• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

نوشته های آزاد

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع atiyeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : نوشته های آزاد

سکوتی در درونم فریادمی زند...
سکوت، باصدایی گرفته تورامی خواند...
سکوت، با پایی زخمی،باشمعی به دست،در راهروی تاریک قلبم قدم می گذارد.
پاییز قلبم وزیدن می گیرد و...
و شمع سکوت را می رباید.
و سکوت،گم می شود...
 
پاسخ : نوشته های آزاد

مدتی ست هر شب روی افکارمان خوابمان میبرد به جای بالشت و متکا..!
هیچ هم اعتراض نمیکنیم که این بالشت افکار انقدر بلند شده که دیگر هر شب نشسته میخوابیم تا صبح!!!
 
پاسخ : نوشته های آزاد

برای تو می نویسم
برای تو ای بوی آشنا
ای که نفسهایت همسایه ی نفسهایم
برای تومی نویسم،برای توکه موهایم زنجیر داغی بود برگردنت.و موهای تو انگشتری آتشین لابه لای انگشتانم
برای تو ای احساس شیرین لمس،چون احساس نابینا در لمس عشق
می نویسم برای تو...می نویسم از زبان لبان خون آلودم
از زبان عرق های اندوه تن یخ بسته ام
از زبان اشک های پنهانم
و از زبان تصویر آیینه مقابلم:تصویری از دو دریاچه باقایقی شکسته در میان دشت بابونه
می نویسم...که...ای بوی آشنا،ای حقیقت شیرین،ای احساس مبهم...
نگاه کن
به عشقت خیره شو
به جسمی خسته در طلب مستی...
و سایه ام که به دنبال سایه ات خم می شود...درحسرت بوسه ای آتشین برموهای سرد شده...
بی شک امشب باز از سردی ات دود خواهم شد...
و تو در کمال آرامش، گذر دودم را در مهتاب تماشاخواهی کرد...
 
پاسخ : نوشته های آزاد

-اعتـراض دارم جنـاب قاضی ، اعتـراض!
مـن متهّـم نیستـم
مـن تنهـا فرامـوش کـرده بـودم روی غـرورم برچسـب بزنـم " شکستنـی است " .
نمیـدانم چه کسـی آن را شکسـت
نمیـدانم چـرا اینگـونه ریـز ریـز شد و خـرده هایـش قلـبـم را دریـد ،
و قلبـی که قلب نبـود ، شـده بود یک زنـدان بی در رو برای احساسـاتم ، پـاره پـاره شـد .
مـن متهّـم نیستـم !
مـن فقط فراموش کرده بودم روی غرورم بنویسـم "شکستنی است"، شکست، در قلبم فر روفت، قلبـم پاره شـد و احساسات گریختنـد ،
احسـاسـات بیـرحمم بودنـد که انتقـام اسارتشـان را از شرم بیچـاره گرفتنـد ، که شرم بیگنـاهـم را کشتنـد.
مـن همـدست آنهـا نبـودم ، مـن متهّم نیستـم.
-اعتراض دارم جناب، اعتـراض ...
 
پاسخ : نوشته های آزاد

ما خیلی خوب میدانیم که هر روز صبح باید اخترک ذهنمان را از بائوباب ها پاک کنیم....قبل از اینکه همه ی آن را در بر بگیرند و همه چیز خراب شود..

چیزی که ما نمیدانیم.. این است که چگونه بائوباب ها را از گل سرخ تشخیص دهیم؟؟؟؟؟؟؟!!؟؟؟؟؟؟
 
