• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

تاکسی آمد. با بلند کردن دست آن را متوقف کردیم. وقتی در تاکسی نشست، برخلاف سال قبل، مشتاقانه نگاهم کرد و هر دو دستش را تکان داد. فکرش را بکن! یک سال سپری شده بود! نیازی نبود بعد از دور شدن تاکسی دنبال لنگه کفش سیندرلا بگردم. در این افسانه، مانعی برای رسیدن به او نبود. دیگر وابسته به قوانین قابل درک و غیرقابل درکِ کارهای مجاز و غیرمجاز نبودیم و خوشبختی از آنِ ما بود.

دختر پرتقال - یاستین گوردر / مهرداد بازیاری - نشر هرمس
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

یکی از ان تبسم های نادری بود که کیفیت اطمینان ابدی یداشت و آدم در زندگی ممکن است فقط چهار پنج بار به نظایرش بربخورد.تبسمی بود که یک لمحه مقابل تمامی جهان خارج می ایستاد یا چنین به به نظر می رسید که می ایستد و بعد با تعصبی مقاومت ناپذیر به نفع تو روی تو متمرکز میشد.

تورا میفهمید همانقدر که میل داشتی تو را بفهمد,و به تو اعتقاد میداشتهمانقدر که میخواستی به خودت اعتقاد داشته باشی, وبه تو اطمینان میداد تاثیری که در او نهاده ای عینا همان است که در اوج درخشش خود امیدواری در دیگران بگذاری.


توصیف نگاه گتسبی

گتسبی بزرگ _ اسکات فیتز جرارد_ترجمه کریم امامی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

مسافر كوچولو به يک گلستان پر گل رسید...
مسافر كوچولو گفت: سلام
-سلام
+شماها كي هستين؟
-ما گــُـل سرخ ايم.
...مسافر كوچولو سخت احساس بدبختي كرد، چون گــُـل خودش بهش گفته بود توي تموم عالم فقط همون يكيه وحالا پنج هزار تا گل همه مثل هم اونم فقط توی يک گــُـلستون...
مسافر كوچولو با خودش گفت: اگه گــُـل من اين ها رو ميديد بد جوری از رو می رفت، پشت سر هم بنا می كرد سرفه كردن و برای اين كه از هــُـل شدن فرار كنه خودش رو به مردن می زد و منم مجبور می شدم وانمود كنم به پرستاريش، وگرنه برای سرشكسته كردن منم شده راستی راستی می مـُـرد.

"شازده کوچولو"
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

کیف به دست به سوی گیت پرواز راه افتادم .احساس میکردم تاجری با اعتماد به نفس هستم .یکی دونفرهنگام رد شدن ازکنارم به من لبخند زدندومن هم لبخندی گل وگشاد تحویل ِشان دادم ،ببین، انقدرها هم که خیال میکنی،دنیا بدنیست.مسئله اینه که آدم باید مثبت باشه .ممکن بود هراتفاقی درزندگی پیش بیاید.مگرغیرازاین بود ؟آدمی نمیداند لحظه ای بعد چه برسرش می آید. به در ورودی هواپیما رسیدم،دم در همان مهمانداری که موهایش راگیس کرده ودربار نزدیک من نشسته بود،کارت های پرواز را ازمسافران می گرفت .
مهمان داربه من زل زد .سلام ..ا..ا..
چیه چرا او خجالت زده به نظرمی رسید؟
معذرت میخوام.. فقط میدونستی که ..وبا دستش به جلوی من اشاره کرد
با خوشرویی گفتم :چی شده ؟پایین رانگاه کردم وازشدت ناراحتی سرجایم میخکوب شدم
چه شده بود که دکمه های بلوز ابریشمی ام موقع راه رفتن باز شده بود؟سه تا دکمه ی جلو باز شده بود ولباس صورتی که دراثر شستن زیاد ازشکل افتاده بود معلوم بود . پس برای این بود که مردم به من لبخند میزدند ؛ نه برای اینکه دنیا جای خوبی است .

