سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بیدریغ دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان گونه زردش دلیل ناله زارش گواست
مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
دلشده پای بند گردن جان در کمند زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
مالک ملک وجود حاکم رد و قبول هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب عهد فرامش کند مدعی بیوفاست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلودو دور یا خزانی خالی از فریادو شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخو شیرین روز ها
روز پوچی همچون روزان دگر سایه ای از امروزها دیروز ها!
زیبا تر از شعر کوچه ی فریدون مشیری جوابیه که هما میر افشار بهش داده....
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم ......صید افتاده به خونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟؟؟؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی.....
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم..................تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی............نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم.....
بی تو من در همهی شهر غریبم.......بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی................
تو همه بود و نبودی......تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم..
گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم...............
من و یک لحظه جدایی نتوانم....نتوانم..بی تو من زنده نمانم.......
وای من چند تا شعر رو خیلی خیلی دوس دارم
یکیش کوچه مشیری
یکیش تو به من خندیدی و همینطور جوابش
یکی دیگش هم اینه:
اي نگـــاهت نخــي از مخمل و از ابــــريشم