• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

این کـوزه چو مـن عاشـق زاری بودست

در بنــــد ســر زلــــف نـــــگاری بودست

این دســـته که بـــــر گردن او می بینی

دستی اســت که بر گردن یاری بودست

 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!


آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

***

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

***

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

***

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.

***

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

***

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

***

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

***

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...
شهريار
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

بل‌که پنجاه سالِ دیگر...»
یک روز،
بل‌که پنجاه سالِ دیگر
موهای نوه‌ات را نوازش می‌کنی
در ایوانِ پاییز
و به شعرهای شاعری می‌اندیشی
که در جوانی‌ات
عاشقِ تو بود.
شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم می‌توانست
موهای سپیدت را
به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند
و در چینِ دور چشمانت
حروفِ مقدسِ نقر شده بر کتیبه‌های کهن را بیابد...
یک روز
بل‌که پنجاه سالِ دیگر
ترانه‌ی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامه‌ی مروری بر ترانه‌های کهن شاید
و بار دیگر به یادخواهی آورد
سطرهایی را که به صله‌ی یک لب‌خند تو نوشته شدند.
تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
و این شعر در آن روز
تازه‌ترین شعرم برای تو خواهد بود...

از مجموعه شعر «باران برای تو می‌بارد»
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

اهل سمپادم

اهل فرزانگانم !روزگارم خوش نیست
جزوه هایی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بدتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و کلاسی که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل سمپادم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود - چه خیالی - چه خیالی
می دانم گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل سمپادم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از بوی کلاس می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

براتی از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم شیمی را از بر داشت و پذ هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم فرزانگان، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله ی بسیار تمیزش بالا ، بارها افتادم.

در سمپادکلاسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره18دم مدرسه پشتک می زد.
دختری دیدم که به بعضی ها نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از سمپادی و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ دفتر آموزش با نمره ی 20،
جنگ سمپاد با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف تحقیق به دست3/2،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل فرزانگانم!
اما نیستم فرزانه.
نام من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه سمپادی ها،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره20،
من ندیدم که کسی آخر سال شادباشد
من در این زندان چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل20خشنودم
و به 100قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این زندان در سراشیب کسالت هستم.
خوب نمی دانم کی استاد امتحان می گیرد
براتی کی می آید،
خوب نمی دانم برگه ی تقلب کجاست.
هر کجا هستم باشم،
درس،دفتر،مدرسه مال من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر درس نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر استاد نبود همه می افتادیم!

و بدانیم اگر مشق نبود همگی می ماندیم
و نترسیم ازدرس
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم.
بد نگوییم به بووووووق اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئولیت آموزش،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.پس بیا تا باشیم!



*اگه نادرستی املایی داره باید منو ببخشین آخه کپی پیسته...خودم ننوشتمش....حوصله ندارم درستشون کنم.
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

پیش رخ تو ای صنم ، کعبه سجود می کند
در طلب تو آسمان جامه کبود می کند

حسن ملائک و بشر جلوه نداشت ای قدر
عکس تو می زند در او، حسن نمود می کند

ناز نشسته با طرب،
چهره به چهره، لب به لب
گوشه ی چشم مست تو گفت و شنود می کند

بی تو فروغ کوکبم تیره مخواه چون شبم
دل به هوای آتشت این همه دود می کند

در دل بینوای من عشق تو چنگ می زند
شوق به اوج می رسد، صبر فرود می کند

آن که به بحر می دهد صبرِ نشستنِ ابد
شوق سیاحت و سفر همره رود می کند

دل به غمی فروختم، پایه و مایه سوختم
شاد زیان خریده ای کاین همه سود می کند

عطر دهد به سوختن، نغمه زند به ساختن
وه که دل یگانه ام کار دو عود می کند

مطرب عشق او به هر پرده که دست می برد
پرده سرای سایه را پر ز سرود می کند

هوشنگ ابتهاج - "نمود"
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات
می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها
...
هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...
بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...

زنده ياد: نجمه زارع
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!


همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی من نرميدم نگسستم
بازگفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای دردامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم. . .

فریدون مشیری
Like
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

امشب هوای باغ نگاهم بهاری است

واژه به واژه کار دلم بی قراری است


باران و رود و چشمه و دریا قلم شدند

برگ درخت و بال ملک دفترم شدند


بی تابم امشبو و تب شعری گرفته ام

با جمع شاعران شب شعری گرفته ام


سعدی! نگاه کن به رخش باز جان بگیر

از باغ های نخل علی " بوستان " بگیر


حافظ بیا و شاعر این بارگاه باش

یعنی " غلام شاه جهان باش و شاه باش"


پژواک بی نهایت خورشید نور او

ای مولوی ز شمس جمالش بگو بگو


"شیر خدا و رستم دستانم آرزوست"

چون نام رستم آمده این بار وقت اوست


فردوسی ! از شکوه نبردش چه دیده ای؟

آیا شجاعت علوی را شنیده ای؟!


قطبین عالم است سر تیغ ذوالفقار

از ضربه های دستش " لا یمکن الفرار"


در خواب دیده اند تو را "لا فتی " بخوان

برخیز شهریار و علی ای هما بخوان


نیما! برای پیرهنش شعر نو بگو

از سادگیش از نمک و نان و جو بگو


او از هجوم زخم زبان خون به دل شده

سهراب! در مسیر علی آب گل شده


قیصر! میان کوچه علی سر به زیر شد

عمر گلش بگو چقدر زود دیر شد


" مجید تال "
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

موج عشق تو اگر شعله به دلها بکشد

رود را از جگــر کـــوه بــــه دریـا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب اما نه

شب کــــه اینقدر نباید بــه درازا بکشد


خود شناسی قدم اول عاشق شدن است

وای بر یوسف اگـــر نــــــــاز زلیــــخا بکشد

عقل یک دل شده با عشق فقط می ترسم

هم به حاشا بکشد هــــم به تماشا بکشد

زخمی کینه ی من این تو و این سینه ی من

من خودم خواسته ام کار بــــه اینجـــا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است

وای اگــــر کار من و عشق بـــــه فردا بکشد​

فاضل نظری​

1400780051894206_large.jpg
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز

وز مشرق خیال

تو ، صبح تابناک تری را

_ سر در کنار من _

با چهره شکفته چو گلهای نسترن

لبخند میزنی.



من ، آفتاب پاک تری را

در نوشخند مهر تو می بینم

در مطلع بلند شکفتن.



من ، روز خویش را

با آفتاب روی تو ،

کز مشرق خیال دمیده است

آغاز می کنم.



من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال :

_ که دستم به دست توست ! _

من ، جای راه رفتن ،

پرواز می کنم !



آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم ؛

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میان مردم ؛ در ازدحام شهر

غیر از تو ، هرچه هست فراموش می کنم.



گویند این و آن به هم – آهسته - :

_هان و هان !

دیوانه را ببینید !

بی خود ، چو کودکان ،

لبخند می زند !

با خود ،چگونه گرم سخن گفتن است ؟! _ آه ،



من، دور از این ملامت بیگاه ،

همچنان ،

سرمست ،

در فضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم

آخر چگونه بانگ بر آرم که : - عاقلان !

دیوانه نیستم ،

به خدا سخت عاشقم !

fcfee8538689498e1.jpg
 
Back
بالا