• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر ، زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل راست بگو ! بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم ، او مرده و من سایه اویم

من او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا ، با همه کس ، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشت

من او نیم ، این دیده من گنگ و خموش است

در دیده او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده میخفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو میخواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه من ، این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

" سیمین بهبهانی "
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام ، دوست میدارم

تورا به خاطر عطر نان گرم
...
برای برفی که آب میشود، دوست دارم

تو را برای دوست داشتن، دوست میدارم

تورا به جای همه کسانی که دوست نداشته ام ، دوست میدارم

تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم

برای اشکی که خشک شد وهیچ وقت نریخت، لبخندی که محو شد و هیچ گاه
نشکفت، دوست دارم...تو را به خاطر خاطره ها ، دوست میدارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال ،
به خاطر نابودی توهم و خیال، دوست میدارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی
...

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان...
برای بنفشیی بنفشه ها ، دوست میدارم

تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام ، دوست میدارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه های پرواز شیرین خاطره ها دوست میدارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید ، دوست میدارم


به اندازه قطره باران،اندازه ستاره های آسمان، دوست میدارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست میدارم
تو را برای دوست داشتن، دوست میدارم

تو را به جای همه کسانی که نمی شناخته ام ، دوست میدارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام ، دوست میدارم

تو را به خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود ، دوست میدارم

برای نخستین گناه ، به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم


پل الوار شاعر فرانسوی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

من به خود آهسته میگویم

باز هم رویا

آن هم اینسان تیره و در هم؟

باید از داروی تلخ خواب

عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم

ستیزه - فروغ فرخزاد
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت/که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش/هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست/همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها/مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل/تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس/پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی/یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت​
لسان الغیب
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

بغضی که مانده در دل من وا نمی‌شود

حتی برای گریه مهیا نمی‌شود

بعد از تو جز صراحت این درد آشنا

چیزی نصیب این من تنها نمی‌شود

آدم بهانه بود برای هبوط عشق

اینجا کسی برا تو حوا نمی‌شود

دارم به انتهای خودم می‌رسم ببین

شوری شبیه باد تو برپا نمی‌شود

از من مخواه تا غزلی دست و پا کنم

احساس من درون غزل جا نمی‌شود
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

اینکه دلتنگ تو ام اقرار میخواهد مگر
اینکه از من دلخوری انکار میخواهد مگر

وقت دل کندن ب فکر بازپیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار میخواهد مگر

عقل اگر غیرت کند یکبار عاشق میشویم
اشتباه ناگهان تکرار میخواهد مگر

من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تو اند
لشگر عشاق پرچم دار میخواهد مگر

یا زبان بی زبانی بار ها گفتی برو
من که دارم میروم اصرار میخواهد مگر.....
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

من پشت پلک های خودم گریه می کنم
شب را در انتهای خودم گریه می کنم

هم زنده در ملافه فرو میروم به مرگ
هم مرده در رثای خودم گریه میکنم

در منزل جدید خودم چال میشوم
در مجلس عزای خودم گریه می کنم

خود را کنار مرگ به پایان رسانده ام
حالا از ابتدای خودم گریه می کنم

نامه نوشتم ازتو به خود، گفتمم: بیا!
در نامه ات برای خودم گریه می کنم

می گویم: آه نامه رسیده، بیا برو!
افتاده ام به پای خودم گریه می کنم

این نامه مملو ازمه و ابراست پس چرا
جای تو هم به جای خودم گریه میکنم

من می رود سراغ خودش را بگیردو
من پشت رد پای خودم گریه می کنم

باران گرفته صحن اتاق مرا، بخند
از شوق، پابه پای خودم گریه می کنم


محمدرضا رستم بگلو
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!


امروز هم به رِخوت بی بادگی گذشت

آری گذشت! مستیِ دلدادگی گذشت


در آتش خیال تو با خود قدم زدم

دوران عاشقی به همین سادگی گذشت


می دانم ای فرشته که باور نمی کنی

شب های قصه گویی و شهزادگی گذشت


روزی ز چشم مردم و روزی به پای تــو !

عمر مرا ببین که به افـتـادگـی گذشت


شرمندهِ تو ییم و سرافراز از اینکه عمر،

گر دین نـداشتیم ؛ به آزادگی گذشت ..



+ فاضل نظری
.
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

سینه مالامال درد است؛ ای دریغا مرهمی! دل ز تنهایی به جان آمد... خدا را، همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟ ساقیا! جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم: «این احوال بین»، خندید و گفت: «صعب‌روزی، بوالعجب‌کاری، پریشان‌عالمی»
سوختم در چاهِ صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟
در طریقِ عشق‌بازی امن و آسایش بلاست ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست ره‌روی باید، جهانْ‌سوزی، نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش "بوی جوی مولیان آید همی"
گریه‌ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق؟ کاندر این دریا نماید هفت دریا، شبنمی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

