• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
چو ایران مباشد تن من مباد.
 
سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه

آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه

دور سر هلهله و هاله شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه

کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه

قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز
بی‌ثمر غورهٔ چشمی بچلانیم که چه

بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه

ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم
کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه

قاتل مرغ و خروسیم یکیمان کمتر
این همه جان گرامی بستانیم که چه

مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چه

شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه
 
نزدیک ظهر بود غــزل اختراع شد

وقتی بهشت عـزوجل اختـراع شد

حوا که لب گشود عسل اختراع شد‌‌

در چشمهای خستة مردی نگاه کرد

لبخند زد و قنـد بدل اختراع شد

آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت

تا هالـه‌ای به دور زحل اختراع شد

حوا بلوچ بود ولی در خلیج‌ فارس

رقصید و در حجاز هبل اختراع شد

آدم نشسته بود ولی واژه‌ای نداشت

نزدیک ظهر بود غــزل اختراع شد

آدم و سعی کرد کمی منضبط شود

مفعول فاعلات فعل اختـراع شد

"یک دست جام باده و یکدست زلف یار"

این گونـه بود ها ! کـه بغل اختراع شد

یک شب میان شهـر خرامیـد و عطسـه زد

فرداش .... پنج دی .... و گسل اختراع شد!

_حامد عسگری
 
صدایی به رنگ صدای تو نیست
به جز عشق، نامی برای تو نیست

شب و روز تصویر موعود من
در آیینه جز چشم های تو نیست

تنِ جاده از رفتنت جان گرفت
رگ راه جز ردّ پای تو نیست

مزار تو بی مرز و بی انتهاست
تو پاکیّ و این خاک جای تو نیست

به تشییع زخم تو آمد بهار
که جز سبز رخت عزای تو نیست

کسی کز پی اهل مرهم رود
دگر شیعۀ زخم های تو نیست

به آن زخم های مقدّس قسم
که جز زخم مرهم برای تو نیست
 
شاید تلخ ترین شعر ادبیات فارسی، من که هر بار با خواندنش گریستم.

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
که‌ کند مادر تو با من‌ جنگ‌
هرکجا بیندم‌ از دور کند
چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌
با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازک‌ من‌ تیری‌ خدنگ‌
مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در کام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌
نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ ترا
تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌
گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌
روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌
گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا برد زاینه‌ قلبم‌ زنگ‌
عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌
حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌
رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌
قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ‌
از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌
و اندکی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌
وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌
از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌
دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:
آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ ....
 
ای زهره درآ و مطربی کن
در گوشه ی دل بناز از عشق
در شعبده ها شبم تباه است
هان معجزه ای بساز از عشق
 
چشم بستم که دگر دیده ی مستش ننگرم
ناگهان دل داد زد
دیوانه من می بینمش



همخواب رقیبانی و من تاب ندارم...
 
طفلی به نام “شادی” دیریست گم شده است
با چشم های روشن و براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس ازو نشانی دارد، ما را کند خبر
این هم نشان ما
“یک سو خلیج فارس، سوی دگر خزر”

دکتر شفیعی کدکنی
 
حجابِ چهرهٔ جان می‌شود غبارِ تنم
خوشا دَمی که از آن چهره پرده برفکنم

چُنین قفس نه سزایِ چو من خوش‌اَلحانی‌ست
رَوَم به گلشنِ رضوان، که مرغِ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم، کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کارِ خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضایِ عالمِ قدس؟
که در سراچهٔ ترکیب، تخته‌‌بندِ تنم

اگر ز خونِ دلم بویِ شوق می‌آید
عجب مدار که هم‌دردِ نافهٔ خُتنم

طرازِ پیرهنِ زَرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم

بیا و هستیِ حافظ ز پیشِ او بردار
که با وجودِ تو کس نشنود ز من که منم
-حافظ
 
آری آن روز چو میرفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمیدانستم معنی هرگز
را تو چرا بازنگشتی دیگر
_ابتهاج
 
  • دابل‌لایک
امتیازات: T2010
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده‌ ای کو که به دل انگیزم؟
قطره‌ ای کو که به دریا ریزم؟
صخره‌ ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است

