• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

عشق اندک چیزی ست با پیامدهایی مهیب...


+ " همه گرفتارند " ، کریستین بوبن ِ جان ، ترجمه نگار صدقی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

ما نقش قهرمان را بازی میکنیم چون ترسوییم,نقش قدیس را بازی میکنیم چون شریریم,
نقش ادمکش را بازی میکنیم چون در کشتن همنوعان خود بیتابیم
و اصولا از ان رو نقش بازی میکنیم که از لحظه ی تولد دروغگوییم.

سالهای سگی - ماریو بارگاس یوسا
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون


ده سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، هنگامیکه ستوان علی صیادشیرازی افسر گمنامی در لشگر تبریز بود،

تیمسار یوسفی، فرمانده لشگر، در میان جمعی از نظامیان گفته بود :

« نام این جوان را به خاطر بسپارید! من در ناصیهِ او آنقدر لیاقت می بینم که اگر بخت یارش باشد و از شرّ حاسدان در امان بماند، روزی فرمانده نیروی زمینی ارتش ایران شود. »

پیش بینیِ سرلشگر پیر، سیزده سال بعد زمانی تحقق یافت که ایران یکی از حساس ترین لحظات تاریخ خود را می گذراند و ..


_ _ _


با این اتفاق، دیگر ماموریت سرهنگ صیاد به پایان رسیده بود. زیرا علت انتخاب او به فرماندهی نیروی زمینی ارتش با وجود جوانی ش در آن روز، اعتقاد او به وحدت ارتش و سپاه بود که در کردستان آن را به اثبات رسانده بود.
او با ابتکار ترکیب رزمندگان ارتش و سپاه، کوشیده بود تا از همه توان نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران استفاده شود ؛ اما اکنون هیچ یک از دو نیرو رغبتی به این همکاری نـداشتند!


از نظر برخی فرماندهان قدیمی ارتش، او بخاطر علاقه اش به سپاه، متهم بود که امکانات ارتش را در اختیار سپاه می گذارد. شاهد مثال آنان، هوانیروز و توپخانه بود! .. آنان می گفتند او پاسداری ست در لباس ارتش، که میخواهد به مرور ارتش را تحویل سپاه دهد!!

از سوی دیگر، بعضی فرماندهان سپاه نیز گمان می کردند ارتش توان عملیات نـدارد، و صیاد میخواهد با این ترکیب، این ضعف را بپوشاند و از انرژی سپاه استفاده کند !!

...

بعد از مدت ها کشمکش، او برای پایان دادن به اختلاف نظر ها مصمم به استعفا شد.


« بیان مختصری از چگونگیِ گذشتِ سه ماه ..

نـه می توانستم سکوت مطلق کنم.

نه می توانستم از نارسایی ها فریاد کشم!

خدا توفیق داد به مصلحت اسلام عمل کردم و در این امر، آقای خامنه ای نقش داشتند. »




+ در کمین گل سرخ

.
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

دلم تنگ می شود ، گاهی برای حرف های معمولی ، برای حرف های ساده ، برای «چه هوای خوبی!»/«دیشب شام چی خوردی؟!» . و چقدر خسته ام از «چرا؟» ، از «چگونه!» ، خسته ام از سوال های سخت ، پاسخ های پیچیده . از کلمات سنگین ، فکرهای عمیق ، پیچ های تند ، نشانه های بامعنا، بی معنا . دلم تنگ می شود، گاهی برای یک « دوستت دارم» ساده . دو « فنجان قهوه ی داغ» ، سه «روز» تعطیلی در زمستان ، چهار «خنده ی»بلند و پنج «انگشت» دوست داشتنی...


دست هایت بوی نور می دهند - مصطفی مستور
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

-چی کار می تونم واست بکنم؟
-من دیگه نمی تونم برم مدرسه و فکر می کنم شاید شما بتونینکمکم کنین.
-چطوری می تونم کمکت کنم؟بم بگو .نترس.
-چشام!
-چشات چی؟!
-می خوام آبی شن.
سوپ هد لب هایش را جمع کردو با زبانش دندان طلایش را لمس کرد.فکر کرد این چالب ترین و منطقی ترین خواهشی است که تا به حال کسی از او کرده است.دختربچه ی زشتی از او می خواست زیبایش کند.جوشش مهر و هم دردی وجودش را درنوردید،اما به سرعت جای خود را به خشم داد.خشم از اینکه برای کمک به او ناتوان بود.این آرزو به نظرش در مقایسه با همه درخواست هایی که از او شده بود-پول،دوست داشته شدن،انتقام-غم انگیز تر و انجام آن سزاوارتر بود.دختربچه سیاهی می خواست از تنگنای پوست سیاهش به درآید و دنیا را با چشم های آبی ببیند.آن گاه خشم او شدت یافت و به توانایی پهلو زد.برای نخستین بار آرزو کرد که بتواندمعجزه کند.تا آن زمان هیچ گاه واقعا نخوسته بود که قدرتی حقیقی و مقدس داشته باشد.
/آبی ترین چشم/تونی موریسون/برنده نوبل1993
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون


طوری برنامه ریزی کنید که مردم از صبح تا شب بدوند و آخر شب هم نرسند. مردم اگر مایحتاج خود را آسان به دست بیاورند، اگر وقت اضافه داشته باشند، عصیان می کنند، بد اخلاقی می کنند و به فکر اعتراض و انقلاب و این حرف ها می افتند.

دموکراسی یا دموقراضه / سید مهدی شجاعی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

وقتی یه نفر مرده باشه دلیل نمیشه که آدم دیگه دوستش نداشته باشه ؛ مخصوصاً موقعی که اون شخص هزار درجه بهتر از آدمایی باشه که می‌دونیم زنده هستند. ؛)

+ ناتور دشت - دیوید سلینجر
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

خودت گفتي يه شب خواب ديدی تو و مونس رفته‌ايد توي دشت و اونجا صدای خدا رو شنيده‌ايد كه گفته بود داريد دنبال چي می‌گرديد؟ تو گفته بودی دنبال تو،داريم دنبال تو می‌گرديم. بعد اون صدا گفته بود براي پيدا كردن من كه نمی‌خواد اين همه راه بيايد توی دشت و بيابون. گفته بود من توي سفره خالی شما هستم،توی چروک‌های صورت عزيز،توی سرفه‌های مادربزرگ،توی شيارهای پيشونی پدربزرگ.

«توی تنهايی آدم‌ها،توی استيصال آدم‌ها،توی استيصال،توی استيصال. توی «خدايا چه كنم»ها»

روی ماه خداوند را ببوس - مصطفی مستور
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

برای کشتن که حتما لازم نیست انسان هفت تیر بوک جونز را بردارد و تق تق، شلیک کند! من به این طرز کشتن معتقد نیستم. انسان می تواند کسی را در قلبش بکشد. اگر انسان از دوست داشتن کسی دست بردارد، او را در قلب خود کشته است. سر آخر هم که او خودش روزی خواهد مرد.

[درخت زیبای من/ ژوزه مائورو ده واسکونسلوس]
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

کسی که میگوید :«چطور جرات میکنی اینطور فکری بکنی؟چرا فکر میکنی همیشه تو درست می گویی؟فکر می کنی کی هستی؟»در قبال پرورش یافتن یک انسان مرتکب اشتباه وحشتناکی می شود.
اگر ما با گفتار کسی مخالفیم،خب،باشیم.بگذارید درباره باورهای دیگران بحث و گفتوگو کنیم، اما به خاطر خدا، هرگز به آن ها نگوییم که نباید اینطور فکر کنند!!
چگونه بهترین دوست خود باشیم؟ - [پل هاوک]
 
Back
بالا