• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

شعراي خوبي كه خوندم و خوشم اومد مي ذارم اينجا.
---------
سايه هاي سفيد

كه هستم؟خدا طبع شيطان سرشتي
چه شيرين شوري ، چه زيباي زشتي
من از آسمان و زمين سهمم اين بود:
نه بر بام برفي ، نه از خاك خشتي
مرا خوشه نارس گندمي بس
اگر خود به جا مانده باشد بهشتي
كلاه و نقاب از سر و روي بردار
مترسك نمي خاهد اين گونه كشتي
غزل هاي من سايه هايي سفيدند
چكيده شد از اشك من رونوشتي
مرا عشق اين گونه آموخت:
كه هر مسجدي در كنار كنشتي
قفس بافتي ، كرم ابريشم ، اي عقل!
همه پنبه ، نه پيله شد هر چه رشتي
دل من، دل دل به دريا زدن داشت
تو او را نهشتي ، تو او را نهشتي
سر و سر ما از از نوشتن گذشته است
عجب سرگذشتي،عجب سرنوشتي
خزان نه ، كه حتي بهار آفت اوست
خدايا! مرا با چه خاكي سرشتي؟

خليل ذكاوت
--------

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد
بهانه باز به دست اجاق مي افتد
حكايت من و دنيايتان حكايت آن
پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد
عجب عدالت تلخي كه شادماني ها
فقط براي شما اتفاق مي افتد
تمام سهم من از روشني همان نوريست
كه از چراغ شما در اتاق مي افتد
به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين
چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد؟
هميشه همره هابيل بوده قابيلي
ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

فاضل نظري
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

شييشه و چوب

تو را از شيشه مي سازد،مرا ازچوب مي سازد
خدا كارش درست است اين و آن را خوب مي سازد
تو را از سنگ مي آرد برون ، از قلب كوهستان
مرا از بيد خشكي در كنار چوب مي سازد
در اتش مي گدازد ، تا تو را رنگي دگر بخشد
به سوهان مي تراشد تا مرا مطلوب مي سازد
تو را جامي كه از شير و عسل پر كرده اش دهقان
مرا بر روي خرمن برده خرمنكوب مي سازد
تو را گلدان رنگيني كه با يك لمس مي افتد
مرا-گرد سرت مي چرخم و –جاروب مي سازد
تو از من مي گريزي تا مصر رويا ها
مرا گرگي كنار خانه يعقوب مي سازد
مرا سر مي دهد تا دشت هاي آتش و آهن
و آخر در مصاف غمزه اي مغلوب مي سازد
خدا در كار و بارش حكمتي دارد كه پي در پي
يكي را از شيشه مي سازد، يكي را چوب مي سازد

محمد كاظم كاظمي
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!


ناگهان پرده برانداخته‌اي يعني چه * مست از خانه برون تاخته‌اي يعني چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقيب * اين چنين با همه درساخته‌اي يعني چه

شاه خوباني و منظور گدايان شده‌اي * قدر اين مرتبه نشناخته‌اي يعني چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادي * بازم از پاي درانداخته‌اي يعني چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر ميان * و از ميان تيغ به ما آخته‌اي يعني چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشي مشغول * عاقبت با همه کج باخته‌اي يعني چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار * خانه از غير نپرداخته‌اي يعني چه

خانه از غير نپرداخته‌اي يعني چه....خانه ....از غير نپرداخته‌اي يعني چه....خانه از غير نپرداخته‌اي..... يعني چه....خانه ......از غير ...از غير....از غير....از غير..........نپرداخته‌اي .......يعني چه...؟
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!


باران که می بارد تو می آیی
بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آئینه
بارانِ شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی
از دشتِ شب تا باغِ ِ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری

غم می گریزد ، غصه می سوزد
شب می گدازد ،سایه می میرد
تا عطرِ آهنگِ تو می رقصد.....
تا شعر باران تو می گیرد........
تا شعر باران تو می گیرد.

از لحضه های تشنه ی بیدار
تا روزهای بی تو بارانی
غم می کُشد ما را و می بینی
دل می کِشد ما را تو می دا نی.....

دل می کِشد ما را تو می دا نی

افشين يداللهي
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها

سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر سحر نزديک است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريک است

خنده ای کو که به دل انگيزم
قطره ای کو که به دريا ريزم
صخره ای کو که بدان آويزم
مثل اينست که شب نمناک است

ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريك است
اندکی صبر سحر نزديک است

سهراب سپهري
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!




قلم چرخید و فرمان را گرفتند
ورق برگشت و ایران را گرفتند
به تیتر شاه رفت ِ اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتند
چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاهان را گرفتند
همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند
گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نامسلمان را گرفتند
به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز، مردان را گرفتند
سراغ سفره ها، نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان راگرفتند
یکی نان خواست بردندش به زندان
از آن بیچاره دندان را گرفتند
یکی آفتابه دزدی گشت افشاء
به دست آفتابه داشت آن را گرفتند
یکی خان بود از حیث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند
فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالف‌های ایشان را گرفتند
بده مژده به دزدان خزانه
که شاکی‌های آنان را گرفتند
چو شد در آستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند
به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند
نمیخواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند
غذا را آشپز چون شور میکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند
چو آمد سقف مهمانخانه پائین
به حکم شرع مهمان را گرفتند
به قم از روی توضیح‌المسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند
به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند

به این گله دوتا گرگ خودی زد
خدائی شد که چوپان را گرفتند
به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان راگرفتند
مقام رهبری هم شعر میگفت
ز دستش بند تنبان را گرفتند
همه این‌ها جهنم، این خلایق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند


 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

این تاپیک واسه شعرهایی که واقعا دوسشون دارین و می خواین به بقیه هم بگین. >:D< :-\
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

من سرشار از مشکلاتم...
رفیق می گفت باهاتم ولی پشت پا زد به من....
هرکی منو می دید می گفت خوش به حالم ولی از توی کالبد نم شه دید این نالم...
نمی تونستن ببینن که شکسته بالم
رفیق حرفایهو به من گفت که ماتم!....
می گفتم که تف به ذاتم...خدایا چقدر سادم؟...این همه کمک حالا نیومد به کارم.....
ولی
زندگی بی اعتماد بدرد من نمی خوره!...چرارو زمین یه امین مثه دره؟...
این همه ایرانی و همه زخم خورده!.....بابا به خدا چاقو دسته ی خودو نمی بره.......................
من خستم....بی کس و تنها



مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم
به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم




دوستان شرح پریشانی من گوش کنید---- داستانِ ِغم ِ پنهانی ِ من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید---- گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم---- ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم---- بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس درآن سلسله غیرازمن ودل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت---- سنبل پرشکنش هیچ گرفتارنداشت

این همه مشتری و گرمی بازارنداشت ---- یوسفی بود ولی هیچ خریدارنداشت

اول آن کس که خریدارشدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او---- داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او---- شهر پرگشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

[green]*سه پست شما یکی شد. در صورت ایجاد پست های پشت سر هم همه به غیر از اولی پاک می شوند.
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سرودست و تن پا را
هر آن کس چیز می بخشد بسان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند بخارا را
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

به نقل از رشید شاملی :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سرودست و تن پا را
هر آن کس چیز می بخشد بسان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند بخارا را
رشید ناقلا اینو که من تو مشاعره گفتم حد اقل با تلخیص می گفتی!
 
Back
بالا