اینا از یکی از کتابای مورد علاقه مه، ولی زیادن! بازم اگه یادم بیفته و پیدا کنم می ذارم:
اينجا کودکي مشغول ساختن قلعهاي شني است.او قلعهاي میسازد، از ديدنش لذت ميبرد، بعد آن را خراب ميکند و دوباره شروع به ساختن ميکند. تاريخ جهان در اينجا به ثبت رسيده و رويدادهاي مهم در اين محل به وقوع پيوسته است. در اينجا زندگي مثل ديگ جادوگران در جوش و خروش بوده، در اينجاست که وزش باد، زمانه را به نوسان درميآورد. تاريخ ساخته و باز خراب ميشود. ما با جادو ميآييم، و با فريب ميرويم. همواره چيزي در کمين است تا جام ما را عوض کند. زير پاي ما سفت و محکم نيست. حتي روي شن هم نايستادهايم، ما خود شن هستيم.زمان جايي نميرود، تيکتيک هم نميکند. اين ما هستيم که ميرويم و اين ساعت ماست که تيکتيک ميکند. زمان آرام و بيپايان همانند طلوع خورشيد از مشرق و غروبش در مغرب تاريخ را ميبلعد. زمان، تمدنهاي بزرگ را نابود ميکند، و خاطرات قديمي را به کام خود ميکشد. نسلها را يکي پس از ديگري در خود حل ميکند و به نابودي ميکشاند. به همين خاطر است که ميگويند "دندان تيز زمان". زمان ميجود و ميجود و اين ما هستيم که لاي دندانهايش جويده ميشويم.ما هم جزئي از اين جمعيت پر جنب جوشيم. ما به کرهي زمين ميآييم انگار ورود به اين دنيا طبيعيترين کار ممکن است. ما بر روي زمين مانند شخصيتهاي يک داستان خواندني قدم ميزنيم، به يکديگر لبخند ميزند و سر تکان ميدهيم. انگار ميگوييم "سلام، ما با هم و در کنار هم زندگي ميکنيم! ما در قصهاي کنار هم زندگي ميکنيم..." آيا فکر کردن به اين موضوع عجيب نيست؟ ما در کنار هم در يکي از سيارات اين کهکشان زندگي ميکنيم، ولي لحظهاي بعد از بين ميرويم. يک، دو، سه و سپس نابود ميشويم...
***
يک ژوکر، شخصيتي متفاوت با ديگران دارد. نه خاج است، و نه خشت، نه دل است و نه پيک. نه هشت است و نه نه يا شاه و سرباز. ژوکر شخصيتي است خارج از يک گروه. بين بقيهي ورقها است ولي از آنها نيست. به همين دليل ميشود ژوکر را از بقيهي ورقها حذف کرد، بدون اين که اشکالي پيش بيايد.
***
با اطمينان احساس ميکنم که همچنان ژوکري در جهان وجود دارد. او نهايت سعي خود را ميکند که جهان آرامش نيابد. اين دلقک کوچک با گوشهاي دراز و زنگولههايش ميتواند هر وقت و هر جا جلوي ما ظاهر شود...آنگاه به چشمان ما خيره ميشود و ميپرسد: " ما کي هستيم؟ از کجا آمدهايم؟ ..."
** شب آخر را خوب به یاد دارم. ستاره ها بالای سرم مانند جزایری دوردست، چشمک می زدند و گویی
من زیر بادبان ِ این قایق هرگز به آنها نخواهم رسید. این فکر عجیب بود که من زیر همان آسمانی بودم که
پدر و مادرم در منزلمان در لوبک نیز زیر آن قرار داشتند. با آنکه همه ما می توانستیم همان ستاره ها را ببینیم،
بی نهایت دور از هم بودیم. چون ستاره ها یاوه بافی نمیکنند، آلبرت. برای آنها مهم نیست که ما زندگی خود
را روی زمین چگونه می گذرانیم...
+ ورشینین : زمان های قدیم ، نسل بشر همیشه در جنگ و جدال بود ، تمام وجودش در گرو لشکرکشی ، پیشروی ، عقب نشینی و فتح بود ... ولی حالا دوره ی این چیزها گذشته ، و بجاش خلاوحشتناکی هست که دارد فریاد می زند که پرش کنند . بشریت دارد با شور و علاقه دنبال یک چیزی می گردد که خلا را باهاش پر کند ، و البته یک روزی . وسیله ای پیدا می کند . ای کاش زود این جور می شد ! ای کاش می توانستیم افراد کاری تربیت کنیم و افراد تربیت شده را هم کاری کنیم ...
