- ارسالها
- 38
- امتیاز
- 465
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان 1
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
- مدال المپیاد
- نقره رسانه
مرا بارد از دیدگان اشک خونیترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم
آنقــدر زنــده بمانم که ز جان سیر شوم
بر احوال ایران و حال کنونی
مرا بارد از دیدگان اشک خونیترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم
آنقــدر زنــده بمانم که ز جان سیر شوم
یا رب سببی ساز که یارم به سلامتمرا بارد از دیدگان اشک خونی
بر احوال ایران و حال کنونی
ترازوی عدالت در جهان ما خراب استیا رب سببی ساز که یارم به سلامت
باز آید و برهاندم از بند ملامت
تا با غم عشق تو مرا کار افتادترازوی عدالت در جهان ما خراب است
عدالت واژهای زیبا فقط در یک کتاب است
دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماستتا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی مندلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست
شکسته باد کسی که اینچنینمان میخواست
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینیتو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه فسوسی، چه نیازی، چه غمی است
دور سفر سنگ فلاخن به سر آمدتا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
تا شب نرود صبح پدیدار نباشد
در پارس چنین نمک ندیدمدور سفر سنگ فلاخن به سر آمد
سرگشتگی ماست که پرگار ندارد
در هر شکن زلف گره گیر تو دامی استدر پارس چنین نمک ندیدم
در مصر چنین شکر نباشد
گر حکم کنی به جان سعدی
جان از تو عزیزتر نباشد
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشادر هر شکن زلف گره گیر تو دامی است
این سلسله یک حلقه ی بیکار ندارد
دلتنگم و دلتنگ نبودی که بدانی چه کشیدمدهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد
من اگر شکوه کنم نزد خدا کفران استدلتنگم و دلتنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
عاشق نشدی لنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
تو آن بت مغرور پیمبر شکنی داغ ندیدیمن اگر شکوه کنم نزد خدا کفران است
تو اگر تکیه زنی جای خدا، معدلت است؟
میزنم عینک به چشمم درس میخوانم ولیتو آن بت مغرور پیمبر شکنی داغ ندیدی
دلبسته به یک سنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
وه که گر من بازبینم روی یار خویش رامیزنم عینک به چشمم درس میخوانم ولی
پنج ساعت روی یک خط ماندهام در فکر تو
آنان که محیط فضل و آداب شدندوه که گر من بازبینم روی یار خویش را
تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را
دگر از درد تنهایی، به جانم یار میبایدآنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانهای و در خواب شدند

دردا و ندامتا که تا چشم زدیمدگر از درد تنهایی، به جانم یار میباید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار میباید

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانهدردا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم
