شعر نادیا : یک کلمه
باد می آید;
من در غروب خورشید به رهی بی پایان مسافرم
کوله باری دارم که در آن جز قصه ی مادر بزرگ, بار دیگری نیست
من از پس آن افق می آیم
آن که سرخ است هنوز
آن که در جنگ غروب خورشید ,داغ دار است هنوز
من زان دیارم که شبش تاریک است
اما باور ندارم
باورندارم عاقبت گل سرخ ,مرگ است
و آواز قناری خاموشی است
از خلوت تنهایی ام می آید صدایی که نجوا می کند سرود "نمی میرد ستاره"را
نمی میرد
من کوزه گلی می سازم
لب جوی می برمش
آبش می کنم
می برم به آن افق
آن جا که خانه است هنوز
سیرابش می کنم
دسته گلی می سازم با روبان سبز
می گذارم بر سر قبر تفنگ
قایقی می سازم با چوب درخت
من نجارم تبرم شاخه گلی است
یا که یک دفتر شعر
می نهم بر سر رود
می روم آن سوی دشت
در پی یافتن یک کلمه
آن که مدت هاست از زبان افتاده است
لای شاخ و برگ ها پنهان شده است
می یابمش
باز می گردم باز
و به آن جا می روم
آن جا که بال سپید می فروشند
کفش ها یم می نهم در عوض با کوله باری پر ز بال سپید
باز می گردم باز
گذزم از سر کوه
گذرم از سر دشت
روم به زادگه طلوع خورشید و شیر
بدهم بال سپید به جوان و کودک و پیر
زن و مرد
تا که با چشمانی با اشک شوق و دلی پر هوس و شور
تا ابد پرواز کنند