• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Samandoon :D
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
رخش این چنین متاز که پیش از تو دیگری
کرده‌است اینچنین و ندیده است رنگ ما!

جناب وحشی بافقی
 
ما را به حال خود بگذارید و بگذرید
از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید

اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید
پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید

تا داغ ما کویردلان تازه‌تر شود
چون ابری از سراب ببارید و بگذرید

پنهان در آستین شما برق خنجر است
دستی از آستین به در آرید و بگذرید

ما دل به دست هرچه که بادا سپرده‌ایم
ما را به دست دل بسپارید و بگذرید


با آبروی آب، چه باک از غبار باد
نان‌پاره‌ای مگر به کف آرید و بگذرید

- قیصر امین پور
 
وصال، با منِ خونین جگر چه خواهد کرد؟
به تلخ‌کامیِ دریا، شکر چه خواهد کرد؟ (صائب)

فی الواقع از اول هم تلخ بودیم. اما تا کام‌مون «تلخ‌کامی دریا» نشده بود، تو مرهم بودی. اما امروز دیگه بود و نبود چنان شکری چون تو، به کام تلخ این دریا توفیری نداره. نیامدی و دیر شد.
 
همیشه بهم می‌گفتی تو بچه‌ای،
منم دلم می‌شکست و میگفتم نه، نیستم.
حالا که دارم فکر میکنم حق با تو بود؛
من خیلی بچه بودم، مثل بچه‌ها واسه کوچیک ترین چیزا ذوق میکردم.
مثل بچه ها دروغ بلد نبودم.
مثل بچه‌ها دلم پاک بود و وقتی می‌گفتم دوست دارم واقعاً دوست داشتم.
مثل بچه ها دلم می‌شکست و مثل بچه‌ها دو دقیقه بعد میبخشیدمت و فرداش همه چیو یادم می رفت.
راست میگی، من خیلی بچه بودم.
اما تو خیلی بزرگ بودی.
دوست داشتنت، حرفایی که می‌زدی، رفتارات و خیلی چیزای دیگت مثل آدم بزرگا دروغ بود.
تو خیلی بزرگ بودی،
خیلی خیلی بزرگ.

قشاع - نیلوفر قائمی فر
 
و به من خندیدی
و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می‌دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

- حمید مصدق
 
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق جهان نتوان کرد
 
من از تمام دختران شهر سَر بودم
افسوس از بازی دنیا بی خبر بودم
از عکس هایی که به دیوار اتاقت بود
هرچندزیباتر نبودم، ساده تر بودم
هرجا کم آوردی کنارت بیشتر ماندم
با این که زن بودم ولی مرد خطر بودم
هرجا به خاکی میزدی از آن همه همراه
تنها یکی می ماند من آن یک نفر بودم
هرجا یکی کم بود کاسه کوزه هایت را
روی سر او بشکنی آن دور و بر بودم
از دور میفهمم چه حالی، شادی یا غمگین
اما تو چه؟ دیروز فهمیدی پکر بودم؟
از خود به تو ،از تو به غم، از غم به تنهایی
من در تمام عمر در حال سفر بودم
من عاشقی کردم تو عادت، فرق ما اینست
اهل سیاست بودی و اهل هنر بودم
ای کاش آن روزی که گفتی دوستت دارم
یا لال بودی، نه زبانم لال، کر بودم
گفتی اگر تو جای من بودی چه میکردی؟
ترکت نمیکردم عزیزم من اگر بودم
برگشتی و تنهایی ام را بیشتر کردی
من هم به پایت سوختم از بس که...
مائده هاشمی
 
ارغوان این چه رازی است که هرسال بهار
با عزای دل ما می آید؟
 
او مانند تکه ای از روحم، همیشه آنجا بود.
من ناامیدانه تلاش میکردم انکارش کنم،
تلاش میکردم فراموشش کنم،
اما هیچکدام از آن جلسه های مشاوره و روانکاوی نتوانست او را از وجودم بیرون بکشد.
ما بخشی از همدیگر بودیم.
 
