• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

یه توپ دارم قلقلیه
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

ای نگاهت نخی از مخمل و ا ابریشم
چندوقتیست که هر شب به تو می اندیشم ......
حوصله ندارم بقیشو تایپ کنم :دی
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

It is Not My favourite Poem
من كلا از شعراي عاشقانه خوشم نمياد

ساقــــيا جام مي ام ده كه نگارنده ي غيب

نيست معلـــــوم كه در پــــــرده اسرار چه كرد

آن كه پر نقش زد اين دايره مينايي

كس نداست كه در گردش پرگار چه كرد
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان گونه زردش دلیل ناله زارش گواست
مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
دلشده پای بند گردن جان در کمند زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
مالک ملک وجود حاکم رد و قبول هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

به نقل از Shokouh :
It is Not My favourite Poem
من كلا از شعراي عاشقانه خوشم نمياد

ساقــــيا جام مي ام ده كه نگارنده ي غيب

نيست معلـــــوم كه در پــــــرده اسرار چه كرد

آن كه پر نقش زد اين دايره مينايي

كس نداست كه در گردش پرگار چه كرد
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران

اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

طبال ! بزن ،بزن ! که نابود شدم
بر تار غروب زندگی ، پود شدم
عمرم همه رفت خفته در کوره ی مرگ
اتش زده استخوان بی دود شدم
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

تا روح بشر به چنگ زر زندانیست
شاگردی مرگ ، پیشه ای انسانی است
جان ار ته دل ، طالب مرگ است ... دریغ
در هیچ کجا برای مردن جا نیست ؟
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

به نقل از hamoon :
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلودو دور یا خزانی خالی از فریادو شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخو شیرین روز ها
روز پوچی همچون روزان دگر سایه ای از امروزها دیروز ها!

منم اين شعر رو دوست دارم + ولي دبيرمون ميگفت شعراي فروغ فرخزاد خيلي از روي حس شاعريش نيست كه قشنگه بلكه از روي

شكســــتت عشقي كه خورده
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

زیبا تر از شعر کوچه ی فریدون مشیری جوابیه که هما میر افشار بهش داده....
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم ......صید افتاده به خونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟؟؟؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی.....
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم..................تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی............نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم.....
بی تو من در همهی شهر غریبم.......بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی................
تو همه بود و نبودی......تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم..
گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم...............
من و یک لحظه جدایی نتوانم....نتوانم..بی تو من زنده نمانم.......
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

وای من چند تا شعر رو خیلی خیلی دوس دارم
یکیش کوچه مشیری
یکیش تو به من خندیدی و همینطور جوابش
یکی دیگش هم اینه:
اي نگـــاهت نخــي از مخمل و از ابــــريشم

چند وقت است که هر شب به تــو مي انديشم

به تو آري ، به تـو يعني به همان منظر دور

به همان سبـــز صميمي ، به همبن باغ بلــور

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

کــه سراغش ز غزلهـــاي خودم مي گيـــري

بـــه همان زل زدن از فاصله دور به هــــم

يعنــي آن شيوه فهمانـــدن منظـــور به هــــم

بـــه تبسم ، بـــه تکلم ، بـــه دلارايي تـــــــو

بـــه خموشي ، به تماشــا ، به شکيبايي تــــو

به نفس هاي تـــو در سايــه سنگين سکــوت

به سخنهاي تـــــو با لهجه شيــرين سکـــوت

شبحي چند شب است آفت جـــــانم شده است

اول اســـــــم کســــي ورد زبـــــانم شده است

در من انگــــار کسي در پي انکار مـن است

يک نفر مثل خودم ، عـاشق ديـــدارـمن است

يک نفر ساده ، چنان سـاده که از سادگي اش

مي شـــود يک شبـــه پي برد بـه دلدادگي اش

آه اي خـــواب گران سنگ سبکبــار شــــــده

بر ســـــــر روح مـــن افتــاده و آوار شــــــده

در مــن انگار کسي در پي انکار مـــن است

يک نفر مثل خودم ، تشنه ديـــدار مـــن است

يک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزيش

مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است

اول اســـــم کســي ورد زبــــانم شــــده است

آي بي رنگ تر از آينــه يک لحظه بايست

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟

اگر اين حادثه هر شبه تصوير تــو نيست

پس چرا رنگ تــو و آينه اينقــدر يکيست؟

حتــــم دارم که تــويي آن شبح آينـــه پوش

عــاشقي جرم قشنگي ست به انکار مکـوش

آري آن سايه که شب آفت جـــانم شده بود

آن الفبـــــا که همــه ورد زبانــم شـــده بود

اينک از پشت دل آينـــه پيـــدا شــده است

و تماشاگه اين خيــل تماشــــــا شـــده است

آن الفبـــاي دبستــــاني دلخــواه تـــــويــي

عشـق من آن شبح شــــاد شبانگاه تـــــويي



میدونم طولانیه ولی بخونین قشنگه
 
Back
بالا