• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

گند های دوران كودكی

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع alemzadeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

یه بـار با مامان بابام و خوهرم می ریم یه فروشگاهه بزرگ اونجوری که مامانم میگـفت 6-5 برابر هایپـر ِ الان ِ تهران بوده ! بعـد ایـن مغازه هـه از این باریکه های نور رنگیا داشـته که از رو سقف می زنن میفـتاده رو زمــین ؛ یه جورایی رقص نور داشـته!
بعد مـن فکر می کـردم این نورا یه جســمن که میشه بگیریمشون ! منم که بچـه ی آروم و اینا :-" می خواسـم این نورارو بگیــرم کـه انقد وول نخورن :-"
بعله رفـتم بالای صـندلی ِ کفـش فـروش ؛ بعل دسـتمو دراز کـرده بودم که بگیرمشـون :-" بعــد ظاهـران ناگهـان تعادلم ُ از دس می دم با مخ میفـتم رو لبه ی قفسه ی کفـشا :-"" ظاهــران یکی دو تا کفـشم خونی می شــن:-" :-"
 
جمع بندی ماهیانه: گند هاي دوران كودكي(1)

اینم از اولین جمع بندی ماهیانه این تاپیک:(15 جون تا 15 جولای)
به نقل از TnT :
5 سالم بود و آمادگی می خوندم . اون مدرسه ای که من توش آمادگی می خوندم ، آمادگیش مختلط بود ، ابتداییش فقط دخترانه . بعد یه دختری بود اون موقع دوم ابتدایی می خوند هی میومد لپ های من رو محکم می کشید . یه روز اینا ورزش داشتن و معلم ما هم نیومده بود . ما رو سپرده بودن به اینا که مثلاً شلوغی نکنیم . داشتیم قایم موشک بازی می کردیم و به طور اتفاقی من و این دختر ِ محترم یه جایی کنار ِ نرده ها قایم شدیم . بعد تو جریان بازی ایشون هی گرگ مون ( طرفی که چشم گذاشته ) رو دید می زد . منم قشنگ موهاش رو به نرده گره زدم . ;D بعد گرگ ِ که داشت میومد طرف مون ایشون بدو بدو خواستن برن سک سک بکنن که موهاش کنده شد . ;D یادم ِ برای اینکه ببخشه من رو کلی از تغذیه هام دادم بهش . :P

4 سالم بود . یه استخری رو خانوادگی قرق کرده بودیم هفته ای 2 روز می رفتیم اونجا . من اون موقع بلد نبودم شنا کردن رو از این کمکی ها می بستم به دستم ؛ بابام عادت داشت که از من و داداشم زودتر از آب بیاد بیرون و شامپو بیاره و کمکی های منم می برد با خودش . یه بار که بابام رفت شامپو بیاره و طبق معمول کمکی های من رو در آورد ، من به بابام گفتم می خوام بازم شنا کنم . گفت باشه فقط بری استخر کودکان ها . منم گفتم باشه . کنار ِ قسمت عمیق ایستاده بودم که یه لحظه به آب نگاه کردم به خودم گفتم بابا اینکه عمق نداره می پرم رو پاهام وایمیستم . همینجوری تلپی پریدم تو یهو دیدم اِ ، پام چرا نمی رسه ؟ هی داد می زدم بابا اون کمکی ها رو بیار . :P
به نقل از afroDt :
بچه بودم اتاقم با خواهرم کوچیکم یکی بود! بعد من ۴ سالم اینا بود اون ۳ سالش اینا!

دعوامون شده بود کتابای کدوممون بیشتره! بعد کتابا رو ریخته بودیم بیرون هر کدوم رو صفحه ی کتاب غلط غلوط اسم خودشو مینوشت!

جالبیش اینه هر کدوم کتاب اون یکی رو ور میداشتیم صفحه ی اول که اسمش بود رو میکندیم رو صفحه ی دوم مینوشتیم... به همین منوال تا کتاب تموم میشد! ;D
به نقل از Pegior :
حدود 1 سالم بود رو مبل وایساده بودم کنار بابام بعد از مبل رفتم بالا از اون ورش افتادم پایین!!! :)) بابام میگه یهو دیدم نیستی! :-" خیلی جالبه که سالم موندم B-)
نمیدونم حواسش کجا بوده [-(

