• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

چشمم اُفتاد به آن آیینه یِ سرد و کثیف
طبقِ معمولِ همیشه
پس از آن گریه یِ بی اتمامم
ترسیدم لرزه افتاد به بند بندِ همه اَندامم
از خودم پرسیدم:
من همان دختر سرزنده یِ خوش فرجامم؟
کو دو چشمی که در آن شوقِ جهان پیدا بود؟

مریم شعبانی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

خدا همیشه به دیوانه ها حواسش هست
گذاشت سرخ ترین سیب،سیب من باشد
حسود نیستم اما کسی به غیر خودم
غلط کند که بخواهد رقیب من باشد
به هر کسی که شبیه تو نیست،بدبینم!
اجازه هست که عشقت نصیب من باشد؟
امید صباغ نو
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!




عاشقم.....

اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ،
منِ دلداده به آهی ،
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی......
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ،
تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم..
به كسي كينه نگيريد
دل بي كينه قشنگ است
به همه مهر بورزيد
به خدا مهر قشنگ است
دست هر رهگذري را بفشاريد به گرمي
بوسه هم حس قشنگي است
بوسه بر دست پدر
بوسه بر گونه مادر
لحظه حادثه بوسه قشنگ است
بفشاريد به آغوش عزيزان
پدرومادروفرزند
به خدا گرمي آغوش قشنگ است
نزنيد سنگ به گنجشك
پر گنجشك قشنگ است
پر پروانه ببوسيد
پر پروانه قشنگ است
نسترن را بشناسيد
ياس را لمس كنيد
به خدا لاله قشنگ است
همه جا مست بخنديد
همه جا عشق بورزيد
سينه با عشق قشنگ است
بشناسيد خدا
هر كجا ياد خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است
رحمان نصر اصفهانی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

ای همه گلهای از سرما کبود،
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز این چنین غمگین نتافت
باغ هرگز این چنین تنها نبود!


تاجهای نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد در سینه تان
صبح میخندد خود آرایی کنید!
اشکهای یخ زده آیینتان.


رنگ عطر آویزتان بر باد رفت ،
عطر رنگ آمیزتان نابود شد ،
زندگی در لای رگهاتان فسرد،
آتش رخساره هاتان دود شد !

روزگاری شام غمگین خران ،
خوشتر از صبح بهارم مینمود .
این زمان حال شما حال من است ،
ای همه گلهای از سرما کبود!

روزگاری چشم پوشیدم ز خواب،
تا بخوانم قصّه ی مهتاب را
این زمان-دور از ملامت های ماه-
چشم میبندم که جویم خواب را !

روزگاری یک تبسم ،یک نگاه ،
خوشتر از گرمای صد آغوش بود.
این زمان بر هر که دل بستم ، دریغ،
آتش آغوش او خاموش بود .


روزگاری،هستیم را مینواخت
آفتاب عشق شور انگیر من
این زمان، خاموش و خالی مانده است
سینه ی از آرزو لبریز من .

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشک غم از لب ربود
زندگی در لای رگهایم فسرد
ای همه گلهای از سرما کبود!

-فریدون مُشیری
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلا هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود.

حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند، می گرید
دلتنگ می شود

دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست
آدم تصادف می کند،
با یک اتوبوس خاطره های مست...

" شهریار بهروز "
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

ﻣﮕـــــــﺮ ﭼﻘـــﺪﺭ ﻋـُـــﻤﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﮐﻪ ﺩﯾــــــــﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﻫـــــــﻢ
ﻧﺒــــــــﺎﺷﯿــــﻢ
ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ
ﺷﻮﺧﯽ ﺷﻮﺧﯽ ﻋﺎﺷــﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺑﯽ ﻓـﮑﺮ، ﻗﻠﺒﺶ ﺭﺍ ﺟﺎ می گـذﺍﺭﺩ
ﺟﺪﯼ ﺟﺪﯼ ﻣﯿﻤﯿﺮﺩ ...
اما در ایـن میان
ﮔﺎﻩ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧـﺪﮔﯽ ﺭﺍﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻓﺖ
ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ...
ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧـﺪﮔﯿﺖ...
ﯾـﮏ ﻧﻔـﺮ ﺑﺎﺷـﺪ !!



تنهایــــــی که عــــــار نیست…
مـیدانی،
دنیا پُر است از آدمهایی که گـــــــم شده اند اما
در یک اشتباهــــــ تاریخـــــــی،
گمان می کنند که گم کرده اند، معشوقــی را
که همیشـــــه چهارچشمــی می پائیدند، مبــــادا
یک مو از سر عاشقانه های خیال آینده شان کم شود…
تنهایی عار نیست....
پشت صحنــــــــه ای است از
عاشقانــــه های نابلوغی که، در حد حرف باقی مانده اند،
مبادا کسب و کار شاعـــــر از سکه بیافتد
مبادا دنیا رُوی پاشنه شعـــــــرهایی بچرخد که
به تیـــــــــراژِ چند هزار هزار معاشــقه، منتشر می شوند.
تنهایــــی عــــــار نیستـــــــ…
اتمامِ حجــــت است با
آعوش های بی در و پیکری که جز به وقت بی کسی
به رویت گشوده نمیشوند!



پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
پشت سر هر آنچه که دوستش می داری
و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی
بهتر است بالاتر را نگاه نکنی
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد
و او آنقدر بزرگ است
که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند


پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی
اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح
خدا چندان کاری به کارَت ندارد
اجازه می دهد که عاشقی کنی
تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .


اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی
خدا با تو سختگیرتر می شود
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر
و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر
بیشتر باید از خدا بترسی
زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد
مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند


پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری
خدا هم گامی در غیرت برمی دارد
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است
و وصل چه ممکن و عشق چه آسان
خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
و معشوقت را درهم می کوبد
معشوقت ، هر کس که باشد
و هر جا که باشد و هر قدر که باشد
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است
ناامیدی از اینجا و آنجا
ناامیدی از این کس و آن کس
ناامیدی از این چیز و آن چیز


تو ناامید می شوی و گمان می کنی
که عشق بیهوده ترین کارهاست
و بر آنی که شکست خورده ای
و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق
و آن همه عشق را تلف کرده ای
اما خوب که نگاه کنی
می بینی حتی قطره ای از عشقت
حتی قطره ای هم هدر نرفته است
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
و به حساب خود گذاشته است


خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی
که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای
و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای
پس به پاس این ؛ قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد
تا به تو ارزانی اش کند


فردا اما تو باز عاشق می شوی
تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر


راستی :
اما چه زیباست
و چه باشکوه و چه شورانگیز
که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!


شاعران نمی دانم :-[
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند

کمال سر محبت ببین نه نقص گناه

که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند

ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی
که خاک میکده ما عبیر جیب کند

چنان زند ره اسلام غمزه ساقی
که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند

کلید گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن که در این نکته شک و ریب کند


شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعیب کند

ز دیده خون بچکاند فسانه حافظ
چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند

حافظ
 
  • لایک
امتیازات: NT
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

احمدک ... ( علی اصغر اصفهانی )

معلم چو آمد، به ناگه کلاس

چو شهری فروخفته خاموش شد؛

سخن‌های ناگفته‌ی کودکان

به لب نارسیده فراموش شد.


سکوت کلاس غم‌آلوده را

صدای درشت معلم شکست؛

ز جا احمدک جست و بند دلش

بدین بی خبر بانگ، ناگه گسست:


بیا احمدک، درس دیروز را

بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت.

ولی احمدک درس‌ ناخوانده بود

به جز آنچه دیروز آن‌جا شنفت.


عرق چون شتابان سرشک یتیم

خطوط خجالت به رویش نگاشت؛

لباس پر از وصله و ژنده‌اش

به روی تن لاغرش لرزه داشت.


زبانش به لکنت بیفتاد و گفت:

بنی‌آدم اعضای یکدیگرند

وجودش به یک‌باره فریاد کرد:

که در آفرینش ز یک گوهرند.


در اقلیم ما رنج بر مردمان،

ـــ زبان دلش گفت بی‌اختیار ـــ

چو عضوی به درد آورد روزگار،

دگر عضوها را نماند قرار.


تو کز، کز، تو کز ... وای! یادش نبود؛

جهان پیش چشمش سیه‌پوش شد.

سرش را به‌سنگینی از روی شرم

به پایین بیفکند و خاموش شد.


ز چشم معلم شراری جهید

نماینده‌ی آتش خشم او؛

درونش پر از نفرت و کینه گشت،

غضب می‌درخشید در چشم او.


چرا احمدِ کودنِ بی‌شعور،

معلم بگفتا به لحن گران

نخواندی چنین درس سهل و روان؟

مگر چیست فرق تو با دیگران؟


عرق از جبین، احمدک پاک کرد.

«خدایا! چه می گوید آموزگار؟

نمی‌بیند آیا که در این میان

بوَد فرق مابین دار و ندار؟»


به‌آهستگی، احمد بینوا

چنین زیر لب گفت با قلب چاک

که آنها به دامان مادر خوش‌اند؛

و من بی‌وجودش نهم سر به خاک.


به آنها جز از روی مهر و خوشی

نگفته کسی تا کنون یک سخن؛

ندارند کاری به‌جز خورد و خواب؛

به مال پدر تکیه دارند و من...


من از روی اجبار و از ترس مرگ

کشیدم از آن درس بگذشته دست؛

کنم با پدر پینه‌دوزی و کار؛

ببین! دست پرپینه‌ام شاهد است.


سخن‌های او را معلم برید.

هنوز او سخن‌های بسیار داشت.

دلی از ستم‌های ظالم نژند،

دلی بس ستم‌دیده و زار داشت.


معلم بکوبید پا بر زمین

که این پیک قلبی پر از کینه است:

به من چه که مادر ز کف داده‌ای؟

به من چه که دستت پر از پینه است؟


یکی پیش ناظم رود با شتاب

به همراه خود یک فلک آورَد؛

نماید پر از پینه پاهای او

ز چوبی که بهر کتک آورَد.


