• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
انگاری تا من هر سال به یه معلم مرد اشتباهی نگم بابا و تا به یه معلم خانم اشتباهی نگم مامان سال سر نمیشه...
عههههه الان دیگه زشته لعنتی~X(
 
هیچ وقت به فامیلی ممقانی دقت نکرده بودم با اینکه اطرافم زیاد هم هست تا اینکه دیروز یه ممقانی نامی رو صدا میکردم یکی گفت کی؟منم چون حس میکردم متوجه‌ نمیشه هر چی میگم خیلی آروم و با حرکه گفتم ممقانی و طرف بدتر از من برگشت تکرار کرد‌.کثافت =‌))
برگشتم دیدم خانومایی که نشستن همه با لبخند همو نگاه میکنن =‌))))
 
یبار خیلی خوابم میومد ، یه آقا عه اومده بود راجع به مسابقه فلان کوفتش حرف بزنه ، رو مخم بود حواسم نبود از ته کلاس وسط حرفاش گفتم:«اه خفه شو دیه سر صبحی» ، سکوت کرد اما برو خودش نیورد :D
 
به معلم گفتم .. ننت شنید اما چون چند نفر کنار هم بودیم نفهمید کار کدوممونه و جان سالم به در بردیم
 
  • لایک
امتیازات: Maia
برف اومده بود صبح زمین یخ زده بود
داشتم کلاس میذاشتم که یهو شالاپ افتادم و صدای خنده :|
________________________________
....
 
آخرین ویرایش:
با بزرگترها و افردای که رودروایسی دارین فوتبال نبینین خدایی
سر یه بازی خیلی خودمو نگه داشتم
تا یه جایی که یکی مصدوم شد از اونجا که قطری ها میزبان بودند و سعی دارند خیلی با کلاس باشن، برانکارد رو با ماشین حمل کردن :))
اینجا بود که یهو گفتم (گفتم که نه داد زدم) این عربای گشاد رو ببین فاک یو جمیعا
و بعد همه اینجوری :| :-w:>0_0=))
من: :-sX_X
از اون به بعد کلی تمرین کردم چیزی نگم :))
 
من هفت سالم بود خجالتی بودم.
دوست بابام اومد خونه مون
من رفم تو کمد قایم شدم
اونا اومدن صاف تو اتاقی که من بودم!
یه چند ساعت گذشت
گرمم بود
گشنه بودم
تشنه م بود
دسشویی هم داشتم
خیلی شیک و مجلسی در و باز کردم و از مقابل چشمای گرد همه رد شدم.:))
 
عه تاپیک اومد بالا یاد این افتادم :|

باغ فین بودیم
مسیر شلوغ بود اومدم برای خودم راه باز کنم و برم
پام رو روی سنگهای حوض گذاشتم ، روش جلبک زده بود و من یهو دیدم رو هوام و#:-oX_X
عین موش اب کشیده اومدم بیرون
حالا خانومه : عیب نداره خنک شد :|
خدا ازتون نگذره زهرمارم کردین مریضم شدم
(اصلا هم تقصیر خودم نبود :)))

وای نگاهای بقیه
فقط اون خانواده و مخصوصا پسرشون که زیرچشمی منو میدیدن و مثلا اصلا حواسشون به اینور نبود :))
 
آخرین ویرایش:
اوایل استفاده از ادوب سایتمونو ک از توش میرفتیم ادوب و عوض کردن
بعد اینجوری بود ک میرفتی بهت دسترسی میکروفون اتوماتیک وار داده شده بود و هممون میکروفون داشتیم
بعد کلاسا جدا نبود و نیازی نبود برای زنگ بعد ی بار دیگه ببندیم ادوبو دوباره باز کنیم
خلااصهه زنگ تفریح شد و ما به یاد دوران مدرسه میکروفونامونو باز کردیم باهم تو ادوب حرف زدیم
بعد منم جوگیر شدم انواع آهنگ ها رو برا بچه ها پلی کردم یهو دیدم یکی از بچه ها تو چت باکس نوشته :
ریحانه خانوم اومد!
منم از اونجایی ک هنوز پنج دقیقه ب کلاس مونده بود فک کردم داره ایسگا میکنه گفتم :
غزل خفههه شوو
و بعد در همون حین دیدم دبیرمون واسه چک کردنو این داستانآ زود تر اومده تو کلاس
هیچیی دیگه آهنگ و قطع کردم
تهشم دبیرمون گفت:
بچه ها راحت باشین و رفت!
ما هم ادااامهه دادیم ک پشتیبان ادوب اومد
و وضعیتو ک دید میکروفونو از همه گرفت://
حقیقتا تف تو تدریس آنلاین://
من دلم واسه زدن رو میز و رقصیدنآی دست جمعیمون تنگ شده://
 
