• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

مولوی
با احترام...شعر زیبایی بود ولی از مولانا نیست


چندان که دویدیم، به سامان نرسیدیم
ماندیم در آغاز و به پایان نرسیدیم...
 
با احترام...شعر زیبایی بود ولی از مولانا نیست


چندان که دویدیم، به سامان نرسیدیم
ماندیم در آغاز و به پایان نرسیدیم...
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارن کویش را چو جان خویشتن دارم
 
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارن کویش را چو جان خویشتن دارم
مـرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
 
مـرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
و گر رسم فنا خواهی که از عالم بر اندازی
بر افشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت
 
تو را ای گل کماکان دوست دارم
به قدر ابر و باران دوست دارم
می فروشی گفت کالایم می است
رونق بازار من ساز و نی است

من خمینی دوست میدارم که او
هم خم است و هم می است و هم نی است
 
می فروشی گفت کالایم می است
رونق بازار من ساز و نی است

من خمینی دوست میدارم که او
هم خم است و هم می است و هم نی است
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
 
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
 
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود دور
یا خزانی خالی از فریاد شور
 
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود دور
یا خزانی خالی از فریاد شور
رو رخت سوی او کش و پهلوش خانه گیر
کان جا فرشتگان را آرام و مسکنیست
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
رو رخت سوی او کش و پهلوش خانه گیر
کان جا فرشتگان را آرام و مسکنیست
تو با این لطف و دلبندی چرا با ما نپیوندی
نقاب از بهر آن باشد که روی زشت بر بندی
 
تو با این لطف و دلبندی چرا با ما نپیوندی
نقاب از بهر آن باشد که روی زشت بر بندی
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
 
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
رویی که نخواستم که ببیند همه کس
الّا شب و روز پیش من باشد و بس
پیوست به دیگران و از من ببرید
یا رب تو به فریاد من مسکین رس
 
رویی که نخواستم که ببیند همه کس
الّا شب و روز پیش من باشد و بس
پیوست به دیگران و از من ببرید
یا رب تو به فریاد من مسکین رس
سجده گه ما خاک در تو
جولانگه ما کوی خوش تو
دل می‌نرود سوی دگران
چون رفته بود سوی خوش تو
 
سجده گه ما خاک در تو
جولانگه ما کوی خوش تو
دل می‌نرود سوی دگران
چون رفته بود سوی خوش تو
وقت غنیمت شمار ار نه چو فرصت نماند
ناله که راداشت سود آه کی آمد به کار
 
تا چه عمل کند عجب شکر من و سپاس من
تا چه اثر کند عجب ناله و زینهار من
نسبت عشق به من نسبت جان است به تن
تو بگو من به تو مشتاق‌ترم یا تو به من؟
 
Back
بالا