• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

داستان تخیلی سفر سمپادیا

  • شروع کننده موضوع
  • #41

zeynabgol

ملکه ستاره‌ها
ارسال‌ها
2,426
امتیاز
20,548
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل هفدهم/ اپیزود چهار

بلند شد و از بالا به زهرا نگاه کرد. چشمهایش را بست و پلکهایش را روی هم فشار داد. به سارا گفت:«من باید برم... امشب شیفت دارم.»

سارا اعتراض کرد:«ریلی؟ امروز تیر خوردی!»

«الان که خوبم. اگه کیمیا هنوز مشغول بود می‌فرستمش بالا.» یک بار دیگر به زهرا نگاه کرد، برای فاطمه سر تکان داد، و از اتاق خارج شد.

نزدیک نیمه شب بود. زهرا دیگر چیزی نمی‌گفت، دیگر تکان نمی‌خورد. آنیا یک بار آمد و نگاهی به او انداخت. تمام روز درگیر بود. صورتش از خستگی به زردی گراییده بود و پلک‌هایش سنگین بودند؛ به نظر رسید متوجه فاجعه‌ای که داشت اتفاق می‌افتاد، نشد. وقتی اتاق را ترک کرد، زیر لب حرف می‌زد و دستش را تند تند تکان می‌داد.

سارا بود که دید: دید که زهرا تکان خورد، روی تخت نشست، با ناله‌ای غرش مانند سرش را به چپ و راست تکان داد تا قولنج گردنش را بشکند. با چشان بسته از روی تخت بلند شد. سارا و فاطمه با حیرت صدایش می‌زدند.

امید در اتاق جریان داشت. سارا حس می‌کرد دیگر مجبور نیستند به خانواده او جواب بدهند، دیگر دینی بر گردنشان نخواهد بود.

این حس تا وقتی ادامه داشت که زهرا چشمهایش را باز کرد.

چشم‌های بیرون زده و کمرنگ، وحشی‌گری هولناکی در چشمان دختر چهارده ساله موج می‌زد. لب‌هایش به لبخندی پهن و ترسناک باز شد. چنان سریع بود که کسی نفهمید چطور خنجر نقره‌ای فاطمه را از روی زمین چنگ زد؛ و چنان قوی بود که تا سارا به خودش آمد روی زمین افتاده بود و به طور غریزی داشت با دستان دوست سابقش کلنجار می‌رفت تا خنجر را به سینه‌اش فرو نکند.

دهان زهرا باز شد و صدایی بیرون آمد که متعلق به او نبود. جیغی زیر، و سپس خنده‌ای هولناک مثل قهقهه یک جن.

فاطمه قبلا هم چیزی مثل این را دیده بود.

آیا تن نرم دوستش را هم می‌توانست مثل یک فلز نرم، مثل تن آن استاد پیر، ببُرد و بدرد؟

وقت فکر کردن نبود. صدای دویدن می‌آمد، کسی آن خنده ترساک را شنیده بود. زهرا شاید قوی، سریع و تاریک بود، اما هنوز تازه‌کار بود. تاریک‌ها می‌دانستند نباید بخندند. تاریک کردن زهرا برای جذب نیرو نبود. می‌خواستند انتقام آن روز را گرفته باشند.

فاطمه می‌دانست آن شخص هرکه هست، به موقع نمی‌رسد.

با قدرتی که هرگز در خودش سراغ نداشت، به پشت گردن زهرا چنگ انداخت و او را با هر دو دستش کشید.

موجود کریه و رقت‌انگیز، که روزگاری دختر بامزه‌ای بود، از سارا جدا شد و روی زمین افتاد. فاطمه خنجر را از دست او بیرون کشید، هنگام کشتنش لختی درنگ کرد. آیا این همان دختری بود که می‌شناخت؟ روزگار یوزرنیم بستنی و روزگار زهرا به پایان رسیده بود. موجودی زشت در قالب آن دختر، به فاطمه چنگ می‌انداخت و می‌خواست خنجر را پس بگیرد.

فاطمه خنجر را بالا برد.

نه، آن صدای زهرا نبود که با خنده‌ای هولناک از حنجره او خارج شد:«نمی‌تونی منو بکشی!»

فاطمه نفهمید دقیقا در جواب او چه فحشی داد، اما خنجر را با هر دو دست روی سینه او فرود آورد. این بار مثل فلزی نرم نبود، خنجر از میان دنده‌ها می‌لغزید و به سختی فرو می‌رفت. با زاویه‌ای رو به پایین.

زهرا به موهای فاطمه چنگ انداخته بود.

فاطمه دوباره خنجر را بالا برد. دیگر اختیاری روی دستانش نداشت. خنجر نقره‌ای را بارها و بارها در سینه او فرو برد. خون روی صورتش پاشیده بود و طعم آن را در دهانش حس می‌کرد.

آنچه او را به خود آورد، جیغ سارا بود و باز شدن درب اتاق. زینب‌گلو تاریا به داخل اتاق دویده بودند و فاطمه هنوز دیوانه‌وار سینه دوست نوجوانش را می‌درید. جسد او بی‌جان روی زمین افتاده بود، با نگاهی پر از سوال و به دور از تاریکی.

تاریا با حیرت به آنجه او انجام داده بود نگاه می‌کرد. زینب‌گل شانه‌های فاطمه را گرفت و او را عقب کشید.«بسه! بسه! مرده!»

سارا ناخودآگاه گریه می‌کرد. خون روی دامن او هم پاشیده بود.

اما فاطمه با صورت، سینه و دامنی پرخون و لکه لکه، به طرزی هیستریک می‌خندید.




با تشکر از @Bastani عزیز، برای شرکتشون در این داستان، و برای اینکه شجاعت مرگ رو داشتن. روحشون شاد:))


https://harfeto.timefriend.net/16384213436735
 
  • شروع کننده موضوع
  • #42

zeynabgol

ملکه ستاره‌ها
ارسال‌ها
2,426
امتیاز
20,548
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل هجدهم/ اپیزود اول

نزدیک سحرگاه، از معدود زمان‌هایی بود که دور هم جمع می‌شدند. این بار، به خاطر فعالیت شدید روز قبل، افراد بیشتری دور آتش بزرگ نشسته بودند. کمک‌های مردم سرزمین آزاد شمالی رسیده بود، و حالا غذای بیشتری برای خوردن داشتند. رادان و رونان سیب‌زمینی‌ها را از وسط می‌بریدند و رو به آتش می‌چیدند. آرتین داشت برایشان توضیح می‌داد که می‌توانند آن‌ها را زیر آتش چال کنند. رادان- که ذاتا آدم شکمویی بود- مشتاقانه به او خیره شده بود، اما رونان پرسید:«خب اون وقت چطوری از زیر آتیش درشون بیاریم؟»

به جای آرتین، آستوی سرخ‌مو با لهجه عجیبش جواب داد:«اون قسمتش کاری نداره، سیب زمینی رو بده به من.» از قرار گرفتن در جمعی غریبه خوشحال بود و همین باعث شده بود راحت صحبت کند و نظر بدهد.

رونان سیب زمینی درشتی را به سمت او پرت کرد.

عضلات آستو لحظه‌ای با حالتی عصبی منقبض شد، چون فهمیده بود بهراد زل‌زل نگاهش می‌کند. بعد آستینش را تا بازو بالا زد، دستش را تا آرنج در میان آتش فرو برد و سیب زمینی را در زمین فرو کرد.

وقتی دستش را از میان شعله‌های آتش بیرون آورد، آسیبی ندیده بود.

