با رفیقم ساعتای 10 شب تو پارک بودیم،ی کاغذ داشتیم ک میخاستیم روش ی سری مطلب بنویسیم.(پارکم شلوغ بود)
شانس بد ما هم لامپی دور و برمون روشن نبود و هوام تاریک بود
ی دفه دوستم گف بریم تو آفتاب ک ببینیم.
کل ملت تو پارک از خنده غش کردن!!!!
ايا ميدانيد تاپيكي براي خاطرات بامزه وجود ندارد؟
ايا ميدانيد اگر اين خاطره ها از اين تاپيك حذف گردد تاپيك به شدت بي مزه و سرد خواهد شد؟
ايا بهتر نيست نام تاپيك به سوتي ها و خاطرات بامزه تغيير يابد؟
- مربوط به ابتدائیه -
من و دوستم یه دونه از این کتاب ـای داستان های شاهنامه ( اینا که مخصوص بچه هاس مثلا ) دستمون بود همینجور داشتیم می خوندیم ُ تو حیاط راه می رفتیم . داشتیم تلاش می کردیم یه کلمه رو بخونیم بعد نمی شد ! ( خُ بچه بودیم هنـوز ) هی اینو میخوندیم بعد نمیشد ! [کلمه ـه گشتاسب بود !] یهو یه دختره اومد از جلومون رد شد ( سال بالایی ـم بود ) با حالت :-s ای که هر لحظه ممکنه گریش بگیـره برگشت گفت : دارید به من فحش می دید ؟!
بعد من و دوستم در حالی که داریم اَ خنـده می میریم : هــــا ؟!
نه به خدا ... داریم کتاب میخونیم . به تو چیکار داریم ؟ :-s اصن تو کی هستی ؟!
- نه من میدونم شما دارید به من فحش میدید !!
ما :
الان تو اتاقم نشسته بودم دیدم هی داره بوی سوختنی میاد ه میگم مامان این بوی سوختنی از مجاست میگه نمیدونم از اتاق خودته ما هم مبهوت دنبال بوی سوختنی که یه بار دیدیدم بابلیسو یه ساعت زدم به برق گذاشتم تو کیفم
یکی ازپاساژای شهرمون درورودیش دوقسمته چپ وراست بعد یه طرفشو روزای فرد بازمیزارن یه طرفشو روزای زوج بعددخترعموم اینو نمیدونسته یه روز میره شلوارمیخره بعد روز بعد میره عوضش کنه خودش تعریف میکنه میگه دیدم یه پسره داره از اون طرف میره گفتم خل دیوونه اونور ک شیشست الان میخوری به......هنوز جملم کامل نشده بود که رفتم تو درشیشه ای ملت یه ساعت بهش خندیدن
جلسه انجمن فیزیک داشتیم قرار شد که توی مدرسه مسابقه ی موشک های آبی برگزار کنیم،دوستم میخواست بگه "شما موشک درست کنید من هم پوسترشو درست میکنم" گفت"شما موشک درست کنید من هم پوشکشو". :-
الان قهوه ترک دم کردم.
مامانم نیست منم نمیدونستم چی به چیه
به جای شکر نمک ریختم تو فنجونم کمی هم شیر ریختم.(نمیدونستم نمک خوب)
بعد به زور هی خوردم
به بابام گفتم این قهوه که تازه گرفتی مزه سرم میده.دیگه نگیر
بابام که داشتن قهوه تلخ میخوردن اینطوری بودن
انقدر غر زدم آخر گفت بده ببینم تا خرد رفت دستشویی خالی کرد
حالا من
بابام:تو با این سنت فرق شکر و نمک و نمیدونی؟
من:
من بعده 1 دقیقه: