مارکوس انگشتان کشیده اش را درون موهایش فرو برد. مشتشان کرد و موهایش را چنگ زد. او به وضوح در آتشی از خودسرزنشی میسوخت.
اما میریام دوست جوانش را خوب میشناخت، او کسی بود که دویست سال تمام خردش کرده بودند، تحقیرش کرده بودند. او هیچ وقت حرفی نزده بود، همیشه ساکت و مطیع در برابر فرمان پدرش سر فرود آورده، خواسته های خودش را سرکوب کرده بود. مارکوس بارها پدرش را از دردسر نجات داده بود، اما هیچ وقت قهرمان نبود. او همیشه در پشت پرده، نامریی و غیرقابل لمس می ایستاد. پس میریام دست روی شانه او گذاشت، و تنشی که هنوز پوست رنگ پریده او را می لرزاند حس کرد، و دریافت که باید او را تنها بگذارد.
مارکوس ساعت ها در تنشی واهی همچون مجسمه ای برجای ماند، خودش را تحقیر کرد، کوچک کرد، و لای منگنه حقارت مچاله شد.
او تنها به تایید شدن نیاز داشت...
و شایستهاش بود...
او یک قهرمان بود. بی تردید و بیشک او قهرمان بود. قهرمان ها همیشه تنها با یک اتفاق قهرمان نمیشوند. گاهی قهرمانی، دویست سال بی منت عشق ورزیدن است؛ گاهی قهرمانی عشق ورزیدن به پتکیست که بر سرت می کوبد. گاهی قهرمانی، امید دادن است. امیدی که باعث درد خود قهرمان میشود، ولی به دوستانش جان تازه ای می بخشد.
و حالا، این قهرمان بود که خرد شده، سوخته، له شده و در اسید غوطه ور شده بود. قهرمان ب مرهم تایید نیاز داشت. قهرمان به پدرش نیاز داشت.
در پاکستان نامهای خیابانها و محلات اغلب فارسی و صورت اصیل کلمات قدیم است. خیابانهای بزرگ دو طرفه را شاهراه مینامند، همان که ما امروز اتوبان میگوییم! بنده برای نمونه و محض تفریح دوستان، چند جمله و عبارت فارسی که در آنجاها به کار میبرند و واقعا برای ما تازگی دارد در اینجا ذکر میکنم که ببینید زبان فارسی در زبان اردو چه موقعیتی دارد و به قول معروف چه رُلی بازی میکند. نخستین چیزی که در سر بعضی کوچهها می بینید تابلوهای رانندگی است
در ایران اداره راهنمایی و رانندگی بر سر کوچهای که نباید از آن اتومبیل بگذرد مینویسد: عبور ممنوع. و این هر دو کلمه عربی است، اما در پاکستان گمان میکنید تابلو چه باشد؟ راه بند! فارسی سره سره و مختصر مفيد، حداکثر سرعت را در آنجا حداکثر رفتار تابلو زدهاند! و توقف ممنوع را پارکینگبند اعلام کردهاند.
تاکسی که مرا به قونسلگری ایران در کراچی میبرد کمی از قونسلگری گذشت، خواست به عقب برگردد، یکی از پشت سر به او فرمان می داد، در چنین مواقعی ما می گوییم: عقب، عقب، عقب، خوب! اما آن پاکستانی میگفت: واپس، واپس، بس! و این حرفها در خیابانی زده شد که به شاهراه ایران موسوم است.
این مغازههایی را که ما قنادی میگوییم (و معلوم نیست چگونه کلمه قند صيغة مبالغه و صفت شغلی قناد برایش پیدا شده و بعد محل آن را قنادی گفته اند؟) آری این دکانها را در آنجا شیرینکده نامند! از اسم روزنامههای معتبر میگذریم که به نام ستارہ کراچی و «آغاز» و «امروز» و شیعه و امثال آن منتشر میشوند. آنچه ما هنگام مسافرت اسباب و اثاثیه میخوانیم، در آنجا سامانه گویند. سلام البته در هر دو کشور سلام است اما وقتی کسی به ما لطف میکند و چیزی می دهد یا محبتی ابراز میدارد، ما اگر خودمانی باشیم میگوییم: ممنونم، متشکرم. اگر فرنگی مآب باشیم میگوییم «مرسی»؛ اما در آنجا کوچک و بزرگ، همه در چنین موردی میگویند: «مهربانی»! واقعا بهتر از این تعبیری برای ابراز تشکر دارید؟ ما اصرار داریم که بگوییم پارک فلان و پارک بهمان و پارک.
