- ارسالها
- 375
- امتیاز
- 16,536
- نام مرکز سمپاد
- .
- شهر
- .
- سال فارغ التحصیلی
- 1403
- رشته دانشگاه
- بیوتکنولوژی
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشقتو شبی بر انتظاری ننشسته ای چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت
هردم آید غمی از نو به مبارک بادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشقتو شبی بر انتظاری ننشسته ای چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت
میشود حتی برای دیدن پروانه هاتا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هردم آید غمی از نو به مبارک بادم
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
یک نفر آمد صدایم کرد و رفتدر دايره قسمت ما نقطه ي تسليميم
لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرماي
تو مپندار که من شعر به خود میگویمیک نفر آمد صدایم کرد و رفت
در قفس بودم، رهایم کرد و رفت
مرا عهدیست با جانان ک تا جان در بدن دارمتو مپندار که من شعر به خود میگویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم
من ندارم نظری در پی چشمان کسیمرا عهدیست با جانان ک تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
یک سال دیگر آمد و دنیا عوض نشدمن ندارم نظری در پی چشمان کسی
به اسارت نبرم من دل خندان کسی
کاروان نیست که دل هرکه که خواهد آید
فکر کردی دل من هم شده ویلان کسی
در خدا یک سجده رفتم کفر و دین آتش گرفتیک سال دیگر آمد و دنیا عوض نشد
چیزی بغیر پیرهن از ما عوض نشد
تورا دیدمت بعد عمری سلام ببین اشک شوقی که ریزد مدامدر خدا یک سجده رفتم کفر و دین آتش گرفت
قبله گم شد شب به رقص آمد جبین آتش گرفت
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاکتورا دیدمت بعد عمری سلام ببین اشک شوقی که ریزد مدام
معنی تخته ی توفان زده در ساحل چیست؟مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده استمعنی تخته ی توفان زده در ساحل چیست؟
-آخر کشتی در موج شناور این است!
شعله آهسته به خاکستر حیرتزده گفت:
غم نخور عاقبت سرو و صنوبر این است!
...:)
در حضور خار ها هم می شود یک یاس بودتلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخنها که خدا با من تنها دارد
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیستدر حضور خار ها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
تو از هر در که باز آیی بدین خوبی و زیباییدر خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
یا که باید نفست در دل خود حبس کنمتو از هر در که باز آیی بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی
به زیور ها بیارایند وقتی خوبرویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیور ها بیارایی
یک شب ز ماورای سیاهی هایا که باید نفست در دل خود حبس کنم
یا که در خواب من آیی و مرا هم ببری
مثل منِ گدا سر کویت زیاد هستیک شب ز ماورای سیاهی ها
چون اختری به سوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جست و جوی تو می آیم
در دست هر که هست ز خوبی قراضه هاستمثل منِ گدا سر کویت زیاد هست
امّا کریم مثل تو پیدا نمیشود
تنها تویی که واسطه فیض رحمتی
ورنه برات عفو من امضا نمیشود
