• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

دردهای من

جا مه نیستند

تا زتن در آورم

"چا مه و چکا مه" نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند تازنای جان برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه "مثل دردهای مردم زمانه نیست"

درد "مردم زمانه" است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی "تمام استخوان بودنم"

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرورمن

تکیه گاه بی پنا هی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا ؟

درد "دوستی" کجا ؟...
+++

درد حرف نیست...درد نام دیگر من است...
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:
مرده ای را جان به رگ ها ریخت،
پا شد از جا در میان سایه و روشن،
بانگ زد بر من :مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده؟
لیک پندار تو بیهوده است:
پیکر من مرگ را از خویش می راند.
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است.
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم.
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم.
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آمیزد،
در تپش هایت فرو ریزد.
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

مرده لب بربسته بود.
چشم می لغزید بر یک طرح شوم.
می تراوید از تن من درد.
نغمه می آورد بر مغزم هجوم.

hamoon جـــان شعرهاي شما خيلي قشنگ بودن... !+
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

دیرگاهی است که در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می‌خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه‌ای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه‌ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می‌بندد
می‌کنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقش‌هایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح‌هایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود .
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی
دست‌ها پاها در قیر شب است

اين شعر سهراب رو هم تازه ديدم خيلي قشنگه ...

ولي كلا من شعراي سهراب رو زياد نمي فهمم ... مخصوصا اون قريه خاكش رو
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

شب به گلستان تنها منتظرت بودم


باده نا کامی در هجر تو پیمودم


منتظرت بودم منتظرت بودم




آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم


وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم


منتظرت بودم منتظرت بودم




بودم همه شب دیده به ره تا به سحر گاه


ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه


غمها به سر آمد


زنگ غم دوران از دل بزدودم


منتظرت بودم منتظرت بودم




پیش گلها شاد و شیدا


می خرامید آن قامت موزونت


فتنه دوران دیده تو از دل و جان من شده مفتونت




در آن عشق و جنون مفتون تو بودم


اکنون از دل من بشنو تو سرودم


منتظرت بودم منتظرت بودم


منتظرت بودم منتظرت بودم
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

.
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

خب پس حالا که دوست داشتید یکی دیگه هم میدم.
امشب میخوام رو آسمون عکس چشاتو بکشم
اگر نگاهم نکنی ناز نگازو بگشم
ای کاش بدونی چشاتو به صد تا دنیا نمیدم
یه موج گیسوی تو را به صد تا دریا نمیدم
به آرزو هام می رسم وقتی که تو پیشم باشی

امیدوارم تکراری نباشه.بقیش اشو متاسفانه نمیدونم اگه کسی کاملشو داره اگه بزاره ممنون میشم.
شعر های شما هم خیلی قشنگ بود.
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

چون طولانيه يه خرده شو ميذارم
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