پاسی از شب رفته بود و برف می‌بارید
چون پر افشانی پر پهای هزار افسانهٔ از یادها رفته
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا
بس پریشان حکمها می‌راند مجنون وار
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته
برف می‌بارید و ما خاموش
فارغ از تشویش
نرم نرمک راه می‌رفتیم
کوچه باغ ساکتی در پیش
هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود
زاد سروی را به پیشانی
با فروغی غالباً افسرده و کم رنگ
گمشده در ظلمت این برف کجبار زمستانی
برف می‌بارید و ما آرام
گاه تنها، گاه با هم، راه می‌رفتیم
چه شکایت‌های غمگینی که می‌کردیم
با حکایت‌های شیرینی که می‌گفتیم
هیچ کس از ما نمی‌دانست
کز کدامین لحظهٔ شب کرده بود این باد برف آغاز
هم نمی‌دانست کاین راه خم اندر خم
به کجامان می‌کشاند باز
برف می‌بارید و پیش از ما
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این کج بار خامشبار،‌از این راه
رفته بودند و نشان پای‌هایشان بود
۲
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما
گاه شنگ و شاد و بی پروا
گاه گویی بیمناک از آبکند وحشتی پنهان
جای پا جویان
زیر این غمبار، درهمبار
سر به زیر افکنده و خاموش
راه می‌رفتند
وز قدم‌هایی که پیش از این
رفته بود این راه را،‌افسانه می‌گفتند
من بسان بره گرگی شیر مست، آزاده و آزاد
می‌سپردم راه و در هر گام
گرم می‌خواندم سرودی‌تر
می‌فرستادم درودی شاد
این نثار شاهوار آسمانی را
که به هر سو بود و بر هر سر
راه بود و راه
این هر جایی افتاده این همزاد پای آدم خاکی
برف بود و برف این آشوفته پیغام این پیغام سرد پیری و پاکی
و سکوت ساکت آرام
که غم آور بود و بی فرجام
راه می‌رفتم و من با خویشتن گهگاه می‌گفتم
کو ببینم، لولی ای لولی
این تویی آیا بدین شنگی و شنگولی
سالک این راه پر هول و دراز آهنگ؟
و من بودم
که بدین سان خستگی نشناس
چشم و دل هشیار
گوش خوابانده به دیوار سکوت، از بهر نرمک سیلی صوتی
می‌سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم
۳
اینک از زیر چراغی می‌گذشتیم، آبگون نورش
مرده دل نزدیکش و دورش
و در این هنگام من دیدم
بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف
هم‌نشین و غمگسارش برف
مانده دور از کاروان کوچ
لک لک اندوهگین با خویش می‌زد حرف
بیکران وحشت انگیزی ست
وین سکوت پیر ساکت نیز
هیچ پیغامی نمی آرد
پشت ناپیدایی آن دورها شاید
گرمی و نور و نوا باشد
بال گرم آشنا باشد
لیک من، افسوس
مانده از ره سالخوردی سخت تن‌هایم
ناتوانیهام چون زنجیر بر پایم
ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی باد
همچو پروانهٔ شکستهٔ آسبادی کهنه و متروک
هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم
آسمان تنگ است و بی روزن
بر زمین هم برف پوشانده ست رد پای کاروان‌ها را
عرصهٔ سردرگمی‌ها مانده و بی در کجایی‌ها
باد چون باران سوزن، آب چون آهن
بی نشانی‌ها فرو برده نشان‌ها را
یاد باد ایام سرشار برومندی
و نشاط یکه پروازی
که چه به شکوه و چه شیرین بود
کس نه جایی جسته پیش از من
من نه راهی رفته بعد از کس
بی نیاز از خفت آیین و ره جستن
آن که من در می‌نوشتم، راه
و آن که من می‌کردم، آیین بود
اینک اما، آه
ای شب سنگین دل نامرد
لک‌لک اندوهگین با خلوت خود درد دل می‌کرد
باز می‌رفتیم و می‌بارید
جای پا جویان
هر که پیش پای خود می‌دید
من ولی دیگر
شنگی و شنگولیم مرده
چابکیهام از درنگی سرد آزرده
شرمگین از رد پاهایی
که بر آنها می‌نهادم پای
گاهگه با خویش می‌گفتم
کی جدا خواهی شد از این گله‌های پیشواشان بز؟
کی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش
تا گذارد جای پای از خویش؟
۴
همچنان غمبار درهمبار می‌بارید
من ولیکن باز
شادمان بودم
دیگر کنون از بزان و گوسپندان پرت
خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم
بر بسیط برف پوش خلوت و هموار
تک و تنها با درفش خویش، خوش خوش پیش می‌رفتم
زیر پایم برف‌های پاک و دوشیزه
قژفژی خوش داشت
پام بذر نقش بکرش را
هر قدم در برفها می‌کاشت
شهر بکری بر گرفتن از گل گنجینه‌های راز
هر قدم از خویش نقش تازه‌ای هشتن
چه خدایانه غروری در دلم می‌کشت و می‌انباشت
۵
خوب یادم نیست
تا کجاها رفته بودم، خوب یادم نیست
این، که فریادی شنیدم، یا هوس کردم
که کنم رو باز پس، رو باز پس کردم
پیش چشمم خفته اینک راه پیموده
پهن‌دشت برف پوشی راه من بود
گام‌های من بر آن نقش من افزوده
چند گامی بازگشتم، برف می‌بارید
باز می‌گشتم
برف می‌بارید
جای پاها تازه بود اما
برف می‌بارید
باز می‌گشتم
برف می‌بارید
جای پاها دیده می‌شد، لیک
برف می‌بارید
باز می‌گشتم
برف می‌بارید
جای پاها باز هم گویی
دیده می‌شد ‌لیک
برف می‌بارید
باز می‌گشتم
برف می‌بارید
برف می‌بارید، می‌بارید، می‌بارید
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست

مهدی اخوان ثالث


b488f067ec90113c1.jpg
 
Back
بالا