• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

گریه کار کمی ست
برای توصیف رفتنت
دارم به رفتار پرشکوهی
شبیه مرگ
فکر می کنم ...

" کامران رسول زاده "
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛
سخت آزارم داد...!
بال بگشودم و سمتش رفتم؛
از زمینش کندم؛
به هوا آوردم؛
آخر عمرش بود؛
که فریب چشمش،سخت جادویم کرد!!!
در نوک یک قله،آشیانش دادم!
که همین دل رحمی،چه بروزم آورد!!!
عشق جادویم کرد؛
زهر خود بر من ریخت؛
از نوک قله زمین افتادم!
تازه آمد یادم؛
من عقابی بودم،بر فراز یک کوه!
آشیان خود را به نگاهی دادم

"غلامرضا موحدى"
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

چشم تو خواب می‌رود یا که تو ناز می‌کنی نی به خدا که از دغل چشم فراز می‌کنی

چشم ببسته‌ای که تا خواب کنی حریف را چونک بخفت بر زرش دست دراز می‌کنی

سلسله‌ای گشاده‌ای دام ابد نهاده‌ای بند که سخت می‌کنی بند که باز می‌کنی

عاشق بی‌گناه را بهر ثواب می‌کشی بر سر گور کشتگان بانگ نماز می‌کنی

گه به مثال ساقیان عقل ز مغز می‌بری گه به مثال مطربان نغنغه ساز می‌کنی

طبل فراق می‌زنی نای عراق می‌زنی پرده بوسلیک را جفت حجاز می‌کنی

جان و دل فقیر را خسته دل اسیر را از صدقات حسن خود گنج نیاز می‌کنی

پرده چرخ می‌دری جلوه ملک می‌کنی تاج شهان همی‌بری ملک ایاز می‌کنی

عشق منی و عشق را صورت شکل کی بود اینک به صورتی شدی این به مجاز می‌کنی

گنج بلا نهایتی سکه کجاست گنج را صورت سکه گر کنی آن پی گاز می‌کنی

غرق غنا شو و خمش شرم بدار چند چند در کنف غنای او ناله آز می‌کنی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

این روزا با خوندن اخبار کوبانی این شعرو زیاد زمزمه می کنم


هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خوهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد


سیف فرغانی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

زندگی یک چمدان است که می آوریش
بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
خودکشی ، مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم
گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
قبل رفتن دو سه خط فحش بده ، داد بکش
هی تکانم بده ، نفرین کن و فریاد بکش
قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم
مثل سیگار ، خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش
مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز
من خرابم بنشین ، زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت ، این همه سیگار نکش
آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند ، منم
آنقدر داغ به جانم ، که دماوند منم
توله گرگی ، که در اندیشه ی شریانِ منی
کاسه خونی ، جگری سوخته مهمان منی
چَشم بادام ، دهان پسته ، زبان شیر و شکر
جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر
تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
بازی منتهی العافیه را می بازم
سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم
رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم
ماده آهوی چمن ، هوبره ی سینه بلور
قاب قوسِین دهن ، شاپریه قلعه ی دور
مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم
ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم
نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم
خنده های نمکینت ، تب دریاچه ی قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم
مویِ بَرهم زده ات ، جنگل انبوه از دود
و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود
قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند
هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم
چشممان خورد به هم ، صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت
سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید
دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت
شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست
آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند
چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم ، از دهنت افتادم
و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم
از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سرِ پاییز توافق کردیم
هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت
همه شهر مهیاست مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست مبادا که تو را
این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پی یک شام بزرگند مبادا که تو را
دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را
پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را
نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را
تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه
برف و کولاک زده راه خراب است نرو
بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم
بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
این شب وسوسه انگیز مرا می شکند
بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست
بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست
و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم
می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش
[size=12pt]...خودکشی دست خودم نیست ، خدایا تو ببخش


* علیرضا آذر (:
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

شمع من

تا سحر ای شمع بر بالین من امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه ی غم ناگهان بر دل نشست رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام امیدم به خون آغشته شد تیر های غم چنان بر دل نشست

کاندرین دریای مست زندگی کشتی امید من بر گل نشست

آه ! ای یاران به فریادم رسید ورنه مرگ امشب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه چون به دام مرگ افتادم ، رسد

گریه و فریاد بس کن شمع من بر دل ریشم نمک دیگر مپاش

قصه ی بی تابی دل پیش من بیش از این دیگر مگو خاموش باش

جز تو ام ای مونس شب های تار در جهان دیگر مرا یاری نماند

ز ان همه یاران به جز دیدار مرگ با کسی امید دیداری نماند

همدم من ، مونس من ، شمع من جز توام در این جهان غمخوار کو؟

واندین صحرای وحشت زای مرگ وای بر من وای بر من یار کو؟

اندرین زندان، من امشب، شمع من دست خواهم شست از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشکنند ملتم زنجیر های بندگی


دکتر علی شریعتی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

داشتم نگاهت می کردم
نگاهت می کردم

گفتم وای !
چه زیبا شده ای ! بانوی من
دستم را گرفتی

خدا گفت :
چه لحظه‌ی باشکوهی

شماها عشقبازی کنید ،
من هم خدا می شوم و
خلقت جهان را شروع کرد

سه روزش صرف اندام تو شد
سه روزش خرج دست های من

روز هفتم
صدای تو را جوری درآورد که
تا ابد دلم بریزد


"عباس معروفی"​
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

جهان یک سره فریاد میشد

اگر روضه خوان ها

حرف هایت را می شمردند

نه زخم هایت را


سعید بیابانکی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!


سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشد
به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد

مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه برپیچد
خسک در راه مشتاقان بساط پرنیان باشد

ندارد با تو بازاری مگر شوریده اسراری
که مهرش در میان جان و مهرش بر دهان باشد

پری رویا چرا پنهان شوی از مردم چشمم
پری را خاصیت آنست کز مردم نهان باشد

نخواهم رفتن از دنیا مگر در پای دیوارت
که تا در وقت جان دادن سرم بر آستان باشد

گر از رای تو برگردم بخیل و ناجوانمردم
روان از من تمنا کن که فرمانت روان باشد

به دریای غمت غرقم گریزان از همه خلقم
گریزد دشمن از دشمن که تیرش در کمان باشد

خلایق در تو حیرانند و جای حیرتست الحق
که مه را بر زمین بینند و مه بر آسمان باشد

میانت را و مویت را اگر صد ره بپیمایی
میانت کمتر از مویی و مویت تا میان باشد

به شمشیر از تو نتوانم که روی دل بگردانم
و گر میلم کشی در چشم میلم همچنان باشد

چو فرهاد از جهان بیرون به تلخی می‌رود سعدی
ولیکن شور شیرینش بماند تا جهان باشد

سعدی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

تو را بــه نیت یک شـعر تازه خلق نمود
همان خدا که مرا بی اجازه خلق نمود

بـــرای خاطر تـــو فـــرم پیش را خط زد
مدرن تر شد و یک سبک تازه خلق نمود

برای خلقت من ایده ای جدید نداشت...

سیاه و سرد بــه این رهگذر کشید مرا
کشید گوشه ی یک صفحه ی جدید مرا

سیاه و سرد...سلام مرا جواب نداد
کشید مثــل زمستــان "م.امید" مرا

برای سنجش رنج عذاب های خودش
نگــاه کـــرد بــــه پایین و برگـــزید مرا

تورا ستاره ی آینده های روشن کرد
ولی گذاشت دراین ماضـی بعید مرا

گذشته حلقه زد و دور سینه ام گره خورد
گذشته مـــار سیاهـــی شد و گـــزید مرا

تمام وقتش را صرف خلقت تو نمود
ولـــی چقدر سراسیمه آفرید مرا !


حامد ابراهیم پور
 
Back
بالا