• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

هری پاتر و محفل ققنوس ، جلد سوم ، ترجمه ی ویدا اسلامیه

امیدوارم همه ی کسانی که از لذت خواندن کتاب های هری پاتر بهره مند میشوند، توجه داشته باشند که گرچه جادوگری، به کعنای انجام کگاری معجره آساست که به ظاهر همگان قادر به انجام آن نیستند، با اندکی توجه به جهان پیرامونمان به راحتی میتوانیم جادوگران و ساحره های فراوانی را مشاهده کنیم که با جادوی اراده ، افسون پشتکار و بهره مندی از نیروهای سحرآمیز چون عشق و صداقت، دست به اعمال خارقالعاده ای میزنند که از جادوهای افسانه ای بس ارزشمندتر، باشکوه تر و پایدار تر است و همواره بی خردانی چون ولدمورت و مرگخوارانش را به خشم می آوردند!

فراموش نکنیم که خون جادویی، همان نیروی والا و ارزشمندی است که در ابتدای آفرینش در کالبد تک تک ما دمیده شده و مارا از قدرتی لبریز ساخته که با آن میتوانیم کوه را به لرزه درآوریم...
به یاد داشته باشیم اولین نامه ای که از هاگوارتز به دستمان میرسد کلام خوش آوای اولین کسیست که مارا از نیرو شگفت انگیز درونمان آگاه میکند....
و از یاد نبریم که در درونمان هاگوارتزی ئجود دارد که در آن میتوانیم به پرورش این نیروی ارزشمند درونی بپردازیم...
و بدانیم که چوبدستی سحرآمیز ما،دست همت ماست و وردِ ما، کلام معجزه گرمان!
پس
تا عشق و امیدی هست ، چه باک از بوسه ی دیوانه سازان؟!

(به امید شکوفایی جادوی درونمان! ویدا اسلامیه)
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

پائولو کوییلو - کتاب "برنده تنهاست"

>>همیشه راهی قطعی برای پایان دادن به بدبختی وجود دارد، مرگ!<<
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

پیـرزن بدن ِ کوچـک طفل را از پــیکـر ِ زلیخا جـدا کـرد ؛ بچـه را در دسـت گرفت و فریـاد کشــید " پـســر! "
فرباد بعدی ؛ فریاد خود ِ پـسر بود چـند تن از زنان هلهله کشـیدند ! صـفدر خود را فریاد کشـان به صحنه رسانــد .ولی مجـالی برای ِ شادمانی نیافـت ! زلیخـا طاقت ِخبری به این بزرگی را نداشـت . او به غم خو گرفته بود طاقت این همه شـادی را نداشـت . چشـم فرو بست و دیگـر باز نکـرد . زلیخا آسوده شـد . از چـنگ بیداری های پـر دلهره ، از چـنگ خواب های بی سر و ته ، از چنگ اژدها هایی که می بلعیدند ، گرگ هایی که می دریدند ، سیل هایی که ویران می کـردند، آسوده شـد ! اندوهی ژرف و سیاه همه را فرا گرفـت . در میـان دریای مواج ژرف و سـیاه یک نقـطه می درخـشید : پــسر !
از آن پـس صفـدر همسر نداشـت ولی پـسر داشـت .
دخـترانش مادر نداشـتند ولی برادر داشـتند .

بخارای مـن ؛ ایل مــن اثـر استاد محمد بهمن بیگــی ؛ پایان ِ شاهکار ِ داسـتان ِ آل .
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

او با دیدن تونل عمیقی گفت:
- کریستوفر پوفر، به عمیق ترین نقطه ی چاه رسیدیم. آنچنان در اعماق فرو رفته ایم که فقط میشود واقعیت های محض را بر زبان آورد.
اما من واقعیت عمیقی برای گفتن نداشتم. کوتوله ادامه داد:
- ما در زیر سطح همه چیز قرار داریم؛ به همین خاطر باید سطحی بودن را فراموش کنیم.


