• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شخصی نوشته ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Moha
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : شخصی نوشته ها

.
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

بعضی وقتا میگم نکنه بارون نیاد..
نکنه سیل بیاد و همه ی خاطره ها رو ببره..
نکنه گنجیشکک اشی مشی بیفته تو حوض نقاشی..
نکنه یه روز بالاخره تام جریو بگیره..بخوره و این داستان تمومی بگیره..
نکنه ترانه ها محو بشن..خیس بشن..روشونو گل بگیره..
نکنه همدیگرو گم بکنیم دستامونو ول بکنیم..
نکنه مرغ سحر خواب بمونه..
نکنه خدا ما رو یادش بره..
نکنه حوصله ی شیطونم از دست ماها ته بکشه...
نکنه این دنیا وارونه بشه ما بخوریم به همون گوشه ی تنهایی ته اون دیوار..
نکنه هویتا محو بشن...
نکنه دیگه هیچ مامان بزرگی واسه نوه هاش قصه نگه...
نکنه اینا همه خواب باشه...
شاید این راه راه من نیست..
 
پاسخ : شخصی نوشته ها


نتیجه ی اینکه خواستم

خودم و خدای ِ خودم رو

خودم پیدا کنم ٬ این شد که کلی نماز ِ قضا مونده رو دستم ... !!
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

سخت ترین روش ِ حل ِمعادله های ِ روابط ِ زندگی ِ یک انسان

تغییر متغیر است ...

اینکه نقش ِ یک دوست را

خط بزنی ...

او را از کنار ِ خودت

برانی ...

و در نقطه ی مقابل ِ خود بگذاری

تا تغییر متغیر بدهد به یک دشمن ... !!

تبدیل ِ یک دوست به یک دشمن

اه ...

شاید ؛ هضم َش از یک استخوان هم سخت تر باشد ... !!
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

روایت های ِ من از حضور ِ من سرشار ُ مالامال است ...

اندکی بصیرت ...

گمشده ام را خواهم یافت !!

در میان یک خاطره ...

یا یک شکاف از زندگی ...

یا حتی

با همدلی ِ یک نوشته !!
 
  • لایک
امتیازات: N.M
پاسخ : شخصی نوشته ها

حق با شماست ، وقتی می گویی:"من چرا باید محدودیت تحمل کنم ، چرا باید چند سانت روسریم رو بکشم جلوتر ، من سختمه ، خدای ِ من سخت گیر نیست..."
حق با شماست ، اما خدا نشدی بفهمی برای ِ در امان ماندن ِ بنده هایت مجبوری چادر سرشان کنی و رویشان را بپوشانی تا گرگ های ِ گرسنه ی شهر حتا با چشم هایشان حرمتش را ندرند ...

حق با شماست ...
اما نمی دانی خدا چه زجری می کشد وقتی حق ِ بنده هایش را -حتا به خاطر خودشان- مجبور است پامال کند ...
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

دخترک می خندید
زندگی آنجا بود
پدرش خوشه ی نور می چید با داس
زندگی آن جا بود
مادرش نان محبت می پخت
زندگی آن جا بود
پدرش می آمد
سیب خورشید در دست
مادرش می خندید
شعر شادی بر لب
* * *
روز ها می رفتند
پدرش می گفت:
«زندگی این جا نیست
زندگی در شهر است»
مادرش می گفت:
«زندگی این جا نیست
زندگی در شهر است»
دخترک می اندیشید:
«زندگی این جا نیست؟
زندگی در شهر است؟»
* * *
دخترک می گریید
دست در دست پدر
روستا دور می شد!
* * *
آنجا شهر بود
دخترک می اندیشید:
«زندگی این جا نیست
زندگی این جا نیست»
* * *
دخترک برگشته
آن جا روستا بود
بر سر شاخه ای نازک
گل سفید کوچکی
در دست باد
زندگی آن جا بود!
(من هیچ طبعه شعری ندارم! اینو یکی از بچه های سایت گفته خودش نمیخواست اسمه خودش بیاد! از من خواست دادم! امید وارم دوست داشته باشین.)
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

آیینه ای زلال
رویایی به شفافیت غبار را
در چشمانم، تجسم کرد...
دردی میان سینه ام
پلک هایم را سنگین کرد
تا عصاره چشمانم
گونه هایم را ترنم بخشد

شرمی ناپاک
پیشانی ام را تر میکند
رعشه ای
غبار به روحم می نشاند

رعشه ای از ترس
ترسی از دوست
دوستی از جنس خیانت...

شوره زار گونه هایم
جور سینه ام را میکشند
که در این میان
تحمل ریزش
باران قلبم
را به آن ها واگذار میکند

بارانی از ترس
ترسی از دوست
دوستی از جنس خیانت....


پ.ن: چون دوست دشمن است، شکایت کجا برم...
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

.
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

کاش بود و میدید در نبودش چه سخت است بودن...
 
Back
بالا