اگر قلبم بفهمد مغزم به خاطرش
چه افکاری را تحمل کرده است
به احترامش می ایستد!
 
یک شب به هوای طلب فوت و فن شعر
رفتم شب شعری من استاد ندیده

تا اینکه از این راه شود شعر تر من
مطلوب دل و دیده‌ی اصحاب جریده

دیدم چه مراعات نظیری ست در آنجا
داخل شدم و حیرت من گشت عدیده

مردان همگی پاچه‌ی شلوار تفنگی
زنها همگی مانتوی پندار دریده

بر بینی‌شان تیغ عمل خورده و لب‌ها
بوتاکس شده همچو انار ترکیده

بی‌فاصله‌ی شرعی یک گوشه نشسته
سام و سحر و سوسن و ساناز و سپیده

فی الجمله جویدندی و دادند و گرفتند
آدامس و دل و قلوه فریدون و فریده

گفتم که عجب لفی و نشری است مرتب
فردوسی طوسی هم از این سان نگزیده

من غرق تفکر شده بودم که به ناگاه
آهو بره‌ای همچو گل شاخه بریده

با نیّت بد زد به دلم چشمک نابی
گفتم برو ای شاعره‌ی خیر ندیده

از سوی دگر هلهله برخاست به ناگاه
گفتم چه شده حضرت استاد رسیده

آمد به جلو البته بر دوش مریدان
استاد که در نوع خودش بود پدیده

از مرتبه‌ی زلف زده طعنه به گوریل
پیش از جلسه‌ شصت گرم شیره کشیده

می‌شد به یقین گفت که در مملکت شعر
یک تپه نمانده است که بر آن نپریده

انداخت به چای آب دهان خورد مریدی
کی داده مراد ای پسر آب طلبیده

القصه نشستیم در آن جمع ولیکن
زان خیر ندیدیم کسی صاحب ایده

ترس من از این بود و یقین داشتم این را
کاین عقده بدل می‌شود آخر به عقیده

از آن طرف محفل یک دفعه با پا خواست
قرطی بچه‌ای لاغرک و رنگ پریده

شلوارک وی پاره‌تر از کاغذ برجام
بر بازوی خود عکس دو تا قلب کشیده

مویش فشن و دور سرش را زده با تیغ
چون مرتع سبزی که در آن گاو چریده

بالای تریبون شده آن گاه چنین خواند
طرفه غزلی گرچه خودش گفت قصیده

ای یار وفا کرده و پیوند بریده
این بود وفاداری و عهد تو ندیده

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده‌ی یوسف ندریده

من داد زدم آی عمو شعر ز سعدی‌ست
پیچید به خود مثل بز مار گزیده

گفتا که شکایت کنم از دزدی سعدی
بر صورت او هم بزنم چند کشیده

گفتم دهدت عقل خدا زد به ملاجم
رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده
 
وَ قَالَ عليه السلام مَا زَنَى غَيُورٌ قَطُّ
 
مامانم لطف می‌کنه واسه من چایی درست می‌کنه ولی خب همیشه چایی ها اینقدر رنگشون پریده انگار ۱۰ سال تو اردوگاه کار اجباری نازی ها کار میکردن ...
دیدم نمیشه مامانمو قانع کنم که چای پر رنگ درست کنه و خسته شده بودم از گفتن این که مادر من خب تو که داری زحمت می‌کشی چرا آخه چایی کم رنگ درست می‌کنیییی ...
رفتم یه بسته چایی نپتون گرفتم و فلاسکو که مامان میاره همین که می‌ره بیرون سریع یه دونه نپتون میندازم توش ...
هم چایی خوشرنگ میشه هم مامان ناراحت نمیشه :) )
خواستم بگم وقتی تو موقعیتی قرار داری که نمیتونی ازش بیایی بیرون یه کم منعطف‌تر یه کم خلاق تر باش نه این که کوتاه بیایی خودت زجر بکشی یا این که پافشاری کنی و اطرافیانتو اذیت کنی :)

پستی از دیلی آدم مورد علاقه ام
 
Back
بالا