نوشته شده بر عرش خدا با قلم حیدر کرار
خدا خلق نموده ست زمین را و زمان را
ز غبار قدم حیدر کرار
بود آبروی عرش، غبار حرم حیدر کرار
و رضای دل حق، از سر لبخند علی باشد و
غمگین شود از درد و غم حیدر کرار
بود خشم خدا بر لب تیغ دو دم حیدر کرار
رسولان اولی العزم
نمک خورده جود و کرم حیدر کرار
امیری و دلیری و همه کاره خلقت
شدن اینها همه یک لطف کم حیدر کرار
بدانید بدانید، اگر کعبه شده قبله
فقط بوده ز یمن قدم حیدر کرار
یا علی ابوتراب
و این شاه علی باشد و عالم همگی به کف اوست
خدایی شدن عالم هستی هدف اوست
همه آبروی اهل زمین، اهل سما از شرف اوست
بدانید همه مرکز عالم نجف اوست
علی کیست؟
همانی که خدا خوانده ثنایش
دریده دل کعبه به هوایش
علی کیست؟
همانی که نوشته به روی درب بهشت
این سخن از خط خدایش
شده داخل آن هر که بود در دل او مهر و مرامش
منه ذره دریدم دل خود را به هوایش
علی کیست؟
همانی که بود عالم وآدم همه مستند ز جامش
و نشسته دل زارم چو کبوتر لب بامش
علی کیست؟
همانی که خدایی ست کلامش
و مرامش و نمازش و قعودش و سجودش و قیامش
علی کیست؟
همانی که خدا داده سلامش
علی کیست؟
همان صاحب دل ها
همان مالک عقبی
و همانی که خدا داده به او هستی خود را
و هستی خدا کیست بجز حضرت زهرا
یا علی ابو تراب
علی کیست؟
همانی که دهد خاتم شاهانه گدا را
و همانی که حسینش به جهان کرده علم کرب و بلا را
و همانی که ابوالفضل از او درس گرفته ست وفا را
و همانی که بود همت او، غیرت او، هیبت او
در نفس زینب کبری
همان زینب کبری که با خطبه مردانه طرفدار علی گشت
و زان خطبه خداوند بدهکار علی گشت
کسی گفت این حقیقت را شنیدی،
شده معلوم در ژاپن جدیدن
بجز یک در صد جمعیت آن
نودنه درصدش خنگند و کودن
ولی برعکس توی کشور ما
ضریب آی کیو بالای بالاست
بجز یک درصد ملت که خنگ است
نودنه درصدش باهوش و داناست
به او گفتم چرا پس ما "فزرتیم"
ولی آنها چنان با اقتدارند؟؟
جوابم داد چون که در دو کشور
همان یک در صدی ها راس کارند!!!
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
چنان ز پند شما ناصحان زمین گیرم
که گر دوباره نصیحت کنید، می میرم
مرا به خویشتن خویش وانهید که من
نه از قبیله ی زهدم ، نه اهل تزویرم
مرا به حال دگردیسی ام رها سازید
که در شگفت ترین لحظه های تغییرم
اسیر وسوسه ی سفره های تان نشوم
که از سلاله ی مردان چشم و دل سیرم
حریم خواب من آن سوی خواب های شماست
اگرچه مثل شما واژگونه تعبیرم
کمی دقیق تر از هر کسی مرور کنید
مرا که صاحب داوودی از مزامیرم
شما به سوی همان قله ها شتابانید
که من زفتح بلندای شان سرازیرم
مرا به پیروی از عاقلان چه می خوانید؟ !
که من برای خودم مرشدم ، خودم پیرم!!
زندگی را آنچنان سخت مگیر
من نمی گیرم هیچ
آنچنان سخت مگیر، که من نمی میرم هیچ
من نمی گیرم هیچ
جا ی شکرش باقیست ، تن سالم دارم
گردنی امن و امان از تیغ ظالم دارم
آبرویی آنچنان و بر و رویی کم و بیش
دست بی آز و طمع دارم و
سر درون لاک دل خویش
نه دلم در پی آزار کسی ست
نه نگاهم شور، بر گرمی بازار کسی ست
دلم گرفته ای دوست ،هوای گریه با من
گر از قفس گریزم،کجا روم،کجا من؟
کجا روم؟که راهی به گلشنم ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل،نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج ،رها...رها... رها من
ز من هر انکه او دور ،چو دل به سینه نزدیک
به من هرانکه نزدیک ،ز او جدا جدا من...
نه چشم دل به سویی،نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی،به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزون؟نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم ،در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من