یه بار قرار بود عمه و شوهر عمه ی مامانم بیان خونمون وا3 دید و بازدید عید! شب قبلش سر شام بابام ( کاملا شوخی کرده بود بیچاره ) به مامانم گفته بود شام که نمیمونن ؟ :-"
فرداش که اومدن خونمون بابام بهشون گفت شام بمونید و از این حرفا ، منم گفتم نه!! بابا مگه نگفتی شام نمونن؟! :-w بابام گفت نه بابا این چه حرفیه ؟ :-$ من کی گفتم ؟ :-s منم گفتم یادت رفت ؟سر شام گفتی ! خاله هم شاهده! مگه نه خاله؟ :)) بابام بیچاره اصلا سرخ شده بوده گویا :)) از من اصرار و از اون انکار :-"
خلاصه اونا هم گفته بودن حرف راست رو باید از بچه شنید و دیگه هم نیومدن خونه ما :دی
این گندی که زدم تاریخیه اصلا ;))
به نقل از afroDt :
داداشم ۷-۸ سالش بوده! واس اولین بار میفرستنش تنهایی بیرون هندونه بخره!

اینم کلی حس مرد بودن بش دس داده! رفته به یارو گفته اقا یه هندونه ی خوب بده اونم یکی داده اورده خونه دیدن هندونهه سفیده!(ینی خیلی هندونه ی داغون بوده!)

بعد به حس مردونگی داداشم بر خورده!

رفته تا شب در مغازه ی یارو وایساده هر کی میومده هندونه بخره بش میگفته: نیگا! این هندونه هاش این طورین! برو یه جا دیگه!
;D :-"
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

بچه که بودم بهم گفتن خدا همه جا تورو میبینه ، بعد یادمه تا یه مدت خجالت میکشیدم برم دستشویی و حمام که یه وقت خدا منو تو اون وضعیت نبینه :-[ :P
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

دقیقا نمی دونم چندسالم بود.یه شب تصمیم گرفتیم بریم بیرون هواخوری.همش اصرار میکردم که باید کلیدهارو بدین دست من.وقتی برگشتیم متوجه شدم کلیدا نمونده ;D.هیچکی هم کلید نداشت.ساعت 1شب پشت درمونده بودیم.آخرسر بابام زنگ در همسایه رو زد پسرشون از حیاط خودشون رفت حیاط ما درو برامون باز کرد

یه بار دیگه ظهر وقتی همه خواب بودن گردنبند مامانم رو برداشتم انداختم گردن عروسکم ;D.از خواب بیدار شدن فهمیدن گردنبند مامانم نیست.چون همیشه اولین نفری بودم که بهش شک میکردن,فهمیدن دست من بوده وگمش کردم.یه بار مامانم داشت باخالم حرف میزد و از دسته گل من میگفت که تازه( ;D) فهمیدم دارن دنبال اون گردنبند میگردن.رفتم پیش مامانم گفتم گم نشده, دست منه ;D

4سالم بود منو میبردن مهدکودک(چندین سال متمادی در راه مهدکودک بودم ;D) از یکی از برادران هم کلاسی خوشم میومد :-[.باباش انتقالی گرفت ,رفتن قزوین.ظاهرا سه روز متوالی اعتصاب غذا کرده بودم.اخبار هواشناسی رو اعلام میکردن به جای اینکه سنندج رو نگاه کنم هوای قزوین برام مهم بود :-[
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

یکی از اقوام یه دختر داره حدود 2-3 ساله. دختره دیده مادرش لباسا رو میریزه تو ماشین لباس شویی
برای اینکه کمک کنه میره کلی از لباسا رو جمع میکنه میریزه تو ( گلاب به روتون!) توالت فرنگی ;D ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

دبستان من بغل یه دبیرستان دخترونه بود ... که یه پنجره هم به سمت مدرسه ما داشت
یه روز رفتم با سنگ ریزه زدم به شیشه پنجره و ...
خلاصه از اون روز به بعد کارم شده بود اینکه برم پشت حیاط و از پنجره با دخترا حرف بزنم
بچه بودم دیگه ... حالیم نبود
حالا میفهمم اون دبیرستانی ها هم واسه خنده باهام حرف میزدن
;D ;D ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

