• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

یه پیرمردی ( از همسایه هامون ) تازگی فوت کرده ، مامانم رفته بود گلزار واسه تسلیت گفتن ُ اینا بعد که برگشت خونه بهش میگم مامان بچه هاش گریه میکردند ؟
میگه : نه بابا پیــــــر که نبود !!!!
من : =)) =))
مامانم : :-" :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیروز مامانجونم یه چیزی میخواست که قیمتش میشد 600 تومن...بعد به داداشم گفت برو بخر برام
داداشمم گفت پولشو بده تا برم (خیلی بی ادبه :|)
مامانجونمم رفت از تو کیفش سه تا دو هزار تومنی در آورد داد به داداشم گفت این شیصد تومنو بگیر برو برام بخرش...
من: :| :-/
داداشم: (:| (:|
مامانجونم: ;))
اسکناس ها : ~X( ~X( ~X(
 
پاسخ : سوتی‌ها

ساعت 6:15صبح از خواب بیدار شی
که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
که بری مدرسه ی ....
برای شروع کلاس حسابان

ساعت6:30تو اتوبوس بشینی
و از شدت خواب گردنت بیفته
دوباره بیدار سی بعد خوابت ببره
و هی ادامه داشته باشه
بعد که چشماتو باز کنی میبینی
همه انقد لباشونو باز کردن و دارن به تو میخندن
که فک می کنی الآن لباشون پاره می شه
ولی منم کم نیوردم
سرمو محکم زدم رو شونه ی بغلیم
که سرمو بذارم رو شونش
که یهو سرم با شتاب به یه چیز سفت برخورد کرد
و از شدت درد چشام قد دوتا ملاقه شد ;D
بعد که نگاه میکنی ببینی این بغلیت کیه که انقد بدنش سفته
نگاهت میفته به پنجره
و انوقت میفهمی که سرتو محکم کوبوندی به پنجره
و مردمم که فک کنم عملا فک کردن من خودزنی دارم

قیافه من(از شدت درد) :( :(( :( :(( :( :(( :( :((

مردم بیکار تویه اتوبوس :)) =)) :)) =)) :)) =)) :))

پنجره
>:D< :-h >:D< :-h >:D<
 
پاسخ : سوتی‌ها

خونه مامان بزرگم بودیم،گوشیمو گذاشته بودم رو میز نشسته بودیم با دختر عمه هام دور همی گپ میزدیم که دیدم صفحه گوشیم روشن شد و یه پیغامی داد، خوش حال شدم گفتم:اِاِاِاِه! اس ام اس دارم! /m\
رفتم گوشی رو برداشتم دیدم نوشته:battery low, power saving mode activated :-L
حالا دختر عمه کوچیکم میگه:کی اس داده؟
من:هیچکی،مهم نیس :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

س.دیروز مهمون داشتیم مامانم گفت برو سالاد درست کن حواسم نبود به جای نمک شکر ریختم داخل سالاد
به خدا اینقدر تعریف کردن از سالادا
من تازه فهمیده بودم چه گندی زدم
من:::: :o :o
مامانم::: :)) :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیروز دست چپم لیوان آب بود دست راستم گوشیم!

شیر آب رو باز کردم در همون لحظه مامانم ازم سوال پرسید :)

من که داشتم جوابشو میدادم ،صورتمو برگردوندم! :| گوشیمو گرفتم زیر شیر آب ک پر بشه! :|

بعد از ثانیه ای درنگ و تأمل و در حین جواب دادن دیدم که داره دستم خیس میشه و احتمالاً لیوان پر شد! :|

بعد از نگاهی....فهمیدم که بهله...

گوشیم زیر آب ه و .... :(( :(( :(( :((

هعی...دار فانی را وداع گفت...
________________________________________________________


ساغر میگفت آدما 3 دسته اند! :

آدمایی که نمی فهمن و ادعا میکنن میفهمن!

آدمایی که میفهمن و خودشونو به نفهمی میزنن!

آدمایی که نمیفهمن و ادعایی هم ندارند!

من: خب اگه یکی بفهمه و ادعای نفهمی نکنه آدم نیست؟ :-?

ساغر : ایشون دیگه جزو انسان های زنده حساب نمیشه! :|
 
پاسخ : سوتی‌ها

یادمه فامیلمون تعریف میکرد یه بار پلیس یه راننده کامیون رو به دلیل نداشتن کلاه ایمنی جریمه کرده بود :دی
 
پاسخ : سوتی‌ها

اصن هر جا اسم سوتی میاد قبلش اسم من اومده. :-[
ی روز با زور و اجبار و گریه و ناله مامان خانم منو ب ی مجلس ختم برد ~X(منم کلی ناراحت و مچاله ی گوشه نشته بودم داشتم ملّتو نگا میکردم :( :-< چون آهنگ گوشیم ی کم زیادی...خیر سرم برا ملاحظه ویبرش کردم ک آبروم نره ی وخت اگه زنگ خورد ;D
ی دفه گوشیم زنگ خورد :o :o :o.با ی موج تمام وجودم لرزید منم ک ی کم قلقلکی همون جا با صدای بلند زدم زیر خنده... :)) :)) :))
نمیدونید چ قد بده ک تو ی مسجد همه ی خاله خان باجیا زل بزنن ب آدم و نگاه ابلهانه ای عاقل اندر سفیه تحویل آدم بدن :-[ :-[ :-[ :-[ هیچی دیگه پام ک از مسجد اومد بیرون خیل عظیم گوشه و کنایه های مادر ب سمت من هجوم آورد X-( X-( X-( و از اونجا بود ک برای مامانم تجربه شد ک منو با خودش هیچ جا علی الخصوص وسط ی عده خاله زنک نبره ;)البته بطن قضیه ک افتضاح و خجالت آور بود ولی سود و نتیجه ی خوبی داشت برا من.
;D ;D B-) ;))
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز من و دوستم آژانس گرفته بودیم که با هم بریم خونه بعد پای تلفن طرف گفت با یه پراید سفید می آد...
ما هم وسط خیابون بودیم اونی که واسمون آژانس گرفته بود گفت آژانستون اومد!!
ما هم دیدیم یه ماشین پراید سفید جلومون هست، هوا هم خیلی گرم بود... خلاصه سریع رفتیم سوار شیم دوستم درو باز کرد دید یه بچه رو صندلی عقب خوابیده... نزدیک بود بشینه روش :))
قیافه راننده هم این شکلی شد :o :| بعد ما فهمیدیم مسکه اشتباه سوار شدیم و سریع در ماشینو بستیمو فرار کردیم ;D
بیچاره راننده هم خیلی ترسید رفت ماشینیشو عقب تر پارک کرد :))
آخرشم فهمیدیم آژانسمون اون دست خیابون پارک کرده بوده ;D
 
Back
بالا