• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

هری پاتر ;D :-"
اونچه ما داشتیم...اونچه ما داریم...چیزی بس عالی و پاکه...چیزی خاص و بینظیر که قلب منو به رقص وا میداره...
وهمون چیزیه که میدونم باید باشه...
واگه تو فکر کنی استحقاقش رو نداری قلب منو شکستی..
ومن بقیه ی عمر م رو صرف میکنم تا به تو نشون بدم زندگی چه قدرمیتونه زیبا باشه..
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

موجود انسانی این چنین است او ترس را جایگزین تمامی تاملات روحی خود نموده است

کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد :x
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

شب های دیگر ، وقتی خوب ورق نمی آمد و بطری ها خالی و مادر خواب بود ، پدرش خشمش را به اتاق خواب ادی و جو می برد. توی اسباب بازی های کم تعداد آن ها می گشت ، آن ها را به دیوار می کوبید . بعد پسرهایش را مجبور می کرد با صورت روی ملحفه دراز بکشند. کمربندش را در می آورد و آن ها را شلاق می زد ، فریاد می زد که آن ها پولش را بی معنی هدر می دهند. ادی عادت داشت دعا کند که مادرش بیدار شود، ولی حتی وقتی بیدار می شد هم پدرش هشدار می داد که «دخالت نکن!» دیدن او در راهرو ، در حالی که به ربدوشامبر خودش چنگ می زد و به همان اندازه ی ادی بی پناه بود ، همه چیز را بدتر می کرد .
...
اما، با این همه ،ادی در خلوتش پدرش را می پرستید، چرا که هر پسری ، پدرش را می پرستد ، حتی با زشت ترین رفتارها . اخلاص را این طوری یاد می گیرند.قبل از این که بتواند خودش را فدای خدا یا یک زن بکند ، فدای پدرش می کند ، حتی به شکلی احمقانه و توصیف ناپذیر.
: |

( در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند - میچ آلبوم )
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

ماجراهای دوست بدجنس/شیلا لاول

+ " این بچه رو گذاشته بودن بیرون سوپر مارکت . اونقدر بانمک بود که ایستادم تا سلامی بکنم و وقتی اون لبخند گنده رو تحویل من داد ، نفهمیدم که چی شد . من فقط می خواستم که اونو واسه ی خودم نگه دارم . کالسکه را دزدیدم و تمام راه را تا اینجا دویدم . اوه شارلی ! " آنجلا در حالی که بازوی من را گرفته بود ، گریه کنان ادامه داد : " آیا اونا منو به زندان می فرستند ؟ آیا اونا لباس وحشتناک خاکستری تن من می کنن ؟ " من با ناراحتی گفتم : " اگه از من می پرسی ، باید بگم اونا باید لباس دیوونه ها رو تنت کنن . تو باید دیوونه شده باشی . " ...
[بچه دزدی]


+ آنجلا قبلا یک سگ دوست داشتنی داشت که اسمش کینگ بود ولی یکهو بد اخلاق و خطرناک شد و وقتی که مچ پای آنجلا را گاز گرفت ، آنها بیرونش کردند . اگر از من بپرسید ، می گویم که همه ی این ها زیر سر آنجلای خیر ندیده بود ، چون او همیشه شرور و بد ذات بود و سر به سر سگ بدبخت می گذاشت . من درک می کنم که آن سگ چه زجری کشیده است . من هم بعضی وقت ها دلم می خواهد که مچ پای آنجلا را گاز بگیرم ... !
[توله سگ عجیب]

+ اگر تا به حال تکه های هلو را با انگشت از قوطی بيرون نکشيده باشيد و درحالی که آب هلو از مچ دستتان شره می رود ، آن را نخورده باشيد ، نصف عمرتان بر فناست ! ...
 
آخرین ویرایش:
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

تو هميشه استعداد خندة
خركي داشتي، حتي وقتيكه كسي جز خودت براي تمسخر نبود.


آيا از چيزي ميترسم؟ بله. از سكوت ابدي اين فضاهاي لايتناهي و از اين
گوري كه هي در پيش پاي من دهن باز ميكند. و از داشتن بوي بد دهن سر پيري،
چونكه آدمهاي خوب بهم نميگويند و آدم هاي بد بهم ميگويند و باور نميكنم


بي لنگر - بهمن شعله ور ( البته اينا فقط نزديك ترينا بود (به جايي از كتاب كه الان هستم) ;D نه جالب ترينا )
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

"بله، این مرد کراوات صورتی داشت. عطر آن زن بوی گل مریم می دارد. خیابان کوربز سراشیب بود. توجه کرده اید که در بعضی خیابان ها، نزدیک غروب خورشید جلوی چشمتان است؟ مردم مرا احمق فرض می کردند."
از کتاب : تصادف شبانه/ پاتریک مودیانو / ترجمه : حسین سلیمی نژاد/ نشر چشمه / برنده جایزه های : جایزه ی گنکور 1978 و رمان نویسی آکادمی فرانسه 1972
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