اینو فک کنم کسی‌ نمیدونست تاحالا ;D

من بچه که بودم (حدود ۴ سال اینا) یه خونه دیگه بودیم که لبه خیابون بودش..بعدش حالت سوار پیاده داشت و اتاق من بالا تر از بقیه خونه بود..برا همین پنجرش نزدیک به زمین میشد ..حدوداً تا کمر من..برا همین من کلا با این پنجره حال می‌کردم :x :x...صبح‌ها میشستم مردمو میدیدم برا خودم می‌گفتم الان اینا دارن به هم میگن فلان و اینا...البته فقط به نگا کردن ختم نمی‌شد.. >) ;D

من عاشق این بودم که یه چیزی بریزم رو کلهٔ اونایی که از پیاده روی پایین پنجره رّد میشدن ;D :-"..معمولاً اثرا که شلوغ بود پیاده رو , میشستم ..یه لیوان آب هم بغل دستم..شروع میکردم به تٔف کردن رو سرو کلهٔ اون بی‌چاره‌هایی‌ که رّد میشدن :)) :))...هر وقت هم دهنم خشک میشد یه قلپ آب میخوردم تازه شه دهنم و دوباره شروع می‌کردم :> ;D...

وقتهایی هم که واقعا دیگه دهنم خشک میشد میرفتم هر چی‌ اشغال توی سطل‌ام بود بر میداشتم ، پرتاب می‌کردم توای خیابون...رو سر مردم..خونه بغلی و اینا :-[ ;D =))

بد یه روز مامانم میاد می‌بینه من خیلی‌ ساکتم..میاد یه ۵ مین تفیدن من رو تماشا می‌کنه :-w..بعدش برا همیشه پنجرهٔ من قفل شد و من دیگه رنگ پنجرهٔ بازِ کوتاهِ جون بده برا تفیدن رو ندیدم :(( :(( =((
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

فکر کنم خیلی ناجور باشه که تو یه جمع نشستی حالا با 2متر قد و 16سال سن کلی خودتو قاتیه ادم بزرگا میکنی که یه دفعه کل جمع حا میکنند حالتو بگیرن ;D ;D
مثلا دایی من یکم دور ازدواج کرد وقتی من کلاس 5 دبستان بودم بعد یادم میاد وقتی امادگی بودم یه معلم واقعا خوب دشتیم که با منم خیلی خوب بود بعد من همیشه ازش برای داییم خواستگاری میکردم ;D ;D(خوب خیلی بچه بودم)و مدام هم روی نظرم پا فشاری میکردم .خوب حالا این چیزیه که خیلی وقته که تموم شده اما مامانمو داییم تو یه جمع خیلی سنگین ار همه بدتر جلوی زن داییم همش این خاطره رو تعریف میکنند ;D ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

یه آرایشگری بود من و مامانم همیشه پیش اون میرفتیم ( تا 2 سال پیش که در حدی گند زد به موهام که من از لحظه ای که نشستم تو ماشین تا دقیقا 3 ساعت بعد داشتم گریه میکردم ;D ) بعد ایشون ارمنی بود، با لهجه ارمنی حرف میزد اسمشم seda بود.

یه بار یکی زنگ زد خونه مون، من گوشی رو برداشتم، طرفا 4-5 سالم بود، یه خانوم با لهجه ارمنی بود گفت منزل آقای فلانی؟ من گفتم بله بعد گفت آقای فلانی (بابام) هستن؟ من فکر کردم این همون آرایشگرس ( اصلا هم به این موضوع فکر نکردم که آرایشگر مامانم با بابام چه ارتباطی میتونه داشته باشه ;D ) منم شروع کردم ســـــلام! من پگاهم! منو یادته؟ یادته اون دفعه با مامانم اومدیم موهاشو کوتاه کردی؟ اونم گفت آره پگاه جان تو رو یادمه بابات خونه نیستن؟ بعد من دوباره موهای منو دیگه کوتاه نمیکنی؟ اون دوباره: میشه گوشی رو بدی بابات؟ :-w بعد من دروغ گفتی نه؟ منو یادت نمیاد :( من پگاهما! پگاه! که با مامانم میام همیشه

خلاصه من یه 10 دقیقه داشتم اون بدبخت رو دیوونه میکردم، آخراش هم اعصابم خورد شده بود که درست جوابمو نمیده و خشک حرف میزنه در نهایت با چشم های گریان رفتم گوشی رو دادم بابام گفتم سِداس با تو کار داره :| بابام : :-? کی؟!

بعدا فهمیدم اون شخص یکی از همکارای بابام بوده طرف کار فوری داشته و خیلی هم اعصابش از دست من خورد شده بود

خیلی بابام ضایع شد ;D
 
Back
بالا