همیشه عاشق این شعر میمونم هر چقدر هم که میخاد تکرار شه
 
در صف آن طاعت اکثر صفا
پیشتر از عقد صف اندر صف آ

هر که شد از طاعت حق پیشتر
فیض وی از رحمت حق بیشتر

بنده بی قیمت و میر اجل
هر دو شد افتاده تیر اجل

پیشتر از مرگ خود ایخواجه میر
تا شوی از ترک خود ایخواجه میر

از پی گور آمده بهرام گور
پیش دل وحش تو به رام گور

خواجه در ابریشم و ما در گلیم
عاقبت ایدل همه یکسر گلیم

دانه امید در آن خانه کار
کامده جاوید در آن خانه کار

پر مکن این تخته جان خان گیر
مهره تن واکن و آن خانه گیر

هر که شد اینجا دم او دیر پای
برکشد از دل غم او دیر پای

زودتر این وادی و صحرا نورد
زانکه نه خارش بود از مانه ورد

چرخ کی اندر سر غمخواریست
رحمت او بر سر غم خواری است

در ره حق گر شوی از رهروان
یوسف جان بر کشی از چه روان

بر دل تو نیست تن این جامه ایست
بگسل ازین جامه و اینجامایست

پیکرت آراسته حق چون پری
تا تو سوی صانع بیچون پری

بگذر ازین پیکر و بیناییش
غلغل نی منگر و بین ناییش

اهلی شیرازی / سحر هلال / بخش ۹ : در موعظه و نصیحت گوید.
 
معاشران! گره از زلفِ یار باز کنید
شبی خوش‌ است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضورِ خلوتِ اُنس است و دوستان جمعند
وَ اِنْ یَکاد بخوانید و در فَراز کنید

رَباب و چنگ به بانگِ بلند می‌گویند
«که گوشِ هوش به پیغامِ اهلِ راز کنید»

به جانِ دوست که غم پرده بر شما نَدَرَد
گر اعتماد بر الطافِ کارساز کنید

میانِ عاشق و معشوق فَرق بسیار است
چو یار ناز نماید، شما نیاز کنید

نخست موعظهٔ پیرِ صحبت این حرف است
که «از مُصاحبِ ناجِنس اِحتِراز کنید»

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نَمُرده، به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حَوالَتَش به لبِ یارِ دل‌نواز کنید
 
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبَه آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
 
کافر باشد که با لب چون شکرت
امکان گنه یابد و پرهیز کند
 
در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رُخَت دید مَلَک عشق نداشت
عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگَهِ راز
دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد

دیگران قرعهٔ قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیدهٔ ما بود که هم بر غم زد

جانِ عِلْوی هوسِ چاهِ زنخدان تو داشت
دست در حلقهٔ آن زلفِ خَم اندر خَم زد

حافظ آن روز طربنامهٔ عشق تو نوشت
که قلم بر سرِ اسبابِ دلِ خُرَّم زد
 
بلقیس، ای تمامی عشق
پیام‌آوران آزادی
دروغگویانی بیش نیستند
که با حیله و نیرنگ
بر ملت‌ها چیره‌اند.
اگر آن‌ها می‌توانستند
فقط ستاره‌ای یا پرتقالی را
از خاک غمگین فلسطین بازآورند،
یا صدف و سنگی کوچک را
از سواحل غزه،
یا در این سال‌های طولانی اسارت
لیمو و یا حتی زیتونی را
آزاد کنند،
و ننگ و بدنامی را از تاریخ بزدایند
بی‌گمان ای بانوی من!
قاتل تو را
سپاس می‌گفتم
اما
ای معبود بی‌همتا، ای تمامی عشق،
آنان فلسطین را رها کردند
تا غزالی را از پای درآورند…
نزار قبانی - به احتمال زیاد ۱۹۸۱
 
ای صاحب رای کامل و بخت بلند
سعی تو برای مال دنیا تا چند
فردا که رود جان تو از تن بیرون
اعدا همه آن مال به عشرت بخورند
"خاقانی"
 
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می‌گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

"خیام"
 
Back
بالا