- ارسالها
- 1,633
- امتیاز
- 28,583
- نام مرکز سمپاد
- ضروری
- شهر
- ضروری
- سال فارغ التحصیلی
- 0
سوال جالب و در عین حال سختیه.
شاید چون نمیدونم بعد از مرگ چه اتفاقی میفته و سرنوشتم چی میشه، ترجیح میدم همینجایی که الان هستم (یعنی زنده بودن) بمونم. اگر بهفرض بدونم بعد از اینکه بمیرم وارد دنیاها یا چرخهای متفاوتتر (یا بهتره بگم بهتری) میشم، ابایی از مردن پیدا نمیکنم؛ اما چون ظاهراً بعدش هیچی نیست و پر از ابهامه برام، پیش خودم میگم لااقل وقتی داری در این جهان زندگی میکنی شاهد اتفاقات هستی و خودت هم داری یه عملی انجام میدی و در حال گذار و فعالیت و «بودن»ای. خودِ این جهان به هیچ وجه یک جای ایدهآل برای این «بودن» عه نیست و اگه جایی بهتر بود حاضر بودم با مردنم ورود بهش رو رقم بزنم، اما فکر میکنم فقط همینجاست و سایر جاها صرفاً در حد حدس و گمانن. به علاوه اینکه اگر تو زندگیم کسانی وجود داشته باشن که وجود اونها برای من فوقالعاده مهم باشه و بدونم اگر بمیرم تمام تعادل زندگیشون مختل میشه (مثلاً فرزندم) حاضر نیستم بمیرم و میخوام اول اون وابستگیش به من رو قطع کنه، بعد حالا تصمیم میگیرم که به پاسخ این پرسش فکر کنم.
+ در مورد تجربه نکردنِ چیزهای خوب و «فلان کار رو نکردم»، «فلان جا رو ندیدم» و ... اینها دلایل کافیای نیستن چون انسان ذاتاً سیریناپذیره و همیشه یه چیز بیشتر میخواد. هیچوقت به طور کامل راضی نمیشه. و خیلیا هستن که تقریباً تموم این چیزها رو هم ممکنه تجربه کرده باشن ولی باز هم حاضر نیستن بمیرن. چرا؟ اونا که به ظاهر خوب زندگی کردن و همه چیز رو دراختیار داشتن و به اهدافشون هم رسیدن، دیگه چرا ادامه میدن؟
شاید چون نمیدونم بعد از مرگ چه اتفاقی میفته و سرنوشتم چی میشه، ترجیح میدم همینجایی که الان هستم (یعنی زنده بودن) بمونم. اگر بهفرض بدونم بعد از اینکه بمیرم وارد دنیاها یا چرخهای متفاوتتر (یا بهتره بگم بهتری) میشم، ابایی از مردن پیدا نمیکنم؛ اما چون ظاهراً بعدش هیچی نیست و پر از ابهامه برام، پیش خودم میگم لااقل وقتی داری در این جهان زندگی میکنی شاهد اتفاقات هستی و خودت هم داری یه عملی انجام میدی و در حال گذار و فعالیت و «بودن»ای. خودِ این جهان به هیچ وجه یک جای ایدهآل برای این «بودن» عه نیست و اگه جایی بهتر بود حاضر بودم با مردنم ورود بهش رو رقم بزنم، اما فکر میکنم فقط همینجاست و سایر جاها صرفاً در حد حدس و گمانن. به علاوه اینکه اگر تو زندگیم کسانی وجود داشته باشن که وجود اونها برای من فوقالعاده مهم باشه و بدونم اگر بمیرم تمام تعادل زندگیشون مختل میشه (مثلاً فرزندم) حاضر نیستم بمیرم و میخوام اول اون وابستگیش به من رو قطع کنه، بعد حالا تصمیم میگیرم که به پاسخ این پرسش فکر کنم.
+ در مورد تجربه نکردنِ چیزهای خوب و «فلان کار رو نکردم»، «فلان جا رو ندیدم» و ... اینها دلایل کافیای نیستن چون انسان ذاتاً سیریناپذیره و همیشه یه چیز بیشتر میخواد. هیچوقت به طور کامل راضی نمیشه. و خیلیا هستن که تقریباً تموم این چیزها رو هم ممکنه تجربه کرده باشن ولی باز هم حاضر نیستن بمیرن. چرا؟ اونا که به ظاهر خوب زندگی کردن و همه چیز رو دراختیار داشتن و به اهدافشون هم رسیدن، دیگه چرا ادامه میدن؟