پارک نیاوران را پلاک هم روی آن زدهایم، اما آنها بزرگترین پارک شهر خود را جناح باغ تابلو زدهاند. آنچه ما شلوار گوییم در آنجا «پاجامه» خوانده میشود این قطار سریعالسير عليه ما عليه را در آنجا تیزخرام میخوانند! جالبترین اصطلاح را در آنجا من برای مادر زن دیدم. آنها، این موجودی را که ما مرادف با دیو و غول آوردهایم، «خوشدامن» گفتهاند. واقعا چقدر دلپذیر و زیباست!
پیتر به اختصار گفت:سوزان دیگر از دوستان نارنیا نیست.
جیل گفت: آه سوزان! تمام آنچه او امروز اهمیت میدهد مراسم رقص و جوراب نایلون و رژ لب است. او همیشه چنان مشتاق بزرگ شدن بود که نگو!
بانو پلی گفت: هه! بزرگ شدن! کاش واقعا بزرگ میشد. او هم مثل همه آدم ها فقط میخواست بزرگ شود، به جوانی برسد و همانجا بماند. تمام زندگیش این است که شتابان به بیمعنا ترین اوقات زندگی اش برسد و تا میتواند همانجا درجا بزند!
وقتی بچه هستی برای این که پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله میکنند؛ "اگر همه از بالای پل بپرند پایین تو هم باید بپری؟!"
ولی وقتی بزرگ میشوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم به حساب میآید و مردم میگویند:
"هی! همه دارن از روی پل میپرن پایین، تو چرا نمیپری؟!"
بگذارید تعریف کاملا متفاوتی از موفقیت به شما ارائه دهم، تعریفی که دست کم دو هزار سال قدمت دارد. موفقیت، براساس تعریف خود، نه به میزان منزلت و اعتباری که جامعه به فرد میدهد وابسته است و نه به قرار گرفتن در فهرستهای مبتذل. تعریفش این است؛ موفقیت حقیقی، موفقیت درونی است. همین!
عشق هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.
و هدیه ای نمیدهد مگر از گوهر ذات خویش
عشق نه مالک است و نه مملوک،
زیرا عشق برای عشق کافیست...
وقتی عاشق میشوید، مگویید:"خداوند در قلب من است."
بگویید: "من در قلب خدا جای دارم!"
و گمان نکنید که زمام عشق در دست شماست، بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته بیند حرکتتان را هدایت میکند.
عشق را هیچ آرزو نیست مگر آن که به ذات خویش در رسد...
اگر عاشقید، آرزو کنید رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
آرزو کنید زخمخورده ی فهم خود از عشق باشید.
سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید.
و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما اعطا شده است.
آرزو کنید شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه از آیید
و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.
پیامبر، جبران خلیل جبران، ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای
زندگی عجیبه، نیست؟
چیزهایی که یه روزی درخشان و زیبا به نظرت میرسیدند و با دیدنشون از خود بیخود میشدی و حاضر بودی همه چیزت رو فداشون کنی،
بعد یه مدتی و با مرور زمان، یا با تغییر دیدگاهت یه دفعه از شدت گیراییشون کم میشه و با کمال تعجب دیگه زیباییشون رو از دست میدن....
من در مدت عمر خود چیزها دیدم.
من مشاهده کردم که پسری مقابل چشم من پدر خود را کشت.
دیدم فقرا علیه اغنیاء،حتی علیه خدایان قیام کردند.
دیدم کسی که در ظروف زرین شراب میاشامیدند،
کنار رودخانه،با کف دست اب مینوشیدند.
دیدم کسی که زر خود را با قپان وزن میکردند،
زن خود را برای یک دست بند مسی به سیاه پوستان فروختند
تا این که بتوانند برای اطفال همان زن،نان خریداری کنند.