نه رادان و نه رونان، چیزی نگفتند و اظهار شگفتی نکردند، حتی تاریوس هم، با دهانی پر از سیب‌زمینی، سر تکان داد. اما آرتین با تعجب به بهراد نگاه کرد و او هم نگاهش را پاسخ داد. آرتین خم شد و از آستو پرسید:«چجوری؟!»

به نظر نمی‌آمد آستو از این سوال خوشش آمده باشد، اما جواب داد:«من مارژیت هستم.» الف را اُ تلفظ می‌کرد.

بهراد و آرتین در جست و جوی توضیح به رادان نگاه کردند. رادان فقط گفت:«دورگه ساحره-انسان.»

رونان از آستو پرسید:«پس مادرت ساحره آتش بوده؟»

آستو اخم کرد و جواب داد:«اینطور می‌گن. من که ندیدمش. به هرحال، مارژیت‌ها دوست ندارن درباره خودشون حرف بزنن.» دستش را دوباره میان آتش برد، و سیب‌زمینی را بیرون آورد.

کیمیا کنار آنیا نشسته بود. از بعداز ظهر، دیگر از او جدا نشده بود و تک‌تک اعمالش را دنبال کرده بود. آنیا از او خوشش می‌آمد، و تمام سوالاتش را جواب می‌داد. کیمیا که حرف‌های آستو را شنیده بود، از آنیا پرسید:«دورگه یعنی چی؟ اون پسره به آستو گفت دورگه، و تابلو بود که آستو ازش خوشش نمیاد.»

آنیا جواب داد:«در جنوب، سرزمین سوروانا محل زندگی ساحره هاست. اونها همیشه مونثن، و برای تولید مثل به مرد های انسان نیاز دارن. هیچ مردی حاضر نبود با یک ساحره ازدواج کنه، برای همین ساحره ها از یه سری جادوی شیفتگی استفاده میکردن و نوعی بردگی وجود داشت. از من می‌پرسی میگم هنوز هم وجود داره. اگر بچه دختر میشد، ساحره بود، پیش مادرش می‌موند. ولی اگر بچه پسر بود، یه دورگه بود. به زبان خودشون، مارژیت. جادوگری که توانایی استفاده از جادو رو نداره. ساحره‌ها اون رو به پدرش می‌دادن و از خودشون دورش می‌کردن. بعدها فهمیدن که به جای مردان انسان، میشه دورگه‌ها رو هم به بردگی گرفت، و یه همچین اتفاقایی افتاد که در گوشه‌ای از سرزمین سوروانا، جامعه دورگه‌ها تشکیل شد. چند تا دهکده تماما دورگه هستن، پسرهای زاده ساحره‌ها که خودشون پدر ساحره‌ها و دورگه‌های دیگه‌ای ان... وضعیت نفرت‌انگیزیه، دورگه‌ها نمیتونن برن چون جای دیگه ای پذیرفته نمیشن، می‌مونن و هروقت ساحره‌ها بخوان، یکیشون رو طلسم می‌کنن...»

مکث کرد و ادامه داد:«گاهی در موارد نادر پیش میاد که یه دورگه میتونه جادو رو بروز بده، این طور مواقع ساحره‌ها می کشنش. آستو وقتی بچه بود تا حدودی به صورت غیرعمدی جادو رو بروز می‌داد. آتش رو. دیدی که آتش اون رو نمی‌سوزونه. چون در رگ‌هاش جاریه. ساحره‌ها خواستن بکشنش، پدرش که یه دورگه دیگه بود آوردش اینجا و به مدرسه سپردش. پدر آستو کشته شده، و مدتهاست که آستو اینجاست. البته گاهی به سوروانا می‌ره، تا برادرانش رو ببینه... همه دورگه ها با هم برادرن، به تعبیر خودشون. اونها برای قرن‌ها از جنوب شرق در برابر بلاسایی‌ها محافظت کرده‌ن.»

کیمیا که متاثر شده بود، پرسید:«از ساحره‌ها محافظت می‌کنن؟»

«ساحره‌ها نیازی به محافظت ندارن. تاریخ دورگه‌ها تشکیل شده از شورش، کشته شدن توسط ساحره‌ها، انقراض، و دوباره و دوباره تجمع و تشکیل جامعه جدید با دورگه‌های جدید. هیچ وقت هیچ کس جلوی ساحره‌ها دووم نمیاره... دورگه‌ها هم استثنا نیستن.»

کیمیا پرسید:«چرا آستو لهجه داره؟»

«زبان دورگه‌ها ترکیبی از بلاسایی و زبان ساحره‌هاست؛ زبان آستو اونه و لهجه باهاش مونده.»
 
  • شروع کننده موضوع
  • #43

zeynabgol

ملکه ستاره‌ها
ارسال‌ها
2,426
امتیاز
20,548
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل هجدهم/ اپیزود دو

کیمیا دوباره به پسر سرخ‌مو نگاه کرد. موهای کوتاهش مثل شعله‌های آتش روی هوا شناور بودند. تنش مرتعش به نظر می‌رسید، مثل شعله‌های آتش بزرگ. گاهی لبخندی می‌زد، گاهی سر بلند می‌کرد، گاهی چیزی می‌گفت؛ اما مدام در شرم از ماهیتش، ساکت و بی‌صدا بود. با این وجود نمی‌شد نادیده‌اش گرفت. مثل خود آتش، گرمایی شیرین از او شعله می‌کشید.

کیمیا گفت:«به نظر نمیاد آدم بدی باشه.»

آنیا که داشت پاتیل کوچکی را روی قسمتی از آتش هم می‌زد، جواب داد:«نه، نیست. مارژیت‌ها همیشه در برابر بقیه جبهه می‌گیرن، اما مردم خوبی‌ان.»

زینب‌گل که داشت با تیلیا صحبت می‌کرد، لحظه‌ای رویش را از او برگرداند و با لحنی حاکی از عذاب گفت:«آنیا، زیر این پانسمانت خیلی می‌خاره، بیا بازش کن!»

آنیا با لبخندی کج جواب داد:«تا صبح خارشش برطرف می‌شه، بعد بازش کن.»

زینب‌گل شکلکی در آورد و به سمت تیلیا برگشت.

در سمتی دیگر، تاریا و کارن کنار هم نشسته بودند و حرفی نمی‌زدند. کارن خیلی بزرگ‌تر از چند روز پیش به نظر می‌رسید، قوی و مغرور آنجا نشسته بود. اما فاطمه قیافه‌ای به هم ریخته داشت، پیراهن خونینش را عوض نکرده بود و موهایش ژولیده بودند. زانوهایش را بغل گرفته بود، و شعله‌های آتش در چشمانش زبانه می‌کشیدند.

سارا هم ممکن بود مثل او غم‌زده شود، اما خواهران تیساوایی سرگرمش کرده بودند. لیرا و لیرانا، دختران بلوند پانزده و هفده ساله، انگار نه انگار که از جنگی برگشته بودند. برق زندگی در چشمانشان می‌درخشید. لیرا ساز کوچکی داشت، از صبح آن را زیر زرهش پنهان کرده بود. ساز شبیه چنگ کوچکی بود که دو لایه سیم داشت؛ عمودی و افقی. وقتی لیرا آن را نواخت، نوایی شیرین فضا را پر کرد. چیزی ورای دنیای واقعیت، انگار موسیقی تیساوا روح داشت. پر از زندگی بود، پر از رقص، آرامش و شادی مردمی که کنار ساحل زندگی می‌کردند و شب‌هایشان روشن از نور ستارگان بود. مردمی دور از کوهستان، دور از هیاهوی جنگ رایانا. مردمی دور از خون، دور از درد، سرشار از لبخند‌های واقعی و انعکاس دریا در چشم و خورشید در موهایشان.

