تازگی دارم متوجه میشم که تموم وجودم عشق به زیباییه.اگه تو روز یه ماه پیدا کنم به صاحبش بر میگردونم.چون میترسم یکی اونو دست من ببینه.اما اگه تو تاریکی شب پیداش کرده باشم یه بهونه ای پیدا میکنم تا به هیشکی چیزی در موردش نگم.چون عاشق ماهم!خیلی قشنگ و عاشقونس!
ستاره ها هم خوبند.کاشکی میشد اونا رو بچینم و روی موهام بذارمشون!اما گمونم هرگز نتونم.شاید باورت نشه چقدر از ما دورن.هرچی سعی کردم با کلوخ و سنگ پرت کردن بندازمشون پایین و برم برشون دارم نشد! خواستم با یه چوب چند تاشونو بچینم اما چوبم بهشون نرسید.خیلی سنگ پرت کردم اما نشد.شاید اگه یه ذره دقیقتر پرتاب میکردم
آدم و حوا مارک تواین
پ.ن3داقتی که در این کتاب از آدم و حوایی یاد میکند که"هیچ نمیدانند"واقعا بی نظیر است...)
ایمان، نیاز به آزمون را مطرود میدارد.
--------------------------
هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است.
--------------------------
آنچه هنوز تلخترین پوزخند مرا برمیانگیزد چیزی شدن از دیدگاه آنهاست - آنها که میخواهند مارا در قالبهای فلزی خود جای بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله میکنند.آنها با صفر مطلقشان به جنگ با عمیقترین و جاذبترین رویاها میآیند - و ما خرد کنندگان کوچک جعبه های کوچک کفش هستیم.
حالا دیگر به خوبی میتوانم درک کنم که چرا بسیاری از مردان از پیشرفت حرفه ای و تخصصی زنان خشمگین و منزجرند.زیرا این مسئله خواهی نخواهی مزاحم برخی از ایده آل های غیر متعارف جنسی مردان است چرا که به طور موقت هم که شده زنانگی-شاید بهتر است بگویم"اغواگری"-را پس میزند و از بین میبرد [-( :-&
------------------
این زنان اصلا لوند و جذاب(از نظر جنسی)نیستند.موضوعی که از همان بدو ورودمان به زنستان مایکل نسبت به آن اعتراض داشت و میگفت این زنان"زنانه"نیستند و فاقد"جذابیت و دلربایی اند".زیبایی پرشور و سلامت جسمانی و روحی آنام میل و لذتی زیبایی شناسانه را بر می انگیخت و نه تحریک آمیز.لباس و ها زیور آلاتشان حتی ذره ای تحریک کننده نبود.و این به نظرم از روحیه ی قوی و اتکا به نفس آنان حکایت داشت.روحیه و منشی که تا آن موقع در هیچ زنی ندیده بودم
زنستان شارلوت پرکینز گیلمن(کتاب شاهکاره...تمام ارزش های جنسی مرد و زن رو به زیبایی به چالش کشیده...واقعا نویسنده"آزاد"بوده )
- ... تو این کاره نیستی . تو بزدلی . تو این طوری خلق شده ای . و این اصلا چیز بدی نیست چون حفظ آبرو برای تو چیزی است که در موردش هیچ وقت به خودت دروغ نگفته ای . نه که نگفته ای . بزدل بودن اگر با مصلحت اندیشی همراه باشد اصلا عیبی ندارد . اما وقتی یک آدم بزدل یادش برود کی هست ... خدا به دادش برسد ...
- اگر بگویم سهراب آرام بود اشتباه کرده ام . آرام یعنی صلح . یعنی آرامش . آرام یعنی کم کردن پیچ صدای زندگی ...
سکوت یعنی بستن پیچ . یعنی قطع کردن صدا ... یعنی به طور کلی خاموش کردن ...
لوپاخین : ... پدرم که واقعا یک دهاتی بود ؛ اما من حالا جلیتقه ی سفید می پوشم و کفش قهوه ای پا می کنم . خر همان خر است و منتهی پالانش عوض شده ... با این فرق که حالا پول دارم ، خیلی هم پولدارم . اما اگر واقعا فکرش را بکنید حالا هم فقط یک دهاتی هستم ...