گرگ


چشمه هايخ بسته،
جنگل ،
خسته وخاموش وعريان بود
برف مي باريد،
آه يخ مي بست ومانندبلوري برزمين مي ريخت
ابربود و. . . ،
بادبود و. . . ،
برف سنگين زمستان بود
دشت . . . ،
درخواب سپيدخويش حيران بود
پيكريخ بسته ي مرغان ،
زلاي شاخه هاي خشك برف آجين ،
نمايان بود.
هيچ جاجنبنده اي ازجانمي جنبد
دشنه ی خورشیدهم یخ رانمی برید
ازپشت حجاب ابر.
دشت وکوه وآسمان،
نفرینی خشم خدایان بود
چشم تا می دید،
برف وبادوبوران بود
* * *
گرگ ،
این آزاده ی نستوه
بادهانی خشک وازخشکی شرار آلود
سربرآوردازشکاف کوه
توله هایش گرسنه،
ماندندبا مادر
* * *
جای پای گرگ برقلب سپید برف ،
برجا ماند وخود گم گشت . . .
مرگ بود وآخرین گلگشت
توله ها،
درلانه بامادر
گرسنه . . .
خسته . . .
بی یاور . . .
* * *
گرگ ،
سربالاگرفت وزیرلب غرید . . .
هرکجا . . . هرطور . . .
بایدزودترقوتی فراهم کرد
نه . . . هرگزنباید
زیربارهیچ آواری کمرخم کرد
* * *
نیمروزی ،
جنگل ودشت ودمن راگشت
هیچ جا،
جنبنده ای ازجانمی جنبید
عاقبت کج کردراه خویش
گرسنه . . . ،
سرگشته وخسته ،
به سوی شهرراه افتاد
دودی ازمطبخ به سوی آسمان میرفت
شیشه ها،
مات وبخارآلود با این حال ، نوری
ازچراغی کورپیدابود
بوئی هم . . . ،
مشام گرگ رالختی نوازش داد.
اماهرطرف،
دیواربودوآهن ودرهای بسته
گرگ ،
آمد پیش تر ،باپای خسته
پنجه ای بردرکشیدوامتحانی کرد
راههارابسته دیدوسربه زیرافکند
زیرلب غرید . . .
توله ها . . .
درلانه تنهایند
ی غذاتاشام می میرند
باید فکرچیزی کرد
برف میبارید . . .
رعدمیغرید . . .
باز راه افتاد . . .
جای دیگر . . .
جای دیگر . . .
بازهم دیوار . . . یادر . . .
بردربسته ،
نگاهی از سرنفرت فکندوبازراه افتاد
توله هادرلانه می میرند
آن سوتر . . .
نگاهی کردوآهی کرد
بازپشت خانه ای استاد
دودی ازمطبخ به سوی آسمان می رفت
شاید . . .
مادری ،
نو باوه خود راغذامی داد
چشم بردردوخت . . .
رعد می غرید . . .
برف می بارید . . .
گرگ می لرزیدازسرما
گوشهاراراست کرد وزیرلب نالید
هرکجا . . . هرطور
باید زودترقوتی فراهم کرد
توله ها . . . در لانه می میرند
* * *
تیغه ی خورشید
ازسرماشکست وزیربرف مغربی یخ بست
گرگ ،
برمی گشت
خسته ،
گرسنه
ازشهرسوی دشت.
بازتااعماق جنگل ،
پیش رفت وخسته تربرگشت
ماه پنهان بود.
شب چوطاووسی خرامان بود.
برف می باریدوبرهرگوشه گرد نقره میپاشید
گرگ دیگربار
تاستیغ کوه بالارفت
" هستی " ،
زیرچنگال سپیدبرف جان می کند
خستگی . . . باناتوانی . . . ،
دست یاری داد
شاید ، قهرمان را آورد دربند
* * *
درکنارلانه،
بوئی آشنا . . . پیچید
ماده گرگ گرسنه ،
بیرون جهیدازلانه خشم آلود
توله ها ،
دنبال مادر ،
ناله ای غم بار سر دادند
" قهرمان " . . . آمد
ولیکن دست خالی بود
ماده گرگ ازچشمهایش ،
هرچه باید ،خواند
" قهرمان " . . .
باخویش اندیشید . . . ،
مرگ هم ،
بایدکه زیباباشدورنگین
مرگ خونین بهترین مرگ است.
درهرعمر،
یک هنگام زیباپیش می آید
برای قهرمان مردن
* * *
لحظه ای ایستاد
هیچ جاجنبنده ای ازجانمی جنبید
برف می بارید . . .
رعد می غرید . . .
گرگ امانمی لرزید
توله هارابازبان لیسید
چشم درچشمان گرگ ماده بست وهرچه باید گفت
" سرنوشت اینست "
باید جان شیرینی فدا گردد،
تاازآن فواره ی جانهای شیرین تربپاگردد
هردوگرگ این بار رودررو استادند
توله هاسردر کنار هم
بدرس زندگانی گوش میدادند
دست سنگین شجاعت،
روی بازوی فداکاری،
به نرمی خال می کوبید ، درس زندگانی را
گرگ بودن گوهری گرگانه می خواهد
بارمردی شانه می خواهد
هردوگرگ ازروزگاری دورباهم یار،
استادند رودرروی هم اینبار.
هرکه غالب شد،
غذای تازه ای ازپیکرمغلوب خواهد خورد
توله ها هم سیر میگردند .
" زندگی اینست " ، " گرگ اینست "
گوهر گرگانه رنگین است وخونین است
اماگوهری والاست
جنگ خونین ساعتی پائید
" قهرمان "،
درخون خود غلطید
خطی ازخون برفهارارنگ آمیز کرد
رعد می غرید . . .
برف می بارید
ماده گرگ خسته ی پیروز،
ازلخت جگر، قوتی بکام توله هامی ریخت . . .
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!


منم همینطور:دی
یکی دیگه:آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
...........................
یه سری دیگه ام هس حالا بعدا میذارم
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

خيلي قشنگ بود... من عاشق شعرهاي استخوندار هستم ... شعري كه با پنبه افكارمو سر ببره نمي خونم !

شب سرديست و من افسرده

راه دوريست و پايي خسته

تيرگي هست و چراغي مرده

مي كنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سايه اي از سر ديوار گذشت

غمي افزود مرا بر غمها

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر سحر نزديك است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل

واي اين شب چقدر تاريك است

خنده اي كو كه به دل انگيزم

صخره اي كو كه بدان آويزم

قطره اي كو كه به دريا ريزم

مثل اين است كه شب تاريك است

ديگران را هم غم هست به دل

غم من ليك غمي نمناك است(همشو خودم تـــايپ كردما !!! )
 
Back
بالا