دل احمد آزرده و ریش گشت

چو او این سخن از معلم شنفت؛

ز چشمان او کورسویی جهید

به یاد آمدش شعر سعدی و گفت:


ببین، یادم آمد، دمی صبر کن؛

تأمل ـــ خدا را ـــ تأمل، دمی؛

تو کز محنت دیگران بی‌غمی

نشاید که نامت نهند آدمی!
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام ،
سالهای سال،
صبح های زود .


در کنار چشمه ی سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر،
گیسوان خیس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می ترواد از سکوت دلپذیرشان ،
بهترین ترانه ،
بهترین سرود !


مخمل نگاه این بنفشه ها ،
می برد مرا سبک تر از نسیم ،
از بنفشه زار باغچه ،
تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم،
زرد و نیلی و بنفش،
سبز و آبی و کبود ،
با همان سکوت شرمگین ،
با همان ترانه ها و عطرها ،
بهترین ِ هر چه بود و هست ،
بهترین ِ هر چه هست و بود !


در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام..!

ای غم تو همزبان بهترین ِ دقایق ِ حیات ِ من !
لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه !
در تمام روز ،
در تمام شب ،
در تمام هفته ،
در تمام ماه ،
در فضای خانه، کوچه ،راه
در هوا زمین ،درخت ، سبزه ، آب ،
در خطوط درهم کتاب ،
در دیار نیلگون خواب !


ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن!
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام


ای نوازش تو بهترین امید زیستن !
در کنار تو ،
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام


در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش ،
عطرهای سبز و آبی و کبود،
نغمه های ناشنیده ساز می کنند ،
بهتر از تمام نغمه ها و سازها !




روی مخمل لطیف گونه هات ،
غنچه های رنگ رنگ ناز ،
برگهای تازه تازه باز می کنند ،
بهتر از تمام رنگ ها و رازها !


خوب ِ خوب ِ نازنین من !
نام تو مرا همیشه مست می کند ،
بهتر از شراب ،
بهتر از تمام شعرهای ناب !


نام تو ، اگر چه بهترین سرود زندگی است
من تو را

به خلوت خدایی خیال خود :

بهترین ِ بهترین ِ من خطاب میکنم
ــ بهترین بهترین من ــ !

فریدون مشیری، بهترینِ بهترینِ من
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

نیازمند چیزی بودم که باورش کنم،

نگاهت بر من افتاد و باور کردم.

خواهان کسی بودم تا باورش کنم،

خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی

و باورت کردم.

اما

آنچه که به راستی نیازمندش بودم،

باور کردن خود بود.

مرا به دنیای درونت بردی

و با اکسیر عشق یاریم کردی

و به برکت توست

که زندهام، لمس میکنم و باور دارم،

کسی، چیزی یا خود را ...

آری تنها به خاطر وجود توست.

جیلین کروز :-<


آشتی کن بامن ای دیر آشنای شهرِعشق
ای بهار باصفایِ باغهایِ شهرِعشق

مر مرا تا مخملینِ وادیِ رویا ببر،
شهرزادِ خوش سُرایِ قصه هایِ شهرعشق

برنمی تابم دگر نیرنگِ رندِ روزگار
راه بنمایم به امنِ بی ریایِ شهرعشق

فرصتی کوتاه و عمرِ در گذر بس تیزپای
چاره کو تا لحظه های ِ دیر پایِ شهرعشق؟

گرچه خود من ناشناسم در حریمِ عاشقان
بس نشان از شعرِ من در جای جایِ شهرعشق

فرصت ِ سرمایه ی ِ هستی به سودایِ تو سوخت
این منم این ورشکستِ بینوایِ شهرعشق

حظِ وصلت تا مرا در لذتی بی واژه برد
پرزدم از بسترت تا کبریایِ شهرعشق

کوچه ها هنگامه یِ مجنون، ولی لیلی کجاست؟
حیرت انگیزاست، باری، ماجرایِ شهرعشق!

طاقتِ قهرِ توام پیرانه سر از دست رفت
آشتی برمن روا دار ای خدایِ شهرعشق

شاعر: جهانگیر صداقت فر


غريب آشنا

تو از شهر غريب بي نشوني اومدي

تو با اسب سفيد مهربوني اومدي

تو از دشت هاي دور وجاده هاي پر غبار

براي هم صدايي هم زبوني اومدي

تو از راه مي رسي ، پر از گرد و غبار

تمومه انتظار ، مي آيد همرات بهار

چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت

چه خوبه پاک کنم ، غبار رو از تنت

غريب آشنا ، دوست دارم بيا

منو همرات ببر ، به شهر قصه ها

بيگر دست منو ، تو او دستا

چه خوبه سقفمون يکي باشه با هم

بمونم منتظر تا برگردي پيشم

تو زندونم با تو ، من آزادام

اردلان سرفرا



بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.



در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:



يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.



تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.



آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ



يادم آيد، تو به من گفتي:

- ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!



با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!



روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“



باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “



اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...



اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!



يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.



رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...



بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

فريدون مشيري

:x
 
Back
بالا