وصال، با منِ خونین جگر چه خواهد کرد؟
به تلخکامیِ دریا، شکر چه خواهد کرد؟ (صائب)
فی الواقع از اول هم تلخ بودیم. اما تا کاممون «تلخکامی دریا» نشده بود، تو مرهم بودی. اما امروز دیگه بود و نبود چنان شکری چون تو، به کام تلخ این دریا توفیری نداره. نیامدی و دیر شد.
همیشه بهم میگفتی تو بچهای،
منم دلم میشکست و میگفتم نه، نیستم.
حالا که دارم فکر میکنم حق با تو بود؛
من خیلی بچه بودم، مثل بچهها واسه کوچیک ترین چیزا ذوق میکردم.
مثل بچه ها دروغ بلد نبودم.
مثل بچهها دلم پاک بود و وقتی میگفتم دوست دارم واقعاً دوست داشتم.
مثل بچه ها دلم میشکست و مثل بچهها دو دقیقه بعد میبخشیدمت و فرداش همه چیو یادم می رفت.
راست میگی، من خیلی بچه بودم.
اما تو خیلی بزرگ بودی.
دوست داشتنت، حرفایی که میزدی، رفتارات و خیلی چیزای دیگت مثل آدم بزرگا دروغ بود.
تو خیلی بزرگ بودی،
خیلی خیلی بزرگ.
و به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
من از تمام دختران شهر سَر بودم
افسوس از بازی دنیا بی خبر بودم
از عکس هایی که به دیوار اتاقت بود
هرچندزیباتر نبودم، ساده تر بودم
هرجا کم آوردی کنارت بیشتر ماندم
با این که زن بودم ولی مرد خطر بودم
هرجا به خاکی میزدی از آن همه همراه
تنها یکی می ماند من آن یک نفر بودم
هرجا یکی کم بود کاسه کوزه هایت را
روی سر او بشکنی آن دور و بر بودم
از دور میفهمم چه حالی، شادی یا غمگین
اما تو چه؟ دیروز فهمیدی پکر بودم؟
از خود به تو ،از تو به غم، از غم به تنهایی
من در تمام عمر در حال سفر بودم
من عاشقی کردم تو عادت، فرق ما اینست
اهل سیاست بودی و اهل هنر بودم
ای کاش آن روزی که گفتی دوستت دارم
یا لال بودی، نه زبانم لال، کر بودم
گفتی اگر تو جای من بودی چه میکردی؟
ترکت نمیکردم عزیزم من اگر بودم
برگشتی و تنهایی ام را بیشتر کردی
من هم به پایت سوختم از بس که...
مائده هاشمی
او مانند تکه ای از روحم، همیشه آنجا بود.
من ناامیدانه تلاش میکردم انکارش کنم،
تلاش میکردم فراموشش کنم،
اما هیچکدام از آن جلسه های مشاوره و روانکاوی نتوانست او را از وجودم بیرون بکشد.
ما بخشی از همدیگر بودیم.
مامانم لطف میکنه واسه من چایی درست میکنه ولی خب همیشه چایی ها اینقدر رنگشون پریده انگار ۱۰ سال تو اردوگاه کار اجباری نازی ها کار میکردن ...
دیدم نمیشه مامانمو قانع کنم که چای پر رنگ درست کنه و خسته شده بودم از گفتن این که مادر من خب تو که داری زحمت میکشی چرا آخه چایی کم رنگ درست میکنیییی ...
رفتم یه بسته چایی نپتون گرفتم و فلاسکو که مامان میاره همین که میره بیرون سریع یه دونه نپتون میندازم توش ...
هم چایی خوشرنگ میشه هم مامان ناراحت نمیشه :) )
خواستم بگم وقتی تو موقعیتی قرار داری که نمیتونی ازش بیایی بیرون یه کم منعطفتر یه کم خلاق تر باش نه این که کوتاه بیایی خودت زجر بکشی یا این که پافشاری کنی و اطرافیانتو اذیت کنی :)