_______
رانوسکی : انجا کی هست که از او پرستاری کند ؟ کی هست که او را از اشتباه و خطا بازبدارد ؟ کی هست که سر وقت دوایش را بدهد ؟ و فایده ی قایم شدن و سکوت کردن چیست ؟ من دوستش دارم این واضح است . من واقعا دوستش دارم . درست مثل یک سنگ آسیاب که دور گردنم حلقه شده . با این سنگ تا ته غرق می شوم . اما این سنگ را دوست دارم و بی آن نمی توانم زندگی کنم ...
ولی چشم ها؟آن چشمهایی که به حال سرزنش بود مثل اینکه گناهان پوزش ناپذیری از من سر زده باشد.آن چشم ها را نمیتوانستم روی کاغذ بیاورم-یکمرتبه همه ی زندگی و یادبود آن چشمها از خاطرم محو شده بود-کوشش من بیهوده بود.هرچه به صورت او نگاه میکردم نمیتوانستم حالت آن را به خاطر آورم.ناگهان دیدم گونه های او کم کم گل انداخت.یک رنگ سرخ جگرکی مثل رنگ گوشت جلو دکان قصابی بود.جان گرفت و چشمهای بی اندازه متعجب و باز او-چشمهایی که همه ی فروغ زندگی در آن جمع شده بود و با روشنایی ناخوشی میدرخشید.چشمهای بیمار سرزنش دهنده ی او خیلی آهسته باز و به صورت من خیره نگاه کرد-برای اولین بار بود که او متوجه من شد.به من نگاه کرد و دوباره چشمهایش بر هم رفت-این پیشامد شاید لحظه ای بیش طول نکشید ولی کافی بود که من حالت چشمهای او را بگیرم و روی کاغذ بیاورم-با نیش قلم مو این حالت را کشیدم و این دفعه دیگر نقاشی را پاره نکردم.
در این داستان از این به بعد دیگه هیچ وقت سر و کله مادرم و دو خواهرم پیدا نمیشه ، چون این داستان ربطی به اونا نداره . اما خب معلومه که دروغ می گم . معلومه که از این به بعد هم سر و کله ی ماردم و دو خواهر هام توی داستان پیدا میشه . نمی دونم چرا همین الآن دروغ گفتم . دروغ احمقانه و بی جایی بود . اما خب این هم حقیقت داره که آدم ها بعضی وقت ها کار های احمقانه و بی جا می کنند و لابد چاره ی دیگهیی ندارند . اما ، هر چی باشه من حالا راستش رو گفتم پس می تونم ، یعنی امیدوارم بتونم بدون این که حقانیتم رو از دست داده باشم بقیه داستان رو تعریف کنم . خواهش می کنم توجه داشته باشید که می تونستم داستان رو طوری تعریف کنم که متوجه دروغم نشوید . مثلا می تونستم مادر و خواهر هام رو کنار بگذارم و خاله و دختر خالههام رو جایگزینشون کنم . پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد - براتیگان
زلیخا مغرور قصه اش بود ، زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید . زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت : رونق این قصه همه از من است ، این قصه بوی زلیخا می دهد . کجاست زنی چون من که شایسته عشق پیامبری باشد، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود ؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت : بس است زلیخا ! بس است.از قصه پایین بیا که این قصه اگر زیباست ،نه به خاطر تو ، که زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است .عمری است که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند .
قصه گفت :نامت را به خطا برده ان که تو عشق نمی دانی . تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیراهن عاشقی را به نامردی دریدی. تو آمدی و قصه بوی خیانت گرفت ،بوی خدعه و نیرنگ . ازقصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی .
زلیخا گریست و از قصه بیرن رفت .
خدا گفت : زلیخا برگرد که قصه ی جهان ، قصه ی پر زلیخاست . و هر روز هزار ها پیراهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید ، تا یوسف ، زندان بر او برگزیند . وقصه را و یوسف را زیبایی همه این بود .
... زلیخا برگرد ...