خانم دکتر اصرار دارد که با مریض های دیگر توی سالن ناهارخوری غذا بخورم و معاشرت کنم و حرف بزنم و نگاه کنم و بفهمم کی و کجا هستم.باید از گذشته فاصله بگیرم و به زمان حل برگردم.من کنونی را بشناسم و این موجود واقعی را در فردا و آینده مجسم کنم.نمیتوانم.از آینده وحشت دارم و امروز زمان خالی و معلقی است که به هیچ مکانی متصل نیست.تنها گذشته واقعیت دارد و مثل دامن گلدار مادر من را در پناه خودش میگیرد
یه توضیحی اولش بدم. قبل از این داره اول کتابش رو میخونه که از اسم خودش شروع کرده و بعد از اسم مدرسه و شهر و کشور و قاره و ... به عالم کائنات رسیده.
بچه ـست.
نام من استیون ددالوس است،
ایرلند میهن من است.
کلانگوز منزلگاه من است
و آسمان امید من.
آن شعرها را از آخر به اول خواند ولی آن وقت دیگر شعر نبود. بعد صفحه ی اول کتاب را از پایین به بالا خواند تا به اسم خودش رسید. خودش بود: بازهم آن صفحه را از بالا به پایین خواند. بعد از عالم کائنات چه چیزی بود؟ هیچ. اما آیا هیچ چیز دور عالم کائنات بود که نشان دهد عالم کائنات درکجا تمام میشود تا پس از آن جای هیچ آغاز گردد؟ آن چیز ممکن نبود دیوار باشد بلکه ممکن بود یک خط نازک نازک باشد که دور همه چیز کشیده شده باشد. کار خیلی بزرگی بود که کسی درباره همه چیز و همه جا فکر کند. فقط خدا میتوانست این کار را بکند. کوشید با خود فکر کند که راستی که فکر بزرگی است. اما فقط توانست درباره خدا فکر کند. خدا اسم خدا بود. درست همان جور که اسم خود او استیون بود. Dieu کلمه ی فرانسوی به معنی خدا بود و این هم اسم خدا بود و هر وقت کسی به درگاه خدا دعا میکرد و میگفت Dieu، خدا آناً میفهمید که آن آدم فرانسوی است که دعا میکند. اما اگرچه در همه ی زبان های گوناگون جهان بر روی خدا اسم های گوناگون گذاشته اند و خدا هرچه را آدمهایی که دعا میکنند به زبان های گوناگون میگویند میفهمد، با این همه خدا همیشه همان خداست و اسم واقعی خدا هم خداست.
ویرایش: از کتاب چهره مرد هنرمند در جوانی
جیمز جویس
....و اما اتاق ها گرچه زیبا و تماشایی بودند ،در واقع بی عیب هم نبودند.با توجه به مترسک های ژنده پوش و شب کلاه به سری که در اطراف زندگی میکردند،اتاق های خالی خانه ی عالی جناب بسیار نامناسب و آزاردهنده بودند. صاحب منصبان ارتش ، هیچ اطلاعی از علم نظام نداشتند.صاحب منصبان نیروی دریایی تا به حال کشتی ندیده بودند . روحانیون بی شرم که دنیا پرست تر از آنها نبود و چشمانی شهوانی و زبان هرزه و زندگانی هرزه تری داشتند هیچ یک ذره ای برای حرفه های متعددشان مناسب نبودند !
( داستان دو شهر - چارلز دیکنز )
_یک رئیس با همه طوری حرف می زنه انگار که مردم آشغالن ، درحالی که یه کلفت طوری حرف می زنه انگار که خودش آشغاله.
_آخرین خاطرات ما متاسفانه...آخرین خاطرات ماست.
_بله.الکل خودکشی بی عرضه هاست.
_رئیس می تونه همه چی رو با دلایل بی بر و برگرد براتون شرح بده ،به عبارتی یه احمق تمام عیاره.
_فوق العاده ست . مدت ها فکر می کردم آدم هایی که اعتراف می کنن وجدان اخلاقی والایی دارن،و حالا متوجه می شم که بعضی ها همون طور که استفراغ می کنن اعتراف می کنن،بالا میارن تا دوباره شروع کنن.
_بامزه ست مگه نه،که انقدرقلبم خسته ست؟تنها چیزیه که هیچ وقت ازش استفاده نکردم.
_مشکل بهشت هم همیشه همین بوده.کلمه ی بهشت بعد از تابلوی"خروج "نوشته شده. مهمانسرای دو دنیا/اریک امانوئل اشمیت
گالان به صورت هیچ زنی به جز سولمازخوب نگاه نمی کرد , زیرا هنوز سیر و سرشار نشده بود از نگاه کردن به صورت سولماز و چهره ی سولماز هنوز حکایت ها داشت که بگوید و چشمه ها داشت که بنوشاند , تا گالان آنقدر تشنه و گرسنه نباشد که بوییدن و نوشیدنی نو را جستحو کند...
@بالایی:
هلیا! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است
آنها که با ما گرد یک میز مینشینند،چی میخورند،میگویند و میخندند.شما را به تو و تو را به هیچ تبدیل میکنند.آنها میخواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند.مینشینند تا بنای تو فروبریزد...
سفیر سابق سوییس در مسکو. بعد از سی سال حالا میدونی چه جور وقت میگذرونه؟ دفتر راهنمای تلفن رو میخونه، فقط برای اینکه با واقعیت و آدمهای واقعی تماس داشته باشه. یه مجموعه مفصل از این راهنماها جمع کرده، از تمام دنیا از جمله مسکو. میگه دفتر تلفن یکی از بهترین کتاب هاییست که نوشته شده. همهاش واقعیته. پر از آدمهایی که حقیقتا وجود دارن. سی سال خدمت در دستگاه دیپلماسی کارش را به اینجا کشونده. بعضی وقتها، معمولا نیمه شب، شماره تلفن خودش رو میگیره تا مطمئن بشه که واقعا وجود داره و مشغول دروغ گفتن به خودش نیست. آخر سر کارمون به جایی میرسه که نصفه شب به خودمون تلفن کنیم تا ببینیم راستی راستی وجود داریم یا نه.
- فکر میکنید در سرزمین بهتری که مطمئنم با رحم و عطوفت بیشتری ما را پناه میدهند، مدت زیادی باید منتظرش بمانم؟
- فرزندم اینطور نیست، در آنجا نه زمان مفهوم دارد و نه از رنج و سختی خبریست.
- خیالم را راحت کردید! من خیلی نادانم.
آنها برای هم دعای خیر میکنند. دخترک پیش از او به پای گیوتین میرود و ... میمیرد. زنان بافنده میشمرند بیست و دو.
...
زمزمۀ صداهای بسیار، بالا رفتن تعداد زیادی سر و صدای گامهایی که در حاشیۀ جمعیت بلند میشوند و چون موج پیش می آیند و به یکباره تمام میشود بیست و سه .