لیرانا صدای خوبی داشت، و خواهرش نیز. به سارا اصرار می‌کردند بخواند، سارا گفت که شعر این آهنگ را نمی‌داند. لیرا گفت:«آهنگ‌های تیساوایی که شعر ندارن! هر چیزی رو می‌شه باهاشون خوند!»

سارا اصرار کرد که صدای خوبی ندارد. لیرانا گفت:«شماها اهل کجایین، که مردمش بدصدان؟ هر آدمی که دلش بخواد بخونه، قشنگ‌ترین صدای دنیا رو داره!»

با خواهرش شروع به خواندن آواز تندی کردند، که این بیت مدام در آن تکرار می‌شد:«آی دریا دریا دریا، شب بات قراری داره/ آی مهتاب مهتاب مهتاب، ماهی دلش گرفتاره!»

عجیب‌ترین صحنه آن شب، سینور مارون بود که از میانه‌های آواز پا به پای دخترها می خواند، و باعث شده بود چشم همه گرد شود. تاریوس و رونان و رادان تعجبی نکردند، آن‌ها او را بهتر از بقیه می‌شناختند. تنها کسانی بودند که به نام صدایش می‌زدند.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #44

zeynabgol

ملکه ستاره‌ها
ارسال‌ها
2,426
امتیاز
20,548
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل هجدهم/ اپیزود سه

صبح زود، سارا متوجه شد کنار آتش خوابش برده بوده. کیمیا، لیرا و لیرانا و همه پسرهای سمپادیا هم به خواب رفته بودند. فاطمه در همان حالت نشسته خوابش برده بود. اما بقیه رفته بودند. آفتاب هنوز در نیامده بود، و سارا کسی را دور و برش نمی‌دید. فکر کرد اتفاقی افتاده.

کیمیا را صدا زد. او که تمام روز قبل را مشغول فعالیت بود، ناله‌‌ای کرد و بیدار نشد. سارا دور و بر افراد خفته چرخی زد، و متوجه شد کارن هم آنجا نیست. اطراف را گشت، و در محوطه‌ای که تمرین می‌کردند، زینب‌گل را پیدا کرد. کنار کپه‌ای از خاک نشسته بود، و پیراهن مشکی کثیف و پاره‌ای به تن داشت. پیراهن سبز تیره خودش روی پایش پهن بود و به نظر می‌آمد سعی دارد پارگی بزرگ بازوی آن را بدوزد. سارا به سمت او دوید. سلام کرد و پرسید:«بقیه کجا رفته‌ن؟»

زینب‌گل سر بلند کرد. چشمانش اندوهگین بودند.«رفته‌ن جلسه.»

سارا کنارش نشست.«تو چرا نرفتی؟»

«منتظر بودم شما بیدار شین. اونا به این زودیا شروع نمی‌کنن. آنیا باید یه چیزی از توی کتابهاش پیدا کنه و تاریا رفته تا یه امانت رو بگیره. زمان می‌بره. اومدم تا زهرا رو دفن کنم.» به کپه خاک اشاره کرد.

سارا به آن قبر کوچک و گمنام نگاه کرد. پرسید:«اینجا برای تدفین و این حرفا مراسمی ندارن؟»

«دارن، ولی تاریک‌ها رو حتی نباید دفن کرد، چه برسه به اجرای مراسم.»

سارا گفت:«اها..» یادش نبود دوستش اواخر عمر به یک شیطان ناقابل تبدیل شده بوده و سعی کرده او را بکشد. صحنه جنون‌آمیز کشته شدن زهرا را به یاد آورد و به خود لرزید.«چطوری فاطمه تونست بکشتش؟»

«انتظار داشتی وایسه و نگاه کنه؟»

«آخه... اون بهش یه چیزی گفت... گفت نمی‌تونی منو بکشی.»

زینب‌گل به او نگاه کرد.«واقعا گفت؟ این ترفند ساحره‌ست. کاری می‌کنه که نتونیم عزیزانمون رو بکشیم. کار فاطمه واقعا شجاعانه بود.»

چند دقیقه در سکوت گذشت. زینب‌گل اشک سارا را دید، و موضوع جدیدی پیش کشید.«تو می‌دونی چطور باید این رو بدوزم؟»

«مگه دوختن بلد نیستی؟»

«آنیا آستین پیراهنم رو از بالای زخم پاره کرده، راستش نمی‌دونم چطوری بدوزم که مثل اولش بشه.»

سارا به پیراهن نگاه کرد، و به آستینی که از چند نخ از آن آویزان بود.«فکر نکنم کلا بشه درستش کرد.»

«ای بابا...» پیراهن را بالا گرفت و به آن نگاه کرد.«واقعا؟»

سارا لبخند کمرنگی زد. زینب‌گل که می‌دانست نقشه‌اش برای خنداندن سارا شکست خورده، ساکت شد.

سارا راهی برای خلاص کردن خودش از شر افکار پریشان پیدا کرد:«توی مدرسه چه خبر بود؟»

«بهت که گفتم.»

«خب بگو اون تیر از کجا اومد؟»

«از زه یه کمون. نمی‌دونم.»

«باشه.» سارا ساکت شد. نه چون حرفی نداشت، چون سوالات بسیاری داشت و نمی‌دانست کدام یک را اول بپرسد.

«ام... کارن چرا اینطوری شده؟»

«چه طوری شده؟»

«خیلی... چیز... انگار قبلا اینجا بوده.»

«مثل من. وقتی اولین بار اومدم اینجا طوری بودم که انگار کاملا میدونم اینجا چطوریه. بعضی آدم‌ها توی دنیای اشتباهی متولد می‌شن. البته این نظر منه. کارن ذاتا قرار بود یه کماندار بشه، و الان هست.»

«تو ذاتا قرار بود کی باشی؟»

«نمی‌دونم. ولی مطمئنم قرار بود اینجا باشم.» درنگ کرد، سپس ادامه داد:«من... به همه دنیاهایی که کتاب‌هاشون دور توی دوره نوجوونیم خونده بودم سفر کردم. با اینکه همه‌شون عجیب و جالب بودن، اما هیچ وقت، توی هیچ دنیایی مثل اینجا، احساس راحتی نکردم.»

«توی هفت سال؟ چطوری به همه اون دنیاها رفتی؟»

زینب‌گل خندید. خنده‌اش ته‌رنگی از فشار عصبی داشت.«شاید این بدنی که تو می‌بینی بیست و دو سالش باشه، و توی واقعیت پونزده سال، ولی اگر سال‌هایی که توی جهان‌های مختلف زندگی کرده‌م رو با هم جمع کنی، بیشتر از شصت-هفتاد سال می‌شه.»

سارا بالاخره سوالی را که تمام این مدت درگیرش کرده بود، پرسید.«من هم می‌تونم برم به دنیاهایی که می‌خوام؟»

زینب‌گل سر تکان داد.«می‌تونی تو هم دنیای خودت رو پیدا کنی. بعضی آدمهای واقعیت تا آخر عمرشون از هیچی راضی نیستن و نمی‌دونن چرا.»

«یعنی این سفر کردن و... عوض کردن چیزها... دنیا رو به هم نمی‌ریزه؟»

«هر نویسنده‌ای یه مسافره. رد پای سفرهای جوانا رولینگ رو می‌شه توی جهان هاگوارتز دید، حتی گاهی به اونجا سر می‌زنه. تالکین وقتی توی واقعیت مرد، توی جهان آردا جاودان شد. جاودانگیش هدیه‌ای بود برای تقدیر از نقل داستان‌های آردا در دنیایی دیگه. وقتی برادران گریم مردن، می‌تونستن توی جهان سرزمین قصه‌ها به زندگی ادامه بدن، اما خودشون نخواستن. هانس کریستین اندرسون هنوز توی یه کلبه کنار دریاچه جوجه‌اردک زشت زندگی می‌کنه. آر.ال.استاین دنیایی رو پیدا کرده بود که تمام کابوس‌ها اونجا زندگی می‌کردن. شجاع‌ترین مرد واقعیت بود که با هر هیولایی دست و پنجه نرم می‌کرد و داستانش رو می‌نوشت. اگر قرار بود سفر کردن بین دنیاها چیزی رو به هم بریزه، هیچ وقت هیچ داستانی نوشته نمی‌شد.»

