• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

گند های دوران كودكی

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع alemzadeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

من بچگیم خیلی مثبت و مودب بودم ;D
باراول که میخواستم سوار آسانسور بشم چون توش فرش پهن بود ایستادمو کفشامو بیرون آسانسور کندم! ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

یه بار رفتم بالا پشت بوم خونه بابابزرگم سنگ برداشتم پرت کردم به شیشه همسایه (اصلا" باورم نمیشد بشکنه ولی شکست) ;D
یه بارم داداشم خیلی اذیتم میکرد منم هیچی نگفتم ...
یک ساعت بعد دیدم نشسته روی پله های حیات داره مورچه میسوزونه ...(با ذره بین)
منم یه عروسک داشتم از انایی که جنسش خیلی سفته !
محکم زدم تو سرش! ;D
بعدشم فرااااااااااررررررررررررررررررررررر ;))
تا یه دوساعتی پشت میز تلویزیون پنهان شدم بعد که اوضاع آروم شد اومدم بیرون ;D
بچه بودم خیلی آزار و اذیت میکردیم مردمو یادم نمیاد ~X(
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

من یه بار داشتم بلال می خوردم رو پشت بوم بعد تموم شد و اینا نمی دونستم آشغالشو چی کار کنم!!!
توی حیاط بغلیمونم داشتن شام می خوردن منم بسیار بسیار وسوسه شدم که اینو پرت کنم رو کلشون >) بعد هی به خودم می گفتم نه و اینا
بعد آخر سر پرت کردم و دویدم رفتم اونور فکریدم هیشکس منو ندیده :-" :-" :-"
مامانم پایین بود چن دیقه بعد خیلی عصبانی اومد بالا و کلی منو دوایید اون همسایه ها اومده بودن دم خونه ی ما تازه منم دیده بودن!!! ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

من بچه که بودم یه دونه از این چادرها هسنن که مال بچه هاست میرن توش واسه خودشون بازی میکنن اشتم .یه روز مامانم از سر کار اومده بود من رفتم جلو مامانم گفتم مامان یه چیزی بگم ناراحت نمیشی گفت:بستگی داره چی باشه!منم گفتم مامان من جیش کردم!مامانمم هم خواست دعوام کنه یهو گفتم نترس مامان تو خونه خودم جیش کردم نه خونه تو! :-[ ;D
____________________________________________
یه بارم مامانم میگه بچه بودی داشتی تو اتاقت بازی میکردی یهو اومدی تو هال بی هیچ مقدمه ای گفتی من هیچ کاری نکردم مام هی گشتیم هی گشتیم هی گشتیم چیزی پیدا کردیم آخر تو گفتی من که گفتم هیچ کاری نکردم! :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) B-)
(لازم به ذکر بید خاطراتم ماله 3 سالگیمه!
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

عمه م بدجور ولایتی بود ! :-"

بعد من 4-5 ساله بودم این چیزا حالیم نمی شد که...

یه بار داشتم می رفتم خونه شون ، بعد خونواده کلی نصیحت کردن که اون جوکاییُ که تو خونه میگیم نگی بهشونا ! :-$

منم رفتم راس گذاشتم کفِ دسشون ؛ تازه بعدشم گفتم مامانم اینا گفتن به شما نگم اینارو ! ;D ;D ;D :-" :-"

خلاصه شانس آوردیم بابام بعد این واقعه کشته نشد ! [-o< ;)) :-"
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

یه بار 2،3 سالم بود رفته بودیم تولد یکی از فامیلامون!!بعد شب شد!!!! ساعت 10 اینا! چایی ریختن بعد منم میخواستم اما گفتن بچه که شب چایی نمی خوره باروون میادو اینا! بعدش که چایی هااشونو خوردن یه جا داشتن همینجوری حرف میزدن! سینی چایی هام اون ور بود! منم هنوز چایی می خاستم! بعد یکی از لیوانارو برداشتم ته چایی های همه رو که دیگه نمی خورن چون تفاله و اینا توشه رو ریختم تو لیوانه شد یه عالمه! :-&بعد خیلی خوشحال داشتم می خوردمش که مامانم میرسه!!!!!!!!!! :-" ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

راستش من از همون کودکی خودم رو پیکاسو میدونستم ;D

و تمام دیوارا رو نقاشی میکردم

خونه مادربزرگا پر شده بود از طرح های من ;D

هنوزم یکی از اثرای معروفم پا برجاست :))
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

من ....خوب.... اصلا" خوب نیست ببخشید ..... :-[
وقتی بچه بودم ... خیلی بچه بودم رفتم تو یخچال مادر بزرگم ...اِ ...... خراب کاری کردم خوب ...... بعدش خاله هام داشتن تمیزش می کردن رفتن یه راست گفتم به مادر بزرگم ... هنوز هم خاله هام و مادر بزرگم یادشون می یاد عصبانی می شن ...... :-[
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

من وقتی 4 سالم بود از روی تلویزیونمون بالا می رفتم ;D یک بار بعد ناهار که خیلی غذا خورده بودم :-" از تلویزیون باالا رفتم => تلویزیون و دکور و همه ی چیز ها افتاد زمین شکست . :-[
حالا من که کاریم نشد ولی گفتم اگه گریه نکنم میان با من دعوا می کنن ??? => همش می گفتم که من همه جام درد می کنه دارم می میرم B-) ;D



من وقتی 5 سالم بود دوست داشتم کبریت بازی کنم ;D ( هنوزم دوست دارم :-" ) . بعد 1 بار می خواستم ببینم که دستمال چه جوری خاموش می شه وقتی اتیش می گیره ( قبلش فیلم دیده بودم جوگیر شده بودم ;D ) بعد 1 عالمه دستمال اتیش زدم انداختم توی سطل اشغالم یعنی از دستم افتاد ( سطل اشغال من هم که بار بی بود و پلاستیکی B-) ) => همه سطل اشغالم اتیش گرفت من که چون از همون اول دختر مستقل و شجاعی بودم ;D سطل رو بردم تو ی حمام حالا هر کاری می کردم خاموش نمی شد اخر هم با زور بازو خاموش شد و مامانم اومد خونه و ...... ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

تو مدرسه ما یه سری تابلو چوبی گرفته بودن ... از همینایی که مثلا روش زده
اول 1 - بوفه - مدیریت - دوم ریاضی 1 - و ...
منو بغل دستیم خواستیم توطئه کنیم اخر وقت بریم تابلوی ابدار خونه رو با مدیریت عوض کنیم ... کار تقریبا تموم شده بود ... فقط اون اخر وقتی می خواست ابدارخانه رو بذاره جای مدیریت یهو از همون دفتر مدیریت یکی از ناظمامون (که از شانس ما برگشته بود گوشیشو برداره!) اومد بیرون دقیقا زل زد تو چشمای ما ... من که همون ان جیم زدم ولی دوستم میگفت خودش تابلو رو برداشته بدون اینکه ناظم روشو ببینه گفته ... '' افتاده بود خواستم صافش کنم!''' ;D
 
Back
بالا