قصر قورباغه ها ، یاستین گاردر
-------------------------------------------
خیلی دلم میخواست بدانم اولین باری که آدم سیب میخورَد مزه اش چجوری است.

سلام، کسی اینجا نیست؟ ، یاستین گاردر
-------------------------------------------
سرانجام صدایی بلند شد که کونتا میدانشت مال پیرترین آنهاست، همان که در صندلی گهواره مانند مینشست و چیزهایی از پوست ذرت میبافت، و همان که بوق صدفی را به صدا درمی آورد. دیگران سرشان را خم میکردند و آن پیرمرد آرام حرف هایی میزد که کونتا حدس میزد باید نوعی دعا باشد؛ هرچند که مسلماً خطاب به الله نبود. اما کونتا چیزهایی را که الکلای پیر در آن بلم بزرگ گفته بود به یاد آورد : «الله همه زبان ها را میداند». درحالی که دعاها ادامه داشت، کونتا یک صدا را بیش از هر چیزی میشنید که هم پیرمرد میگفت و بعد دیگران حرف او را قطع میکردند و میگفتند : «ای خدای بزرگ!» کونتا با خود فکر کرد که «ای خدای بزرگ» باید الله آن ها باشد.

ریشه ها، الکس هیلی

-------------------------------------------
عرق که از پیشانی مرد می سُرَد، جدا میشود، به زمین میرسد، بر شن های ساحلی فرو مینشیند، در دم به تقلا می افتد، می جوشد، می خروشد، حباب می شود، و ناپدید –نه انگار که قطره عرقی هم در کار بوده است: عرق مردی که بر جبین اراده اش، حکایت ها حک کرده اند، همه درد، همه خون، همه آتش، همه برشته شدنی بر شن های سوزان زندگی ...



زمان وعده نمی دهد؛ چرا که میداند هیچگاه قادر به وفای به وعده نیست.

بر جاده های آبیِ سرخ، نادر ابراهیمی

-------------------------------------------
من به شما تفاوت ها را خواهم آموخت.

شاه لیر، شکسپیر
-------------------------------------------
زمان مانند رود است، سیلی خروشان از مخلوقات. به محض این که چیزی را ببینی از نظر پنهان میشد و چیز دیگری در برابر چشمانت نمایان میگردد. اما آن هم به سرعت ناپدید خواهد شد.

تأملات، مارکوس اورلیوس
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

" خدا در خوابش آن قدر مهربان بود که تصمیم گرفت دیگر هرگز از مرگ نترسد . اما آن شب خدا مهربان تر از شش سالگی اش به نظر میرسید ، شاید به این دلیل که دیگر خیلی کوچک و ناتوان شده بود ، دست و پاهایش تحلیل رفته بودند و چشم هایش نمیتوانستند جایی را ببینند . دنیای پیرامونش تاریک بود و در خلا زندگی میکرد ؛ خلائی که هیچ چیز در آن قابل رویت نبود ، مثل سیاه چاله ، و فقط خدا دیدنی بود ... "
زمان منفی/هدا عربشاهی
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد.اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد ، تصدیق می کند که ماهی از بی آبی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد ! خشم ... عجــز ... تنهایی ... این ها لغاتی علمی نیسـند. " ارمیا " ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین !

" ارمیا " - رضا امیرخانی
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

"ناراحت شدن از یک حقیقت، بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است."
بادبادک باز - خالد حسینی
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

اگر برای زندگی چرایی داشته باشیم میتوانیم با هر چگونه ای بسازیم
ایمن زیستن خطرناک است
به موقع بمیر
از همه چی بکن و ازاد فکر کن تا به حقیقت برسی
همه تنها به خود عشق میورزند
.
.
.
از کتاب وقتی نیچه گریست
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه آدمیان است.
همه چیز تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری، سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی
پائولو کوئلیو- کیمیاگر
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

یکی دیگه هم هس:
فیلسوف ها می آموزند که چگونه بمیرند
ژوزه ساراماگو- در ستایش مرگ
 
Back
بالا