فکر سارا هنوز درگیر هضم حرف‌های زینب‌گل بود، که کیمیا از دور پیدا شد. به طرفشان دوید و نفس زنان گفت:«آنیا گفت... بیاین... همه بیدار شدن...»




https://harfeto.timefriend.net/16384213436735
 
  • شروع کننده موضوع
  • #45

zeynabgol

ملکه ستاره‌ها
ارسال‌ها
2,426
امتیاز
20,548
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل هجدهم / اپیزود چهار

آن روز هیچ جلسه‌ای برگزار نشد. دلایل متعددی داشت؛ از جمله آنها: تاریا هنوز از ماموریتش برنگشته و تینا به دنبال او به جنگل دیرا رفته بود، حال شیلار به خاطر بیماری مادرزادی‌اش به هم خورده بود و دچار خون‌دماغی بی‌پایان شده بود، کلاغی آموزش‌دیده برای سینور مارون یادداشتی آورده بود و باعث شده بود او مثل ببری زخمی خشمگین شود و به تاریا و تینا بنویسد که سریع برگردند. تازه از ظهر گذشته بود که گروهی سی نفره به دروازه‌ها رسیدند و کمی بعد معلوم شد از اساتید و دانش‌آموزان مدرسه تربیت جنگجو هستند که تا آن موقع در کوهستان آواره بوده‌اند.

عصر همان روز تاریا و تینا برگشتند، اما حمله سایه‌ها زمانشان را گرفت.

غروب آفتاب بود که بالاخره سینورمارون اعلام کرد چه چیزی خشمگینش کرده است. یادداشت را به تاریوس داد و گفت:«اولین بار در زندگیمه که می‌دونم دقیقا چه اتفاقی قراره بیفته، و هیچ راه حلی براش ندارم.»

یادداشت دست به دست چرخید، و معلوم شد داریان، مرد سی و چند ساله‌ای که دوازده سال در دربار برای سینور مارون جاسوسی کرده بود، گیر افتاده، و تا نیمه شب او را به آنجا می‌آورند تا آخرین آرزویش پیش از مرگ برآورده شود: حرف زدن با سینور مارون.

کسانی که داریان را می‌شناختند برآشفتند، و کسانی که نمی‌شناختند از آدم‌های مختلف اطلاعاتی درباره اش کسب کردند. او دوره مدرسه تربیت جنگجو را به پایان رسانده بود، اما حاضر نشده بود سوگند بخورد. نبوغ کمیابش باعث شده بود ایراداتی در این سوگند بیابد و به همین دلیل به در نوزده سالگی به اعدام محکوم شد. سینور مارون نجاتش داد: هوش او را در سیاست به کار گرفت، و داریان در ازای دینش برای او کار کرد.

رادان گفت:«ما نمی‌ذاریم بکشنش!»

سینور مارون گفت:«نمی‌تونیم اعلام جنگ کنیم. تعجب می‌کنم چطور هرچیزی یادتون دادم رو فراموش کردید؟! اگر وارد جنگ بشیم در دو جبهه باید بجنگیم.»

زمزمه‌کنان ادامه داد:«اوضاع فرمانروا از چیزی که فکر می‌کردم وخیم‌تر شده.»

تاریوس گفت:«سینور، وقتی جوزا، افعی سیاه رو به فرمانروا تحویل دادیم، تا روزی که اوضاع به هم ریخت توی زندان خود قصر بود. فکر نمی‌کنین یه ربطی هم به اون داشته باشه؟»

سینور مارون سر بلند کرد و گفت:«فکر نمی‌کنم، مطمئنم.»

دنیس که داشت چاقو‌هایش را تمیز می‌کرد، سرش را بالا آورد و بلند، طوری که همه بشنوند گفت:«فقط یه ربط کوچیک به اون نداره سینور، همه آتیشا از گور اون بلند می‌شه.» به دلیلی نامعلوم، سینور مارون حرفش را پذیرفت.



https://harfeto.timefriend.net/16384213436735
 
  • شروع کننده موضوع
  • #46

zeynabgol

ملکه ستاره‌ها
ارسال‌ها
2,426
امتیاز
20,548
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل نوزدهم/ اپیزود یک

صدای قدم‌های مطمئن داریان در راهرو قصر می‌پیچید. باشتاب، اما محکم و باوقار پیش می‌رفت. لباس رسمی به تن داشت. لباس خاکستری مردانه با شلوار مشکی. بالاپوشش تزیینی از دکمه‌های برنزی داشت و زنجیر نازکی از شانه‌اش آویزان بود. کفش‌های چرمش معمولی نبودند. چیزی میان چکمه معمول درباریان و نوعی کفش سفری که به درد فرارهای سریع می‌خورد به پا داشت. شنل کوتاه مشکی‌اش پشت سرش موج می‌زد. موهای بلوند تیره‌اش تا زیر گوش‌هایش می‌رسیدند و تمیز و مرتب کوتاه شده و شانه خورده بودند. ابروهای کشیده‌ای داشت و چشمانی عسلی و کدر که چیزی از اسرار درونش را نشان نمی‌دادند. اجازه حمل شمشیر نداشت؛ اما خنجری زینتی به کمرش آویزان بود و با کمی دقت، می‌شد نوک دسته چاقوی نقره‌ای‌اش را که از کفشش بیرون زده بود، دید.

عادت داشت موقع راه رفتن، دستش را مشت کند. این را همه می‌دانستند. خودش این را چو انداخته بود و با رفتارش باعث شده بود درباریان باور کنند او چنین عادتی دارد. عادتش در مواقعی مثل این به دادش می‌رسید: هیچ کس شک نکرد که او چیزی در مشتش پنهان کرده است.

کاغذ کوچک پیغامی در دستش بود از طرف "مِرولیان". مرولیان، اسم سینور مارون به زبان مارژیتی بود. مردی که استعداد داریان را کشف کرد. به خاطر مرولیان بود که حالا به جای آب خنک خوردن پشت میله‌های زندان یا پوسیدن در قبر، داشت بار یکی از خطرناک‌ترین ماموریت‌های آن زمان را به دوش می‌کشید.

به سمت راست پیچید و در زد. صدایی گفت:«بیا تو!»

داریان آن صدای زیر را می‌شناخت. صدایی که همیشه چاپلوسانه کنار گوش فرمانروا پچ‌پچ می‌کرد. صدا در نظرش مثل صدای یک موش صحرایی بود که دچار مشکل حنجره شده باشد؛ داریان ‌کوشید تا با شنیدن آن، چهره‌اش را جمع نکند.

او کاغذ را در دهان گذاشت و خورد. سپس وارد شد. در را پشت سرش بست. او آخرین نفری بود که رسیده بود. جناب وزیر از کنار صندلی فرمانروا گفت:«دیر کردی، داریان.»

داریان تعظیمی بلندبالا کرد و گفت:«واقعا متاسفم، سروران من. باید به اوضاع انبار می‌رسیدم. ظاهرا باز هم یکی از انبارداران بخشی از مواد غذایی رو به مردم بخشیده. کی می‌دونه، شاید هم برای شورشی‌های رایانا فرستاده.» هیچ کس هیچ وقت قرار نبود بفهمد که او خودش برای دوستان رایانایی‌اش آذوقه می‌فرستد.

