• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هردم آید غمی از نو به مبارک بادم
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
 
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

در دايره قسمت ما نقطه ي تسليميم
لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرماي
 
تو مپندار که من شعر به خود میگویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم
مرا عهدیست با جانان ک تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
 
مرا عهدیست با جانان ک تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
من ندارم نظری در پی چشمان کسی
به اسارت نبرم من دل خندان کسی
کاروان نیست که دل هرکه که خواهد آید
فکر کردی دل من هم شده ویلان کسی
 
من ندارم نظری در پی چشمان کسی
به اسارت نبرم من دل خندان کسی
کاروان نیست که دل هرکه که خواهد آید
فکر کردی دل من هم شده ویلان کسی
یک سال دیگر آمد و دنیا عوض نشد
چیزی بغیر پیرهن از ما عوض نشد
 
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
معنی تخته ی توفان زده در ساحل چیست؟
-آخر کشتی در موج شناور این است!

شعله آهسته به خاکستر حیرتزده گفت:
غم نخور عاقبت سرو و صنوبر این است!
...:)
 
معنی تخته ی توفان زده در ساحل چیست؟
-آخر کشتی در موج شناور این است!

شعله آهسته به خاکستر حیرتزده گفت:
غم نخور عاقبت سرو و صنوبر این است!
...:)
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد


عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن‌ها که خدا با من تنها دارد
 
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد


عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن‌ها که خدا با من تنها دارد
در حضور خار ها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
 
در حضور خار ها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
 
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
تو از هر در که باز آیی بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی

به زیور ها بیارایند وقتی خوبرویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیور ها بیارایی
 
تو از هر در که باز آیی بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی

به زیور ها بیارایند وقتی خوبرویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیور ها بیارایی
یا که باید نفست در دل خود حبس کنم
یا که در خواب من آیی و مرا هم ببری
 
یا که باید نفست در دل خود حبس کنم
یا که در خواب من آیی و مرا هم ببری
یک شب ز ماورای سیاهی ها
چون اختری به سوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جست و جوی تو می آیم
 
یک شب ز ماورای سیاهی ها
چون اختری به سوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جست و جوی تو می آیم
مثل منِ گدا سر کویت زیاد هست
امّا کریم مثل تو پیدا نمی‌شود

تنها تویی که واسطه فیض رحمتی
ورنه برات عفو من امضا نمی‌شود
 
مثل منِ گدا سر کویت زیاد هست
امّا کریم مثل تو پیدا نمی‌شود

تنها تویی که واسطه فیض رحمتی
ورنه برات عفو من امضا نمی‌شود
در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌ هاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
 
Back
بالا