یکی از همکلاسیا گف: اقای فلانی گفته امروز درس میپرسه.
یهو منم گفتم اقای فلانی چرت گفته!
غافل از اینکه آقای فلانی در فاصله‌ی سه متریم بود:|
 
خاطرات ضایع تو مد زیاد داشتم و شاید ضایع بودنشون یکم شخصی باشه و کسی نفهمتشون ولی خوب من استاد سوتی دادن و استفاده کردن از کلمات قبیح جلو معلمام
مثلا سر کلاس قران نشسته بودیم
کلاس قران مون تو کلاسی بود که سابقا سایت بوده و به خاطر کمبود مکان کلاسش کردن
و خوب کلاسم بزرگ بود
و معلم اون ته و نمیدید و مام اکیپی میرفتیم میچپیدیم اون ته و کلا حرف میزدیم
اون روزم طبق معمول شروع کردیم به حرف زدن که یهو بحث جالب شد و منم هیجانی شدم
بلند گفتم فاک
بعد کلاس تو سکوت بود....
...
باز باید بگم که من احترام خاصی برا معلم اجتماعی مون قائل بودم اصلا شخصیتش احترام میطلبید
هیچی دیگه داشتم به یکی از معلما فحش بد میدادم
گفتم بچه ها جمع کنید تکلیف های فلان درسو بنویسید وگرنه فلانی ک..نمون میزاره
بعد برگشتم سمت در دیدم خانم مرادخانی با لبخند خجالت زده وایستاده اونجل
هیچی دیگه جاو یه معلم آبرو داشتم که اونم پر...
 
بدترین ضایع شدن اینه که در روبوسی طرف مقابل بخواد دو تا ماچت کنه ولی واسه سومی مثل غاز گردنتو دراز میکنی (آدم اصن دلش میخواد له بشه اون لحظه ).:D
 
همین چند روز پیش بودبه معلمم گفتم بی می می :D:))
بعد وقتی خواستم اصلاحش کنم یه چیزایی گفتم روم نمیشه بگم :)
 
ادوبی هنگیده بود بعد مجبور شدیم کلاس ادبیات رو تو واتس اپ برگزار کنیم
بچه ها حال کلاس نداشتن میخواستن کنسلش کنن همه گفتن نت امروز خیلی ضعیفه وویس ها باز نمیشه هیچی دیگه دبیر گفت عیب نداره هر وقت باز شد گوش کنین بعد به یکی از بچه ها گفت قلمرو زبانی درس رو مشخص کن و این چیزا، اونم وویس گرفت بعد همه بچه ها (از جمله خودم) در جواب وویسه اشتباهات اون دانش آموز و نظراتشون رو میگفتن :/
و این در صورتی بود که وویس ها برای ما باز نمیشد :))
 
سر کلاس زبان بودیم امتحان شفاهی داشتیم تیچر از یکی سوال پرسید و اون میکروفونش رو باز کرد و گفت تیچر من صداتونو ندارم ولی صدای تیچر از میکروفونش میومد در حالی که صدای تیچر رو نداشت:)):))
 
سر کلاس ادبیات بودیم اول سال بود جو هم سنگین.
یه نفر داست از روی درس میخوند و منم نگاهم به در و دیوار بود که یدفعه گوشم تیز شد چون هم کلاسیم خوند کُلُفت خانه که چند لحظه بعد مشخص شد قرار بوده بخونه کُلفَت خانه... :)) =))
 
درسته که نقل قول جایز نیست ولی من نقل قول می کنم:| به این شیوه که از گزینه ی نقل قول استفاده نمی کنم:|
آره عزیزم چرا از من نپرسیدی؟ دستشوییش تو حیاط بود ولی آینه نداشت:))
.
چندشب پیش مهمون داشتیم. بعد پسره داشت یه خاطره ای تعریف می کرد که ظاهرا این و دوستاش رفته بودن آستارا کنار ساحل بعد گفت یه خاله ای مارو برای دومین بار اونجا دید و گفت، مامانم اینجا یهو گفت منظورتو از خاله نفهمیدم و بله عزیزان دقیقا همینجا بود که ذهن خراب من بیدار شد. به مامانم گفتم چرا من فهمیدم:D منظورش همون خاله هایی هستن که فاحشه جور می کنن(خداروشکر بخش فاحشه رو حداقل سانسور کردم). بعد پسره گفت نه:| درواقع فقط برای صدا کردن خانمه از لقب خاله استفاده کرده بود:|
بعد اون لحظه نمی دونین من چقدر به خودم و ذهن شرلوک هلمزیم افتخار می کردم ولی متاسفانه خیلی طولانی نشد این افتخار و پس از لحظاتی می خواستم خودمو همراه با مغز شرلوک هلمزیم زنده به گور بکنم~X(
 
Back
بالا