به سمت جایگاه خودش رفت، و حواسش بود که مثل همیشه هنگام راه رفتن دستش را مشت کند.

مشاور اول، که مردی بود قدبلند و لاغر، گفت:«باید می‌دادین اعدامش می‌کردن، تا بدونه انبارداری یعنی چی.»

صدای تایید حضار بلند شد، که پنج شش نفر بیشتر نبودند. فرمانروا مثل یک مجسمه یخی، بی‌حرکت نشسته بود. مرد ریزنقش موش‌مانند از دسته صندلی‌اش آویزان شده بود و زیرلب مجیز او را می‌گفت.

داریان به فرمانروا نگاه کرد. چطور این مرد، که روزی خردمند و عادل بود، به این روز افتاده بود؟ درست است که در مورادی کم‌عقلی نشان داده بود، اما هرچه بود بهتر از این بود که مثل یک عروسک خیمه شب بازی شود.

فرمانروا لاغر شده بود. موهای جوگندمی‌اش بلند شده و از عرق به دور صورتش چسبیده بودند. به صندلی تکیه زده بود و هیچ نمی‌گفت.

داریان که همیشه حواس پنجگانه‌اش قوی بودند، بوی عجیبی از فرمانروا حس می‌کرد. بوی ماندگی، رطوبت، فساد. وقتی رویش تمرکز می‌کرد، بو قوی‌تر می‌شد. آن قدر که داریان حس می‌کرد اگر به فرمانروا دست بزند، گوشت از استخوان او جدا می‌شود و انبوهی از کرم و حشره، از دل و روده‌اش بیرون می‌ریزد.

جلسه داشت شروع می‌شد و داریان، با همان مهارتی که او را دوازده سال در سمت پیشکار از یک سو و جاسوس از سوی دیگر نگه داشته بود، حواسش را به جلسه داد و چنان ژستی گرفت، که ممکن نبود تفاوتی میان او و دیگران حس کنید.

موضوع جلسه، شورش رایانا و تاثیراتش بر قلمروهای دیگر بود. همه می‌دانستند قدرت و سلطه فرمانروا در حال تحلیل رفتن است و دلیلش هم مقاومت رایانا بود. بعد از شش یا هفت ماه تبعید و بسته بودن مرزها، مورد حمله سایه‌ها و تاریک‌ها قرار گرفتن و تحت تعقیب بودن اعضای اصلی شورش، انتظار می‌رفت کم کم ضعیف و در نهایت هم تسلیم شوند؛ یا حداقل در قلمروهای دیگر پیدایشان شود تا بتوان گیرشان انداخت. اما نه خبری از ضعف بود، نه تسلیم، نه حتی اعضای اصلی و فرعی در قلمروهای دیگر. سرزمین رایانا، درست مثل سنگ‌های کوهستان شمالی، محکم و استوار ایستاده بود، بدون هیچ‌گونه کمبود نیرو، تمام مدت دیده‌بان‌ها و نگهبان‌هایی حرفه‌ای داشت که به کوچکترین حرکت در تیررسشان واکنش نشان می‌دادند. با این که مدرسه تربیت جنگجو، که یکی از پایه‌های مقاومت رایانا به شمار می‌رفت، از هم پاشیده بود و اساتید و دانش‌آموزانش به قتل رسیده، و گروهی از آنها در کوهستان آواره شده بودند، باز هم رایانا کوچکترین ضعفی نشان نمی‌داد. شورای سلطنتی-که داریان هم عضوش بود- دوست داشتند فکر کنند تعداد نیرویی که از مدرسه نجات یافته و به رایانا رفته‌اند به اندازه‌ای است که هر کمبودی را جبران می‌کند و از سرزمین‌ آزاد هم به آنها کمک می‌شود؛ اما تک‌تکشان می‌دانستند(و داریان بیشتر از همه) که مردم کوهستان، زاده سختی سنگ‌اند؛ با جنگ بزرگ می‌شوند و گرسنگی و سختی با تار و پود تنشان در هم می‌آمیزد؛ کودکانشان در کوهستان پر از گرگ و مار و پرتگاه‌های تیز بازی می‌کنند، مردانشان با کوله‌باری از سلاح از شیب تند و تیز صخره‌ها بالا می‌روند و به نفس‌نفس نمی‌افتند، و کف دست زنانشان از لمس کمان و شمشیر زمخت و زبر می‌شود. می‌‌دانستند که تبعید و سختی رایانا را از پا در نمی‌آورد؛ اما باز هم دل خوش می‌کردند.

داریان در دل به دوستانش، به مقاومتشان، به غرورشان و به وفاداریشان به روشنایی افتخار می‌کرد، و در ظاهر از آنها و همه چیزشان متنفر بود.

وزیر گفت:«اگر فقط یه نفرشون رو گیر می‌انداختیم، می‌فهمیدیم چطور مقاومت می‌کنن، راحت می‌تونستیم از پا درشون بیاریم.»

داریان گفت:«درخت رو از شاخه‌هاش قطع نمی‌کنن، جناب وزیر. چون دوباره رشد می‌کنه. درخت رو از بن و ریشه قطع می‌کنن، مخصوصا اگر درخت تنومندی مثل رایانا باشه.»

وزیر، که هم دوست داشت نظر داریان را بداند(چرا که فرهیخته‌ترین و باهوش‌ترین جمعشان بود) و هم به غرورش برخورده بود که پیشکار قصر او را چنین به چالش کشیده، گفت:«و من هم نگفتم اون یک نفر رو بکشیم، گفتم از نظامشون سر در بیاریم. همین ریشه اون درخته.»

داریان زیرکانه به او نگاه کرد. مرز باریک بین زیرکی و گستاخی؛ دوازده سال بود که روی لبه تیز این چاقو راه می‌رفت؛ نه پایش را می‌برید، نه می‌افتاد. درست روی خط باریک نبوغ قدم برمی‌داشت.«قلمرو رایانا مرکز قدرت نظامی ماست. ما با یک سرزمین نمی‌جنگیم، با یک شورش که در اون سرزمین پنهان شده، می‌جنگیم. وقتی شورش از بین بره، دوباره با اون سرزمین تجارت خواهیم کرد، فرزندانشون سربازهای ارتش‌های ما خواهند شد و افرادی هم از سرزمین‌های ما برای آموزش نظامی به اونجا خواهند رفت. باید دقت داشته باشیم که گرچه الان سایه‌ها و تاریکی داره به نفع ما عمل می‌کنه، اما اینطور باقی نمی‌مونه، و ما برای مقابله با اون دشمن، که به مراتب بزرگ تر از شورش رایاناست، نیاز به جنگجو داریم.» مکث کرد، نفسی عمیق کشید و ادامه داد:«مخصوصا با این وضع، که برای چند قرن سرزمین مرکزی در صلح مطلق به سر برده. مردم رایانا جنگ رو می‌شناسن، با ناامنی بزرگ شده‌ن و اسکان یه گله گرولای وحشی در نزدیکی دروازه‌هاشون رو تهدیدی حساب نمی‌کنن؛ چون حتی اگر حمله‌ای صورت بگیره، همه، حتی نوجوانانشون هم می‌تونن بدل به نیروی نظامی بشن. برعکس، اینجا در سرزمین مرکزی، آرامش و آسایش چند صدساله باعث می‌شه مردم از شنیدن خبر عبور یک سایه هم وحشت کنن. این مردم نمی‌تونن از خودشون دفاع کنن. ارتش ما از همین مردمه، این سربازها نهایتا 11 سال در رایانا زندگی و تحصیل کرده ن، بدون رهبرانی از رایانا حتی نمی‌تونن از یک کلبه محافظت کنن.»

مشاور دوم، که عقلش کمی قلوه‌سنگ بر می‌داشت، گفت:«یعنی شما طرف رایانایی‌ها هستین؟»

مشاور اول، مافوقش، طوری به او نگاه کرد که انگار به سگی خنگ نگاه می‌کرد.

داریان جواب داد:«کلمه اشتباه به کار بردید! رایانایی‌ها، نه. ما به مردم رایانا نیاز داریم و با اونا وارد جنگ نمی‌شیم. البته که من طرف رایانایی‌ها هستم، فکر نمی‌کنم کسی در این جمع باشه که ندونه خاندان مادری من رایانایی هستن. من دارم می‌گم فقط با شورش بجنگیم، و هر رایانایی‌ای که به شورش بپیونده، شورشی حساب میشه.»
 
  • شروع کننده موضوع
  • #47

zeynabgol

ملکه ستاره‌ها
ارسال‌ها
2,426
امتیاز
20,548
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل نوزدهم/ اپیزود دوم

سکوت حضار نشان می‌داد با او موافق‌اند، یا هنوز متوجه نشده‌اند. حالت دوم معمول‌تر بود و داریان به دیدن آن عادت داشت. آدم زرنگ در دربار کم پیدا می‌شد، و او از این که تنها نابغه آن جمع بود، احساس رضایت می‌کرد. چون توانسته بود اوضاع را تا حدودی به دست بگیرد. تنها کسی که توانایی ایستادن جلوی هوش او را داشت، در زندان بود. اما منطق داریان اجازه نمی‌داد خیالش از او راحت شود، و همیشه بخشی از ذهنش روی جوزا زوم شده بود.

آرام‌تر گفت:«علاوه بر اون، فکر نمی‌کنم همه افرادی که در اون شورش دستی دارن، مجازاتشون مرگ باشه. مارون خائن، بدون تعارف، بهترین معلمی بوده که هر کسی می‌شناسه، و یه معلم می‌تونه خیلی راحت جوانها رو جذب کنه.»

وزیر گفت:«به نظر تو کدومشون بی‌گناهه؟ نکنه خود مارون؟ یا پسرش؟» از این‌که بالاخره توانسته بود داریان را تحقیر کند، احساس رضایت می‌کرد.

داریان به صندلی تکیه زد و در حالی که نوک دو انگشت شست و سبابه‌اش را به هم می‌مالید، جواب داد:«خودش که مسلما نه؛ اما پسرش، شاید. من اگر جای رونان بودم، شاید پدرم رو در کاری همراهی می‌کردم که به نظر خودم درست نبود.» مستقیم به چشمان وزیر نگاه کرد تا تاثیر حرفش را بسنجد.

مشاور اول ناگهان به حرف آمد:«اون پسر قطعا بی‌گناهه! هیچ چیز اون به پدرش نرفته! اون موهای استخوانی مادرش رو داره و چشمان آسمانی اون رو! حتی قیافه‌ش هم شبیه پدرش نیست چه برسه به اخلاقش!»

داریان پوزخندش را فرو خورد. فقط او در آن جمع می‌دانست که رونان چقدر شبیه پدرش است.

وزیر گفت:«ساکت شو، جناب مشاور. کسی توی این اتاق نیست که ندونه اون زن بعد مزاحمت تو خودکشی کرد. درسته که هر مدرکی رو از بین بردی، ولی زنده بودن اون پسر بزرگترین مدرک جرمته!» شاید به نظر برسد وزیر منتظر فرصتی بود تا مشاور اول را گیر بیندازد، اما ادامه حرفش چنین منظوری نداشت:«حداقل می‌کشتیش! کشتن یه بچه اینقدر سخت بود؟»

مشاور دوم گفت:«همه می‌دونن که شما از اون زن خوشتون می‌اومد، آقا. طبیعیه بخواین موها و چشماش توی این دنیا بمونن.»

مشاور اول چیزی به وزیر نگفت، اما طوری به دستیارش، مشاور دوم، نگاه کرد که او در صندلی فرو رفت.

داریان صبر کرد تا حرف گذشته تمام شود. سپس گفت:«علاوه بر اون، اکثر افرادی که رایانایی اصیل نیستن، واقعا تمایلی به موندن با این شورش ندارن.»

وزیر گفت:«منظورت اون کیمیاگره ست؟ یا اونی که ادعا می‌کنه دختر ستاره‌ست؟»

«کیمیاگر حتی قبل از این شورش تحت تعقیب بود. ترس شما از یک دانشمند کاملا منطقیه اما تحت تعقیب قرار دادنش، خطر بزرگتریه. به هر حال، یک شفاگر جایی فعالیت می‌کنه که بهش نیاز داشته باشن. شک ندارم اگه فرصتش پیش بیاد، تاریک‌ها رو هم درمان می‌کنه. اما در مورد دختر ستاره، اول این که اون چنین ادعایی نداره. دوم، چرا باید از یک افسانه بترسیم؟ اون زن نه افتخار جنگی‌ای به نام خودش ثبت کرده و نه در هیچ کدوم از شورش‌های معروف صد سال اخیر حضور داشته.»

«اون توی بلاسا بزرگ شده، با آب و غذای وحشی‌ها! انتظار داری یه وحشی نباشه؟»

داریان صاف نشست.«من مدرکی مبنی بر وحشی بودنش نمی‌بینم، جناب وزیر. و ذهن من بر مبنای مدارک کار می‌کنه.» در عین احترام و به کرسی نشاندن حرف خودش، توی سر وزیر هم کوبیده بود. وزیر متوجه این تحقیر شد، اما داریان کاری نکرده بود. نمی‌توانست بلایی سرش بیاورد.

مشاور اول گفت:«پس... کدوم؟ خواهران موسرخ؟»

«اونا، شاید. اما مطمئن نیستم.»

مشاور دوم، با شور و شوق یک بچه داد زد:«من فهمیدم! اون زنه که معلوم نیست اهل کجاست! اسمش چی بود؟ چی بود...»

داریان، انگار که از یک موضوع بدیهی صحبت می‌کرد، گفت:«لورینا؟» مشاور دوم سر تکان داد. در نهایت خنگی، درست دست روی کسی گذاشته بود که منظور داریان بود، اما داریان به روی خودش نیاورد. از مرولیان پیامی برایش رسیده بود، که لورینا قرار است به زودی در آن اطراف پیدایش شود، و او باید کاری می‌کرد او را از فهرست اعدامی‌ها حذف کنند تا اگر گیر افتاد، بلایی سرش نیاید.

گفت:«اوه، اون؟ البته! فکرش رو بکنید، اون مدرسه تربیت جنگجو رو جهشی خونده. از همه‌شون ضعیف‌النفس‌تر و جوان‌تره و کاملا مشخصه به زور و تحت تاثیر دیگران سوگند خورده. به نظرم اگه فقط باهاش حرف بزنیم میاد طرف ما.» مهم نبود چقدر شخصیت واقعی لورینا را تحریف می‌کرد، کافی بود آنها به او به چشم یک بچه احمق نگاه کنند تا در امان باشد.

مشاور دوم که مردی به شدت زودباور بود، سر تکان داد و حتی به نظر می‌رسید دلش برای لورینا می‌سوزد. مشاور اول سر تکان داد و پذیرفت؛ اما وزیر با دقت به داریان نگاه کرد. باورش شده بود، اما با هوش اندکش حس می‌کرد یک جای کار داریان می‌لنگد. حتی او، که سابقه‌اش بیشتر از داریان بود، برای چیزی غیر از منافع شخصی‌اش کار نمی‌کرد. چطور داریان این قدر خودش را وقف کارهای دربار کرده بود؟

در سکوت به وجود آمده، فرمانروا تکانی خورد و صدایی شبیه ناله در آورد. بوی فساد و ماندگی بینی داریان را آزرد.

