تو کلاس نشسته بودیم که یهو جلوییم از بغلدستیش پرسید که "حضرت زینب کی ِ امام حسین میشده؟ "
بغلدستیش خیلی شیک گف "بچهش "
جلویی این دوتا برگشت عقب و گف "چرا الکی میگی؟اون یکی زن حضرت علی بوده "
منم خیلی شیکتر از این دوتا گفتم "نه باو... عمهش بوده "
بعد همگی باهم یهو گفتن "عه!راس میگه باو ... عمهش بوده "
با دوستام یه مسیری رو میومدیم، یکیشون گفت: این فست فوده اینجا، خواهرم اومده بود میگفت خوبه غذاش و فضاش
با توجه با اینکه مسیریه که چندین بار از اونجا رد شدیم و دفعات قبل من مشابه این حرف رو زده بودم، گفتم احتمالا خواهر من نبود؟
گفت عه چرا فک کنم تو بودی
تو سوپر مارکت بودیم مغازه دار گوشی رو گذاشته بود رو بلند گو..
پسره از پشت خط میگفت ببخشید تلفن دارید؟
من با خودم میگفتم خدایا مگه اینجا تلفن فروشیه؟
یکی دیگه تو مغازه میگفت آها نوار تفلون میخواد اشتباهی داره میگه تلفن :P
مغازه دار گفت نه شاید سلفون منظورشه
از آخر فهمیدیم که تفلون و سلفونو با هم قاطی کرده شده تلفن!!
عذر خواهی می کنم اگه کمی بی ادبانه اس
در جمع دوستان بودیم ، نصفه شب بود ساعت 3 اینا ، همه ام خواب آلود . خلاصه یکی از دوستامون که از تهران اومده بود (جوانه) یه چند شب خونه سحر و ساناز خوابیده بود .
جوانه : سحر نگا کن ، من هر شب به ساناز میگم که رو زمین راحت ترما ، هی اصرار میکنه رو تخت بخوابم .
سحر [خمیازه ای کش دار سر می دهد] : چرا رو هم نمی خوابین خوب؟
من :
پسرای جمع :
ساناز و جوانه : #-o
در ادامه نشستیم یه کم عکسای تو لپ تاپ یکی از دوستانو دیدیم که از ایتالیا گرفته بود . رسیدیم به عکسای هتل .
مریم : میگم مهرداد . اتاقای این هتله چه خوشگله ... چقد شیکه اینجا ...
مهرداد : میری مریم جان ، باهم میریم انشاالله .
مریم : :-$
دوستان :
مهرداد : همه مون دسته جمعی #-o
خوبه باز 14 سال تفاوت سنی دارن کسی شک نمی کنه
شنیدم که امام جمعه یکی از شهر ها گفته:"امریکا به جای این همه تحریم و دخالت در امور ایران و تهدید جنگی بره یه فکری به حال دلارش بکنه که همش داره گرون میشه و نمیتونه کنترلش کنه