  • لایک
امتیازات: sh-sh
پاسخ : نوشته های آزاد

واقعيتهاى روزگار ما
• ما اكنون ساختمانهاى بلندترى داريم اما سقف تحمل مان كوتاهتر شده است.
• جاده هاى پهن ترى داريم اما ديدگاهمان باريكتر شده است.
• بيشتر خرج مي كنيم ولى كمتر به دست مي آوريم.
• بيشتر از سابق خريد مي كنيم ولى شادى كمترى نصيب مان ميشود.
• خانه هاى بزرگترى داريم با خانواده هاى كوچكتر.
• راحتى بيشترى داريم ولى وقت كمتر.
• درجات تحصيلى بالاترى كسب مي كنيم ولى فهم و ذوقمان پائين تر آمده است.
• دانش بيشترى داريم ولى قدرت تشخيص كمتر.
• تجربه بيشترى داريم ولى مشكلاتمان هم بيشتر شده است.
• بيشتر از سابق دارو مي خوريم ولى سلامتى كمترى داريم.
• نوشيدنى زياد مي خوريم، سيگار زياد مي كشيم، بي پروا خرج مي كنيم، بسيار كم مي خنديم، با سرعت زياد رانندگى مي كنيم، زود عصبانى مي شويم، شبها دير مي خوابيم، صبحها خسته از خواب بيدار مي شويم، بسيار كم مي خوانيم، بسيار زياد تلويزيون تماشا مي كنيم و به ندرت دعا مي كنيم.
• مقدار چيزهايى كه در اختيار داريم بسيار بيشتر از سابق است ولى ارزش خود ما كمتر شده است.
• بيشتر حرف مي زنيم و كمتر فكر مي كنيم.
• كمتر عشق مي ورزيم و بيشتر نفرت داريم.
• ياد گرفته ايم چگونه زندگى را بگذرانيم ولى نمي دانيم چگونه زندگى را بسازيم.
• ما سالهاى زندگيمان را افزايش داده ايم ولى زندگى سالهايمان كاهش يافته است.
• ما تا ماه مي رويم و بر مي گرديم ولى از كوچه رد نمي شويم تا به همسايه جديدمان سرى بزنيم.
• كارهاى بزرگترى انجام داده ايم ولى نه بهتر.
• اتم را شكافته ايم ولى پيشداوري هايمان دست نخورده باقى مانده اند.
• بيشتر برنامه ريزى مي كنيم و كمتر كار.
• هميشه عجله داريم و كمتر صبر مي كنيم.
• كامپيوترهاى بيشترى مي سازيم و اطلاعات بيشترى در آنها نگاهدارى مي كنيم ولى ارتباطمان با همديگر كمتر و كمتر شده است.
• با سيستم تغذيه اى كه داريم، چاقتر از سابق شده ايم ولى شخصيت مان نحيفتر و لاغرتر شده است.
• حالا زن و مرد هر دو كار مي كنند و درآمد خانواده بيشتر شده است ولى ميزان طلاق هم افزايش يافته است . خانه هاشيكتر ولى خانواده ها كوچكتر و شكسته تر.
 
پاسخ : نوشته های آزاد

((جنگ بین دوعنصر درونم که یکیشان خواهان سوزاندن آلونک امیدم و دیگری خواهان ساختنش است،من را به نابودی میبرد...مگر نه اینکه جنگ همراه نابودیست؟
آهای تویی که مرا میبینی،لبخندم را باور نکن که از درد است،تو نیستی هنگامی که درد امانم را بریده و بارانی از ابر چشمهایم شروع به باریدن میکند...آن هم چه بارانی!
اخمم را باور نکن که تقلید کار آدمهاست...برای تو تا باور کنی هنوز به مسائل اهمیت میدهم
جنگ من،من را به ویرانی کشانده،ویرانه که دیگر چیزی ندارد مگر اینکه دورتا دورش دیواری بسازی محکم و رویش را با تظاهر رنگ آبادی بزنی تا اگر کسی دید دمی در کنار آبادیی که ساختی بنشیند...مگر جز این است که آدمها از ویرانه بیزارند و برای نشستن جایی آباد را میپسندند؟
پس...پس برای تظاهر از من خرده نگیر...درست است ویرانم اما ویرانه روزی آباد بوده و آمدن آدمها را به خود دیده،به آن خو گرفته... تو ،به آبادی ساختگیم بیا باشد که ویرانتر نشوم...))
اینها را نوشت،صورتش خیس ِخیس شده بود...بلند شد و نفس عمیقی کشید آبی به صورتش زد و روی میزش نوشته های قبلی را دید،یادش آمد چقدر به امید رسیدن به امیدهایش نوشته و یادش آمد که هنوز هیچ تغییری ایجاد نشده...دلش پیچید،ویرانتر شده بود...
 
پاسخ : نوشته های آزاد

جنگ بین احساس و عقل بالا گرفته
ماه شب های تنهایی ام لباس های ضدگلوله به احساس می فروشد
و احساس با پول هایی که از سود فروختن اشک هایم به دست آورده برای همه ی سربازانش لباس جنگی و اسلحه می خرد
سپاهیان عقل یک به یک جلوی چشمانم جان می دهند...
 
پاسخ : نوشته های آزاد

عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرقه به خون
كه خداحافظ تو . . .
گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت بشكست
گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست
باید از كوی تو رفت
دانم از داغ دلم بی خبری
و ندانی كه كدام جام شكست
كه كدام رشته گسست
گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی
عاقبت باید رفت
عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرقه به خون
كه خداحافظ تو . .
 
پاسخ : نوشته های آزاد

یک روز بی عشق:
خورشید با خواب های آشفته ام طلوع می کند و هزاران بلبل طلایی برای بیدارکردن به سویم روانه می کند
خمیازه های خسته و سردردهای کشنده همراه همیشگی استکان چای سفره است
سردردهارا به همراه شکر داخل استکان چای می ریزم...به سرعت محو می شوند
چشم هایم را می سوزانم تا چندین ساعت برای خنک شدن باز بمانند
لب هایم راطوری به هم میدوزم تا کوچکترین شادی قادر به پاره کردنشان نباشد
پاهایم را کوک میکنم تا همان مسیرهای هرروز را طی کنند
قلبم را میشکنم تا درقلب مردم راحت تر جابگیرد...
مهتاب که می آید،چشمان درمانده ام آنقدر خسته و خنک هستند که بی اختیار ازهوش می روند
لحاف خواب های آشفته را رویشان پهن میکنم...
 
Back
بالا