مرد موش‌مانند از کنار صندلی فرمانروا گفت:«بد نیست نظر شاه رو هم بپرسین! مثلا ایشون در صدر جلسه هستن!»

وزیر گفت:«البته! عالیجنابا، نظر شما چیه؟»

لب‌های شاه پیر تکان خورد. مرد موش‌مانند مثل یک افعی از صندلی فرمانروا بالا خزید و کنار گوشش گفت:«پادشاها، به نظر شما آن دختر غریبه، لورینا، بی گناه است؟»

لب‌های شاه دوباره تکان خورد، و او گوشش را نزدیک دهان او برد تا بشنود.

شاه پچ‌پچی طولانی کنار گوش او کرد.

بوی ماندگی شدت گرفت. آن قدر زیاد شد که داشت حال داریان را به هم می‌زد. باورش نمی‌شد؛ چطور بقیه آن بو را حس نمی‌کردند؟ همین که روی بقیه تمرکز کرد، دلیلش را فهمید. تمام آدم‌های آن اتاق، غیر از خود داریان، بوی ماندگی و فساد می‌دادند. داریان حس کرد از پشت پنجره‌ای رنگی به آنها نگاه می‌کند و خود واقعیشان را نمی‌بیند.

مرد موش-افعی‌مانند که داریان نمی‌دانست دقیقا به چه حیوان پلیدی شبیه است، با صدای زیرش اعلام کرد:«فرمانروا، که جانم به فدایشان، با نظر داریان پیشکار مخالفند. آن زن باید اعدام شود.»

داریان گفت:«پادشاه، چرا با خود ما حرف نمی‌زنید؟ مدت‌هاست که صدای رسای شما را نشنیده‌ایم!»

چشمهای شاه باز شد، و مرد ریزنقش گوشش را نزدیک دهان او برد.

بوی تند چنان شدید شد که چشم‌های داریان آب افتاد و سرش به طرزی غیرقابل تحمل درد گرفت. تمام غرایزش سرش فریاد کشیدند که هر چه سریع‌تر از آنجا فرار کند؛ اما در حالی که به سختی چشمهایش را باز نگه داشته بود، سر جایش ماند. وزیر با تعجب به او نگاه کرد. نمی‌فهمید چه چیزی باعث تغییر قیافه داریان شده.

مرد ریزنقش اعلام کرد:«جلسه تمومه! فرمانروا خسته‌ن!»

تک‌تک افراد تعظیم کردند و از آنجا رفتند. داریان بلندبالاترین تعظیم را نثار فرمانروا کرد و عقب عقب از در بیرون رفت. وقتی در پشت سرش بسته شد، حس می‌کرد درون سرش میخ می‌کوبند.

به سمت اقامتگاهش به راه افتاد؛ حیرت کرده بود. برای اولین بار در زندگی‌اش، نمی‌توانست صاف و درست قدم بردارد. چشمهایش از درد سیاهی می‌رفتند و هر چند قدم سکندری می‌خورد. وقتی در را بست و در حریم امن اتاقش تنها شد، درد به حدی رسیده بود که ناله‌ای غرش‌مانند از میان دندان‌هایش بیرون زد.

بوی فساد در دماغش بود؛ مثل آتش ریه‌هایش را می‌سوزاند و مغزش را ذوب می‌کرد.

نمی‌فهمید چه بلایی دارد سرش می‌آید. یعنی آن چیز، آن چیز سیاه، شاید یک جور جادو، که تمام آدم های آن اتاق را فاسد کرده بود، سعی داشت همان بلا را سر او بیاورد؟ یعنی همه آدم‌های آن اتاق-و حتی خود شاه- چنین دردی را تجربه کرده بودند؟ یا فقط او بود که داشت با آن می‌جنگید؟
 
  • شروع کننده موضوع
  • #48

zeynabgol

ملکه ستاره‌ها
ارسال‌ها
2,426
امتیاز
20,548
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل نوزدهم/ اپیزود سوم

قلم در دستش می‌لرزید. نوشت:«مرولیان، اینجا...» نمی‌دانست چه چیزی در ادامه بنویسد. بنویسد:«سرم دارد از درد می‌ترکد و حس می‌کنم دارم بخشی از تاریکی می‌شوم.»؟ یا بنویسد:«نتوانستم شرایط مناسبی برای آمدن لورینا مهیا کنم، او را نفرست.»؟ کلمات در ذهنش شناور بودند و درد و بوی فساد نمی‌گذاشت شکل یک جمله را به خود بگیرند.

به اطرافش نگاه کرد. تمام این قصر بوی فساد می‌داد. بلند شد و ایستاد، و یک آن انگار پرده از جلوی چشمانش کنار رفت. در لجن‌زاری سیاه و خاکستری ایستاده و تا کمر در خون فاسد انسان‌ها فرو رفته بود.

وحشت‌زده پلک زد، و دوباره در اتاق خودش بود.

افتان و خیزان به سمت در رفت، آن را باز کرد تا با نهایت سرعت از قصر بیرون برود و هوای تازه تنفس کند.

اما کسی جلوی در ایستاده بود.

مرد ریزنقش موش-افعی‌مانند با صدای زیرش گفت:«سلام، داریان پیشکار! خیلی زود جلسه رو ترک کردید، حال و احوالتون هم خوب نبود. اومدم حالتون رو بپرسم.»

موج هوای تازه به صورت داریان خورده بود که بوی فسادش دست کم از فضای گرفته و خفه اتاق کمتر بود. گفت:«خوبم...» نگران بود. بلافاصله قالب همیشگی‌اش را به خود گرفت. با نفرتی آمیخته به غرور معمول درباریان، روی او خم شد.«من قبل از اسم تو لقبی نمی‌بینم، سایونِ چاپلوس. حق نداری من رو با دهان کثیفت به نام صدا...» بوی تند تن سایون، سرش را تا مرز انفجار ‌برد.

سایون یکی از ابروهای سیاه و کم‌پشتش را بالا برد.«این همون دهان کثیفیه که ثنای فرمانروای تو رو می‌گه!»

مغز داریان در حال ذوب شدن بود، اما بلافاصله فهمید لو رفته است.

سایون گفت:«می‌دونی فرمانروا کنار گوش من چی پچ‌پچ کردن؟»

«اگر... من لیاقت دونستنش رو داشتم، به من می... گفتن.»

سایون به او نزدیک شد، و نگاهش مغز داریان را سوزاند.«درسته. تنها حرف راستی که در دوازده سال اخیر زدی.»

داریان یقین حاصل کرد که لو رفته است.

پشت یقه مرد ریزنقش را چسبید، او را به داخل اتاق کشید و در را با پشت پایش بست. جای درنگ نبود؛ خنجرش را از کمرش بیرون آورد و روی گلوی او گذاشت.«اگر...»

حرفش با برخورد موجی از آتش به صورتش، ناتمام ماند. فریادی کشید و به عقب پرتاب شد. پرده-شیشه دوباره از جلوی چشمانش کنار رفته بود. او دوباره در همان لجن‌زار گیر افتاده بود، به سایون نگاه کرد: به حقیقت او. او جسدی پوسیده بود. نیمی از گونه‌اش از بین رفته و یک چشمش بیرون زده بود. او حرف زد، و صدای یک زن جوان، با نوری سرخ و داغ از دهانش بیرون آمد.«دوازده سال جاسوسی برای مارون خائن! چه فکری می‌کردی، داریان؟»

داریان به او حمله کرد، اما پایش در باتلاق خون و اجساد گیر کرده بود. دو زانو روی زمین افتاد و با تمام وجود در برابر آتشی که در رگ‌هایش جریان داشت، جنگید.