پدر ادامه داد ، ".....درواقع این زنجیره تا اولین سلول زنده ادامه پیدا می کند. سلولی که نخست به دو سلول تقسیم شده، و از آنجا همه چیزهایی که امروز روی این سیاره جوانه می زنند و رشد می کنند شکل گرفت. احتمال اینکه طی این سه یا چهار میلیارد سال، زنجیره من در هیچ زمانی نشکسته باشد، آن قدر کم است که تقریبا باور نکردنی نیست. امّا من جان به در برده ام. بله، جان به در برده ام. در عوض می فهمم که چقدر خوشبختم که می توانم این سیاره را در کنار تو تجربه کنم. می فهمم که هر حشره کوچکی که روی این سیاره می خزد چقدر خوشبخت است."
در اینجا پرسیدم ، " درباره بدشانس ها چه می گویید؟"
تقریبا با فریاد گفت، " آنها وجود ندارند! آنها هرگز به دنیا نیامده اند. زندگی بخت آزمایی بزرگی است که در آن فقط بلیط های برنده را می توان دید."

راز فال ورق - یوستین گوردر
------------------
قضیه اینه که پدر داره توضیح میده که هر نسلی که عقب بریم، تعداد اجدادمون هی زیاد تر میشه...مثلا من یک پدر دارم و یک مادر، دو مادر بزرگ و دو پدر بزرگ، دو مادرِ مادر بزرگ، دو مادر پدر بزرگ و...
خلاصه اینکه اگه یه نفر از هزاران اجدادمون مثلا توی بچگی می مرد، ما الان نبودیم. پس چقدر خوش شانسیم که طی این همه سال، این همه جنگ و بیماری اینا حتی یه نفر از اجدادمون هم نمرده و آخر ما به دنیا اومدیم!
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

تنها ره میسپارم ای رهروان من.حتی شما نیز تک وتنها ره خواهید سپرد.این خواست من است
از من دوری کنید و در برابر زرتشت مقاومت ورزید!حتی برتر از ان از او شرم کنید!شاید شما را فریفته باشد
انسان اهل شناخت تنها نباید دشمنانش را دوست بدارد بلکه باید قادر باشد به انان نفرت بورزذ
اگر پیوسته شاگرد بمانید زحمات استاد را جبران نکرده اید
میگویید به زرتشت باور دارید؟ام زرتشت دیگر کیست!شما به من ایمان دارید اما مومنان دیگر کیستند؟
هنوز خود را نجسته بودید که مرا یافتید از این رو تمامی این ایمان ارزشی اندک دارد
حال فرمان میدهم که مرا از یاد ببرید و خویشتن را بیاید و تازه ان هنگام که همگی مرا انکار کردید به کیان شما باز خواهم گشت
.
.
.
چنین گفت زرتشت
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

من خودمو كشتم تا از كل كتاب 1984(جورج اورول) اينو انتخاب كردم(اين قسمت با نوشتن من شديدا حيف مي شه چون كلا زيباييش به اينه كه در ادامه ي بياد و ادمو ميخكوب كنه اما چه كنم كه اونطوري بايد 4 ساعت بشينم تايپ كنم!!شديدا بيشنهاد مي كنم شديدا بخونيدش !(شديدا شديدا قيد مزخرفيه :-&))(وينستون و جوليا دو عضو معمولي حزب حاكم ديكتاتورين كه مي خوان بر عليه حكومت در حد خودشون قيام كنن,در اين قسمت مي فهمند كه هميشه تحت نظر پليس بوده اند و اين قيام خيالي خام بيش نيست.اونا تو يه اتاق تنهاند كه ناگهان پليس از دري كه پشت سر اونهاست به اتاق سرازير مي شه....)
-ما از مردگانيم.
-ما از مردگانيم.
صدايي اهنين از پشت سر آنان گفت:شما از مردگانيد...
از وحشت به روي پا جست زدند.اندرونه ي وينستون انگار بدل به يخ شده بود.
صدايي اهنين دوباره گفت:شما از مردگانيد.
جوليا گفت:از پشت تصوير بود.
صدا گفت :از پشت تصوير بود.از سرجاي خود تكان نخوريد.تادستوري داده نشده حركت نكنيد.
وينستون شنيد كه جوليا دندان هايش را به هم مي زد و گفت:فكر مي كنم بهتر باشد از هم خداحافظي كنيم.
صدا گفت :بهتر است با هم خداحافظي كنيد.وسپس صدايي ديكر طنين افكند,صدايي نازك و باوقار كه حس مي كرد قبلا ان را شنيده است:ضمنا در ارتباط با موضوع ,شمعي ميارن كه تا رختخواب همراهيت كنن.ساطوري ميارن تا گردنتو باهاش بزنن!
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

منم یهو اینو فهمیدم که مشکلای مردا به چیزایی مثل نژاد یا پول و شغل بر میگرده اما مشکل زنا دور یه چیز میگرده:اونا زن به دنیا اومدن

برگزیده از شاهکار اوریانا فالاچی یعنی جنس ضعیف
 
Back
بالا