• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شاعرانه های کاربران

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع محمد
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
گاهی تو را می پیچم در آرزوهایم

گاهی تو را می پیچم در آرزوهایم

گاهی برایت لالایی می خوانم

گاهی کنارم می گذارمت تا تنها نباشی

گاهی برایت حرف می زنم تا خسته نشوی

گاهی می بوسمت تا ویرانم کنی

گاهی هم تنهایت می گذارم تا تنها باشی

و شاید هم گاهی مدام تکرارت میکنم تا کنارم بمانی

گاهی می خواهمت عین بوم که نردبان

گاهی می سازمت عین رنگ که نقاشی

گاهی هم فقط ....

گاهی هم فقط آرزو می کنم که بیایی ...

فقط بیایی ...



پ.ن : تو بیا ، من دنیا را برایت آب پاشی میکنم ...

پ.ن : تو فقط بیا !!


از خدا که پنهون نیست

از شما چه پنهون که از زبون خودم بود
 
بغض


می گذرم از این بازی های سرنوشتم

می نگرم به آسمان آبیم

می گریم از تلخی سرنوشتم

می نویسم بر دفتر تنهاییم

می گذرم از خلوت و تنهایی دلم

می نگرم به قلبِ همیشه عاشقم

می گریم از بغض کهنه شده ای سینه ام

می نویسم بر دفتر اسرارم

می گذرمُ می نگرمُ می گریمُ می نویسم......................

که چقدر................................................................!!؟؟
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

این یه تیکه از شعر.

پرسه میزنم در این کوچه باغ بی‌ کسی‌

تنها و خلوت

می‌ آید صدای نفسی که آرام آرام خاموش میشود

پرسه میزنم دیوانه وار

از سویی به سوی دگر

تا شاید تو را زیر نور ماه بیابم

ای گمگشتهٔ نیمه تنهایی من

امشب ماه کامل است

بیا

امشب این جام شراب نیمه شراب شیراز است و نیمه آب

نیمه یه مست منم،نیمه پاک تویی

بر بام سیاه شب دگر خواب چرا؟

گر روز بشکنند کوزهٔ ما


تو پنهانی‌ بیا

تو در تاریکی بیا

گر چه این فصل خزان فصل گدایی نیست از گل سرخ

بیا تا ما شبانه گدا شویم

در گذر گاه زمان و در زمین و آسمان

من مرده ام

بیا تا دور از چشم مرگ

در خیالی زنده شویم

ای بی‌ نام و نشان روز گار

بیا تا پنهانی‌ زنده شویم
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

چون سحر آغاز شد

بار دیگر روح من در شوق تو پرواز شد

از وجودم نغمه ای بر کوی تو آواز شد

موج موج اشک های من به سویت باز شد

های و هوی غصه هایم با سکوتی ساز شد

تا ابد فکر و خیال بودنت زیباترین همراز شد

چون سحر آغاز شد...


پ.ن: دفترمو نگاه می کردم دیدم اینم چند سال پیش نوشتم! خیلی ساده و کوتاهه ولی از گفتنش پشیمون نیستم!
 
بازیچه های دنیوی

اینو نوشتم می خواستم نظر دیگران رو راجع بهش بدونم .
فقط بعضی جاها موقوف المعانیه لطفا پشت سر هم بخونین .

در نمازم هر چه بر بالا نظر کردم زمینی می نمود مشکل از سقف است دل را باز دارد از صعود
مطمئن بودم خدا بالای این سقف است و گوش می دهد بر حرف های این دل و اشکم چو دود
مـی بـکاهــد آتـش از دل یـــا خــمـوش مـی بــسـازد نـــــــالــــــه از چـــرخ کــبـود
اخگرش بی سو نشد ، خرمن بسوخت انـــدک انـــدک بــــر غـــم دل مـی فــزود
در سکوت محض فریادی زدم آه ای خدا باده ای اندک ز ساقی خواستم ، شیخ آن زدود
چون که قاضی عاشقی را کفر خواند دل فرو بستم ز غیرش ، هر چه در راهش نبود
بلبلی را در قفس دیدم دلش در عرش بود چون براو گفتم چه کردی ، برسرود :
سجده ی عشقی به درگاهش دلم تا عرش برد ورنه این بازیچه های دنیوی عقل از سرم در می ربود
 
يه شعر ...

سلام
اين يه شعر از خودمه نمي دونم چقدر خوبه يا چقدر بده... تا حالا هم جايي نخوندمش
خوشحال ميشم نظر بديد...

من نه حلاجم
نه هاتف
من نه مولانا
نه عارف
من نه قطره كه ببارم
و نه سازي كه بنالم
من نيم آتش كه سوزم
من بسان خون پاكم
من نه ليلي من نه مجنون
خشك شد درياي عشقم
من چو ماهي در هلاكم
من نه سهرابم نه رستم
من چه باكم؟
من فقط يك مشت خاكم
من نشان جبر هستي
تو نشان از بت پرستي
من نه خورشيدم
نه ماهم
من فقط...
من...
بي گناهم...
 
روزگارانی بود

روزگارانی بود،
روزگارانی کهن،
دشت بود و اسب و زین.
گیسوانت بر باد،
چون همان اسب سپید بادپای،
چون همانگه کز جوانی باد بود.
آه، بگفتی ز باد،
باد دشتان، بر اسب، آزاد
گیسوانت بر باد.

زندگیمان این بود،
شیر و پشم و مشک و نان،
خواب، گویی کز پلنگی تیزپا هشیارتر،
اسب و زین و پر کمان،
شیر و پشم و مشک و نان، همچو اسبان، آزاد
گیسوانت بر باد.
 
پاسخ : شعر تو...

به سمت حرم آغوشت -منم امروز یه تبعیدی
یه حال دیگه ای دارم-از اون وقتی که خندیدی
پراز دریا شدم از تو-که هر موجش یه آتیشه
دلم با ساحل چشمات-پر ار آشفتگی میشه
....
....

.....
دیگه بقیشو حال نداشتم
 
پاسخ : پاسخ : شعر تو...

تا اینجاش که خیلی عالی بود باید ببینی بقیه چی میگن..

دل من عاشق و دل کشته ی توست
به خدا این همه کینه
نزند وصله به این
قلب یخی..




×لطفاً پست متوالی ارسال نکنید.
 
اشعار من و تو...


زمین این روزها *_______________
یک در از هفت آسمان ها باز شد انسانیت در این زمین آغاز شد
چشمه ها بر سطح عرض جوشیدند خورشید آمد ابرها باریدند
چرخ گردون گردشش از سر گرفت آدم و حوا را غم در بر گرفت
چون آسمان ها برتری داشت برزمین آنها هم اهل آسمان بودند همین
ولی یک سیب از درخت وسوسه انها را کرد شاگرد مدرسه
مدرسه جایی نبود جز خاکدان درس اول کار نکن با شیطان
درس دوم مهربان باش مهربان درس سوم همکاری با دیگران
درس بعدی عمر تو محدود است جاهل از هر مکتبی مردود است
این چنین انسانیت آغاز شد درب پیشرفت رو به انسان باز شد
انسان ها هر روز افزوده شدند بدی ها در این جهان دیده شدند
ولیکن این بدی بود که اندر این جهان پیشرفت می کرد از زمین تا آسمان
در نهایت امروز در آن زمین نیست هیچکس خوب همه کس اندر کمین
بیایید دست در دست هم دهیم تا که خوبان زنده مانند در زمین
 
Back
بالا