست

یا بر امید وصالت شب قرارم هست ، نیست یا در اندوه فراقت دل فگارم نیست ،هست

یا فراقت را بجز ناله شعارم هست ، نیست یا وصالت را شب و روز انتظارم نیست ، هست

گر دگر همچون سنایی صید زارم هست ، نیست یا اگر شیریست او آنگه شکارم نیست ، هست
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی درِ ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیّتی نویسی و هدیّتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیر دستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کمِ خویش گیر و رستی
 
Back
بالا