+ چبوتکین : چند روز پیش داشتند توی باشگاه راجع به شکسپیر و ولتر حرف می زدند ، من از هیچ کدامشان چیزی نخوانده ام ، حتی یک خط ، ولی کوشش می کردم با قیافه گرفتن نشان بدهم که خوانده ام . بقیه هم همین طور . چقدر مبتذل ! چقدر چندش آور ! و یکهو به فکر آن زنه افتادم که چهارشنبه کشته بودمش . یکدفعه همه چیز یادم آمد و چقدر احساس پستی کردم ، دلم از خودم آشوب شد و رفتم مست کردم ...
آه دوستِ عزیز!
مزدم از نظر قوه ی ابداع چقدر فقیرند!
همیشه خیال می کنند که شخص به یک دلیل خودکشی می کند.
ولی به خوبی می توان به دو دلیل دست به خودکشی زد.
نه...
این در مغزشان فرو نمی رود.
یک دفترچه دارم پر قسمت های قشنگ کتاب هاییه که خوندم اما الان دوست دارم اینو بنویسم:
درویش گفت بگذار حکایتی برایت بگویم...:"جوانی که به عاشقی شهره بود ٬به خدمت شیخ رسید.شیخ ورا گفت که به پندارت عشق به خاتون از عشق به خداست؟ جوان گفت شمه ای از آن است در طشت آب ٬نقش ماه می بینم. شیخ فرمودش که اگر گردنت دمل نداشت٬سر بر آسمان می کردی و خود٬بلاواسطه ماه را می دیدی".......علی لبخند زد:نه!به خاطر دمل نیست....به خورشید نمی شود زل زد...اما به عکسش توی حوض می شود نگاه کرد.اصلش ما توی طبیعیات خوانده بودیم"""٬مهتاب""" همان آفتاب است...
روباه گفت : آدم فقط از چیزایی که اهلی می کند میتواند سر درارد.
آدم ها دیگه برای سردرآوردن از چیزا وقت ندارند.
همه چیزرا همین جور آماده از دکان ها میخرند.
اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست...
گفتم:ببین.امشب تو حال خودم نیستم.شب سختی داشتم.به خدا.پولتم میدم.ولی اشکالی داره کاری نکنیم؟جدی اشکالی داره؟...قضیه این بود که اصلا نمیخواستم اون کارو بکنم.راستشو بخوای بیشتر افسرده بودم تا تو حال.اون ادمو افسرده میکرد.با اون لباس سبزش که تو گنجه بود.تازه فکر نمیکنم بتونم هیچ وقت این کارو با کسی بکنم که تمام روز میره نمایش یا فیلم.واقعا فکر نمیکنم بتونم
ناتور دشت
همش مجسم میکنم چند تا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی میکنن.هزار هزار بچه ی کوچیک.هیشکی هم اونجا نیست.منظورم ادم بزرگه ها..غیر من.منم لبه ی یه پرتگاه خطرناک وایسادم و باید هر کسی رو که میاد طرف پرتگاه بگیرم-یعنی اگه یکی داره میدوه و نمیدونه داره کجا میره من یه دفعه پیدام میشه و میگیرمش.تمام روز کارم همینه.ناتور دشتم.میدونم مضحکه ولی فقط دوست دارم همین کارو بکنم.با اینکه میدونم مضحکه
ایا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک،یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ایا من افسانه و قصه خودم را نمی نویسم؟
قصه فقط یک راه فرار برای ارزوهای ناکام است،ارزوهایی که به ان نرسیده اند.ارزوهایی که هر متل سازی مطابق روحیه محدود و موروثی خود تصور کرده است.
این احساس از دیرزمانی در من پیدا شده بود که زنده زنده تجزیه می شدم.نه تنها جسمم بلکه روحم همیشه با قلبم در تناقض بود و با هم سازش نداشتند.همیشه یک نوع فسخ و تجزیه غریبی را طی می کردم.
بوف کور(صدق هدایت)
البته باید 98درصد کتابو بنویسم اگه بخوام قسمتهای مورد علاقمو بنویسم