صدای زن جوان از دهان سایون بیرون آمد.«اراده انسان‌ها قویه، اما نه به اندازه کافی. تو داری اون بدن به درد بخور رو با مقاومت از بین می‌بری. رهاش کن!»

داریان سر بلند کرد و یک نظر به جای سایون، زن را دید. بسیار زیبا بود، با موهای ارغوانی‌رنگی که مثل شعله‌های آتش روی هوا شناور بودند و در چشمان گیرایش، آتشی سرخ زبانه می‌کشید.«ولش کن! برو!»

داریان در نبردی با خودش، به خاک چنگ زد.

در باز شد. فضای خفه اتاق اندکی سبک‌تر گشت و توهم از بین رفت(شاید هم داریان داشت حقیقت را می‌دید و دوباره وارد توهم شد.). او ضعیف‌تر از آن بود که بلند شود، و از میان چشمان نیمه‌بازش هجوم سربازان را دید-که همه بوی فساد می‌دادند- و حس کرد که او را به زانو درآورده، دستانش را گرفته‌اند.

و سرانجام، مردی وارد اتاق شد که بوی فساد نمی‌داد. او خود فساد بود، درست مثل زن. یک قربانی بیچاره به نظر نمی‌رسید.

لباس‌هایی سیاه به تن داشت و چکمه‌های چرم سیاه اعلا. موهای سیاهش صورتش را قاب گرفته بودند. صورتش، با آن زاویه‌های تیز و زخم کوچک روی پیشانی. گوشه لب‌هایش به بالا کشیده شده بود و می‌خندید.

داریان زمزمه کرد:«جوزا.» نفرت و درد در صدایش جریان داشت.

«سلام، مسافر آخرِ خط.» سرخوش و مست بود.

داریان دوباره در آن باتلاق بود. از میان همه آدم‌های آن اتاق، تنها زن-که در بدن سایون بود- و جوزا شکل واقعی خود را داشتند. داریان در دست اجسادی بیچاره و برده اسیر بود و تا سینه در باتلاق فرو رفته بود. با آخرین نفس‌هایش، داد زد:«هیچ وقت موفق نمی‌شی!»

جوزا خندید.«واقعا؟»

داریان پیش از آن که در باتلاق غرق شود، جوزا را دید که به سایون-ساحره تعظیم کرد.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #49

zeynabgol

ملکه ستاره‌ها
ارسال‌ها
2,426
امتیاز
20,548
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
فصل نوزدهم/ اپیزود چهارم

داریان کم‌کم بیدار شد. هوای تازه راه خود را به درون شش‌های فشرده‌شده‌اش باز کرده بود. بوی فساد در هوا پراکنده بود اما انگار دیگر تلاش نمی کرد وارد بدن او شود. او بدن به دردبخورش را ضعیف و به دردنخور کرده بود. چشمهایش را باز کرد و با رضایت لبخند زد. جنگیدن از بردگی نجاتش داده بود.

فهمید در فضای باز پشت قصر، روی زمین افتاده. آن قدر توانایی نداشت که بلند شود و فرار کند؛ با این حال مچ پای راستش به گاری هیزم‌ها بسته بود و اسب گاری، داشت دست بی‌جانش را می‌لیسید. داریان سر برگرداند، و دید اسبی که به گاری بسته‌اند، اسب خودش است.

انگشتان سنگینش را تکان داد و پوزه اسب را نوازش کرد.

بالای سرش، چند متر آن طرف‌تر، جوزا و سایون بحث می‌کردند.

جوزا گفت:«باید بکشمش، بانوی من!»

خنده‌دار بود که کسی سایون را بانوی من صدا کند؛ اما داریان که همه چیز را می‌دانست!

سایون با همان صدای جیغ‌جیغو جواب داد:«اون آدم به درد بخوریه. یه بار دیگه تلاش می‌کنم.»

«یعنی نمی‌تونید؟»

«چرا چنین فکری می‌کنی، مردک؟ اون خیلی شجاعانه می‌جنگه، بدنش رو فرسوده می‌کنه. من از بدن سایون خوشم نمی‌یاد، می‌خوام بدن بعدیم یه آدم قوی باشه. اگر این بار هم جنگید و زنده موند، خونش مال تو.»

جوزا متوجه داریان شده بود. داریان این را فهمید چون یک طرف بدنش ناخودآگاه در اثر ضرب لگد جمع شد. چرخید و به زانو درآمد و با کینه به جوزا نگاه کرد.

جوزا گفت:«در نهایت بخشش و محبت، می‌خوام بهت اجازه بدم آخرین درخواستت رو مطرح کنی.»

داریان در دل به او فحش داد، اما اگر جوزا چنین حرفی می‌زد، یعنی اطمینان داشت راهی برای فرار داریان وجود ندارد. پس فرصت را از دست نداد:«می‌خوام نیم ساعت با سینور مارون حرف بزنم.»

جوزا عصبی خندید.«حتی دم مرگ هم دست از سیاست برنمی‌داری؟ باشه، ولی بهت پیشنهاد می‌کنم این دفعه در برابر بانوی من تسلیم شی، چون این بار خیلی درد داره.»

صدای زیر سایون بلند شد.«ببرش توی قصر. اونجا محیطش تاریک‌تره، راحت‌ترم.» برای ضعیف نگه داشتن داریان به سرش فشار آورد. بوی فساد بینی داریان را پر کرد.

چند ساعت، یا شاید چند هزار سال بعدی را درون قصر سر کرد. غریق در باتلاق‌های متعفن راهروها. هر نفس برایش عذابی مضاعف به ارمغان می‌آورد. دائم در حال جنگیدن بود. اما فکر و روحش در رایانا سیر می‌کرد. در مدرسه، در خانه‌ها، در خیابان‌ها، در کاخ مرمرین، در محوطه تمرین، جایی که با دوستانش، تاریوس و رادان و رونان به تمرین می‌پرداختند. داریان همیشه از آنها جدی‌تر بود و شوخی‌های خلاقانه رادان و تاریوس او را می‌خنداند. یاد موهای سرخ مونتا می‌افتاد و گونه‌هایش، که هربار داریان را می‌دید همرنگ موهایش می‌شدند. داریان از او خوشش می‌آمد؟ نمی‌دانست. ماموریت‌هایش او را از مونتا دور کرده بودند. ماموریت‌هایش او را از همه چیز دور می‌کردند: از زندگی، از تفریح، از جوانی و از عادی بودن.

خاطراتش به او قدرت جنگیدن می‌دادند. حتی گاهی ساحره را پس می‌زد و لحظه‌ای از دستش خلاص می‌شد.

ساحره آنچه او به آن فکر می‌کرد را می‌دید، و هربار عصبانی‌تر از قبل حمله می‌کرد.

سرانجام، وقتی داریان با دردی ناگهانی، حس کرد بدنش از دورن متلاشی شده است، ساحره رهایش کرد.

صدای زیر سایون گفت:«اون به درد نمی‌خوره. ببرش بیرون.»

داریان زیر نور ماه دراز کشید و ستاره‌ها را تنفس کرد. آسمان نزدیک‌تر از همیشه، در دستان او می‌تپید.

جوزا بالای سرش با تحقیر گفت:«می‌بریمت مارون رو ببینی.»

داریان در دل خندید. طعم شیرین پیروزی را در دهانش مزه‌مزه کرد.




https://harfeto.timefriend.net/16384213436735
 
بالا