رازم را نگهدار - سوفی کینزلا
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

+آدم ها همه چیز رو همین طور حاضر و آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که "دوست" معامله کند، آدم ها مانده اند بی دوست. تو اگر دوست می خواهی، خب مرا اهلی کن.


شازده کوچولو
آنتوان دوسنت اگزوپری

+من فکر می کنم آن چه موجب رنجش آدم ها از یکدیگر می شود، این است که :
غالبا ما آدم ها توقع داریم طرف مقابلمان، به تمام وقایع دنیا از زاویه ی دید ما نگاه کند !
در صورتی که درون هر آدمی، دنیای متفاوتی وجود دارد که با پذیرش این
تفاوت ها، روابط شکل مناسب تری خواهند داشت ...

طبل حلبی | گونتر گراس | ترجمه از سروش حبیبی | انتشارات نیلوفر |
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

اگر طعنه بزنيم كسى مسخره مان نمى كند، امّا همين كه به چيزى واقعاً ايمان داشته باشيم همه به سرمان مى ريزند.

صفحه ى ششِ "اگر خورشيد بميرد" ِ اوريانا فالاچى. [ترجمه ى بهمن فرزانه]
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی,پس خفه شو و بازی کن.


روزی که هزار بار عاشق شدم / روح انگیز شریفیان
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

هر انسانی در اعماق وجود خود یک " رضا خان" دارد.

تا اینجا مشکلی نیست .مشکل از آنجایی آغاز میشود ، که انسان ، عاشق و شیفته ی رضا خان خویش بشود و کل دستگاه عقل و روح خود را ، رضایت مندانه و با لذتی شهوانی به او بسپارد.

از کتاب " ابوالمشاغل " / نادر ابراهیمی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

1:مادربزرگم اغلب میگفت قدیم ها شوهر های مهربان رابا غذاهای خوشمزه به خانه می کشاندند.من ازمرحله پرتم ،مامان بزرگ ،ازمرحله پرتم ..اول اینکه اشپزی بلدنیستم ودوم اینکه دوست ندارم کسی را اینطوری نگه دارم.
پس موفق شده ای نوه ی عزیزم!
برای خودم کنیاک میریزم واین موفقیت راجشن میگیرم .

2:به صداهای خانه گوش میدادم.بینی ام می سوخت وچشم هایم را میمالیدم تا نزنم زیر گریه.
با خودم فکرمیکردم زندگی مثل همین تشک است :شکننده ،نامطمئن ،معلق .
هرلحظه منتظر بودم که خانه ازجایش کنده شود .

3:نشستم وسرم رابین دست هایم گرفتم .
کاش میشد ازتنه ام جدایش کنم وروی زمین جلوی خودم بگذارمش وبا لگد به دورترین نقطه ممکن پرتش کنم .
آن قدر دور که دیگر نشود پیدایش کرد .

4 : چهل و دوساله بودم .. درچهل و دوسالگی آدم از زندگی چه انتظاری دارد ؟
من یکی هیچ انتظاری نداشتم .انتظار هیچ چیز رانداشتم .کارمیکردم .کار و کار و بازهم کار.خودم را پشت کار پنهان میکردم ؛ کارسپرم بود ، عذر وبهانه ام ،بهانه ای برای زندگی نکردن. خیلی به زندگی علاقه نداشتم ،چون فکرمیکردم برایش ساخته نشده ام . خیال میکردم استعدادش را ندارم .برای خودم گرفتاری میتراشیدم ،موانعی که باید پشت سرشان گذاشت ، موانع بلند وسخت . بعد آستین بالا میزدم، آن هاراپشت سرمیگذاشتم وموانع دیگری میتراشیدم . نه جاه طلب بودم ونه تخیل بلند پروازی داشتم .

دوستش داشتم -آنا گاوالدا
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

از زيارت‏نامه ي ارباب و "سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم" اين‏جور برمي‏‏آيد که پروردگارِ عالميان رفيق بازها را بيش‏تر دوست دارد ...
#قیدار
#رضا_امیرخانی
 
Back
بالا