چرا مرا دوست نداری؟ همان اندازه سوال غیرممکنی است (هرچند کمتر آزاردهنده است) که پرسیدن این که چرا دوستم داری؟ در هردو مورد، در چارچوب عشق، رودرروی اراده ضعیف قرار میگیریم، در مقابل این واقعیت که عشق، موهبتی است که به ما هدیه شده، موهبتی که هرگز نه میتوانیم و نه لیاقتش را داریم که تشخیصاش بدهیم. در پرسشهایی از این دست، مجبوریم یا به سوی خودبینی کامل تمایل پیدا کینم یا از طرف دیگر، به حقارت مطلق: مگر چه کردهام که مستحق عشق باشم؟ پرسشی که عاشق شریف و فروتن میپرسد؛ کار بدی نکردم. مگر چه کردهام که از عشق محروم باشم؟
آیا همان خدایی که سیاره زمین ما را آفریده است، همزمان سیاره دیگری را نیز در نقطه نامعلومی در عالم هستی نیافریده است؟
منظورم سیارهای است که درگذشتگان به سوی آن پر میکشند؟
آن سیاره، همان مکانی است که تمام انسانهایی که در قلب دیگران جای دارند به زندگی خود در آنجا ادامه میدهند.
و مادامی که کسی وجود داشته باشد که به آن فرد درگذشته بیندیشد، اون نیز در آن سیاره، به زیستن خود ادامه خواهد داد.
به یک جایی از زندگی که رسیدی،
میفهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را میبرد
و از میانشان میگذرد ، از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی!
کتابِ آخرین دختر؛ صفحه ۸۹ به نظر میرسید آنچه در کل عراق اتفاق افتاده همه را دچارِ سردرگرمی کرده است. رسانهها حتی گزارشی درباره محاصره کوچو پخش نکردند. الیاس گفت: "اونها دارن در بغداد نخستوزیر عوض میکنن. وقت ندارن که به ما فکر کنن." بنابراین ما منتظر بودیم. روستا آرام و خیابان خالی بود. همه داخل خانهها میماندند. ما دست از خوردن برداشتیم و من، برادرانم را میدیدم که لاغر و صورتشان رنگپریده میشود. فکر میکردم که همین اتفاق برای من هم افتاده است اما نمیخواستم به آینه نگاه کنم. ما حمام نمیکردیم و خیلی زود بوی گند تنمان تمام خانه را برداشت. هرشب روی بام میرفتیم و شانه به شانه هم میخوابیدیم. آن بالا دولا میشدیم و سعی میکردیم پشت دیوار کوتاه بام خودمان را پنهان کنیم و به آرامی پچپچ میکردیم تا داعشیها صدایمان را نشنوند. وقتی بچه کوچک شیرین، بیخبر از همهجا شروع به گریه میکرد، بدنمان منقبض میشد. این چیزها مهم نبود. قطعاً داعش میدانست ما آنجا هستیم. نکته اصلی همین بود.
داعشیها ما را در خانههای خودمان زندانی کرده بودند، درحالی که در سنجار داشتند قتل عام میکردند و وقت نداشتند همچنان مراقب ما باشند. آنها، مشغول توقیف خانههای ایزدیان و پرکردن کیفهایشان با جواهرات، سوئیچ ماشینها و تلفنهای همراه بودند. مشغولِ جمع کردن گاو و گوسفندان آنها برای خودشان بودند. مشغول تقسیم زنان جوان در میان پیکارجویان در عراق و سوریه بودند تا به عنوان برده جنسی از آنها استفاده کنند و مشغول کشتار مردانی بودند که توان دفاع از خود را داشتند. هزاران ایزدی کشته شده بودند و اجسادشان در گورهای دستهجمعی که داعش سعی میکرد پنهانشان کنند دفن شدند.
+ حالا شما به جای عراق و داعش، اگر بذارید افغانستان و طالبان، میشه وضعیت این روزها.
-بعد از اون اتفاق دیمن خیلی درد کشید، خیلی شکست، گریه کرد... اون...بهرحال، بعدش دوباره به همون خباثت گذشته شد، ولی نطر من بهش دیگه مثل قبل نیست. تازه فهمیدم دیدن اشک یک نفر چقدر خود واقعیشو بهمون میشناسونه.
خاطرات خونآشام: غضب
نوشته های الینا گیلبرت در دفترچه خاطراتش.