• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

رام‌ترین نوع بی‌شعورها، بی‌شعورهای آب‌زیرکاهند. البته منظور این نیست که این نوع بی‌شعورها کم‌خطرتر از بقیه بی‌شعورهایند، بلکه منظور این است که زیاد به چشم نمی‌آیند. بی‌شعورهای آب‌زیرکاه با مشاهده واکنش جامعه نسبت به بی‌شعورهای تمام‌عیار ترجیح می‌دهند که پشت نقابی از مهربانی و خونسردی پنهان شوند، اما در عین حال همواره می‌دانند که چگونه این خنجر غلاف‌شده را به‌موقع بیرون بکشند و بدون اینکه هیچ‌کس تصورش را بکند، کار خودشان را بکنند.

کتاب بیشعوری
 
این نامه محمد علی شاه جالب هست:

خون جواب آزادی است، رعیت را چه به سرکشی، رعیت را چه به استنطاق صاحب قران، رعیت را چه به فریاد حق طلبی!؟
ماییم که آبرو می دهیم، ماییم که مالک ایرانیم، ماییم!
رعیت غلط می کند اعتراض کند، غلط می کند مطالبه حق کند، غلط می کند دیوان مظالمه بخواهد، غلط می کند نظارت کند، غلط می کند قدرت ما را محدود کند، غلط می کند مشروطه بخواهد، غلط می کند خلاف روس تزاری باشد، غلط می کند دل باخته غرب باشد، غلط می کند متحصن در زاویه شاه عبدالعظیم شود، غلط می کند متحصن به سفارت خانه اجنبی شود..
غلط می کند ما را نخواهد!

به جهنم که نان ندارید. به جهنم کار ندارید. به جهنم سرپناه ندارید. به جهنم که آزادی ندارید. به جهنم که آب ندارید. به جهنم که جوانانمان درگیر افیون اند. به جهنم که زنان تن فروشی می کنند. به جهنم…
همین که سایه مان بر سر شما رعیت است کافی است!



محمد علی شاه

پ.ن:چه آشناست
 
اگر در رابطه‌ای دلت گير افتاد حواست باشد دچار سوتفاهم عاشق بودن نشوی.
بعضی حس‌ها شبيه به عاشقی‌اند اما فرسنگ‌ها از عشق فاصله دارند.
احساس "ترسِ از دست دادن" همان سوتفاهم عاشقی‌ست.
گمان می‌كنی جانت به جانش وصل است و بی او روزگارت شكل ديگری‌ست.
آری روزگارت شكل ديگری ست اما نه به اين خاطر كه ديوانه‌ش هستی، فقط چون می‌دانی كسی شبيه به او را هرگز نخواهی يافت و وحشت می‌كنی.
از ترسِ از دست دادنش به خودت می‌افتی.
در احساس اوج می‌گيری ولی اين حس نامش چيز ديگری ست.
نگران خود بودن است.
خودخواهی ست.
سواستفاده‌گر بودن است.
اينكه با هزار مكافات نگهش می‌داری و حتی حاضر به ترک رفتارهای اشتباه‌ت نيستی، اينكه می‌گذارد می‌رود و تو به زمين و آسمان می‌زنی، برمی‌گردد و تو باز همان آدم سابقی، اين يعنی تو دچارش نيستی.
عاشق اگر باشی تغيير می‌كنی، متحول می‌شوی، چيزی جز او نمی‌بينی،
چيزی جز براي حالِ خوبِ او نمی‌خواهی.
از خود بريدن دارد.
از خودگذشتن دارد.
حتی در دوران دوری،
به او متعهد ماندن دارد.
متعهد بودن‌ها دارد.
متعهد بودن‌ها دارد...
اين‌كه با هر بار بالا و پايين شدن رابطه بيش‌تر به اين نتيجه برسی كه بايد دست از لجاجت و حاشيه برداری و حرمت احساست را نگه داری اين تازه اول راه‌ش است.
عاشقی سخت است جانم.
كار هر كسی نيست.
منم منم نمی‌شناسد.
دل می‌خواهد.
جسارت می‌خواهد.
چشم بر آدم‌های تازه بستن می‌خواهد.
چشم بر موقعيت‌های ناب بستن می‌خواهد.
دل می‌خواهد.
جرئت می‌خواهد.
بايد حسابی زندگی كرده باشی تا با جان و دل عاشق شدن را بپذيری.
بايد با فروتنی قبولش كنی.
اينی كه گرفتار می‌شوی و گمان می‌كنی كه عاشقی، اما در بحث و جدل از او نمی‌مانی، اينی كه تمام جوانب را می‌سنجی و سياست گذاری‌های رابطه را خوب بلدی، اين نامش عاشقی نيست.
تو در دامِ " ترسِ از دست دادن" گرفتار شده‌ای و خودت نمی‌دانی.
خودت را گول نزن، عاشقی كار هر كسی نيست.
اگر در دوران دوری، از او بهتری آمد و باز گرفتار بودی و دست رد به سينه‌ی ديگران زدی، عاشقی.
ولی اگر چون بهتر از اویی برايت نيست رهايش نمی‌كنی، بدان كه ادعای عشق عين نادانی ست.
اگر در دوران دوری می‌توانی وارد رابطه‌ای ديگر شوی و خيال می‌كنی كه هنوز گرفتاری، بدان كه فقط خيال می‌كنی هنوز گرفتاری!
همزاد عاشقی متعهد بودن است.
باور كنيم كه "دوست داشتن معمولی" و "ترسِ از دست دادن"، با "عاشقی" تفاوت دارد.
قصه‌ها را كه خوانده ايم.
مجنون و فرهاد را شنيده‌ايم.
زليخا را كه ديده‌ايم.
عاشقی گران است.
مُفتَش نكني


کتاب خیال بافی ها
نوشته : شیما سبحانی
 
چیکار میکنی ، وقتی خوشحال کردن کسی که عاشقش هستی باعث شکسته شدن قلب خودت می شود ؟


من پیش از تو ، جوجو مویز
 
"در مقایسه با کل زندگی چند هفته و حتی چند ماه چه قدر مهم بود؟وقتی موفق شدی به زودی این لحظات پر استرس را فراموش میکنی"
حکایت آنکه دلسرد نشد
 
They ask me how i am
i say
im tired
but they
aren`t
asking me
What im
tired
of...​
کتاب: the word i wish i said
 
"مدتی بعد از رفتن تو بود که توی روزنامه‌ی محلی گزارشی خواندم که عنوانش این بود: «آیا به مراسم خاکسپاری من می‌آیی؟» درباره‌ی اینکه نسل جوان چه حسی درباره این جنگ دارد. یکی از پاسخ‌ها به خوبی به یادم مانده است: شاید من حتی از نصف این چیزهایی که دارد اتفاق می‌افتد سر در نمی آورم اما این را می‌دانم که همه این اتفاقات زیر سر احمق‌های پنجاه و چند سالی است که بی آن که جرأت کنند خودی نشان دهند پول های قلمبه می‌گیرند و با هلیکوپتر این ور و آن ور می‌روند. من هفده سالم است و می خواهم زندگی کنم. می خواهم بروم سینما، بروم کنار دریا. می خواهم راحت سفر کنم، کار کنم. دلم می‌خواهد به دوستم در صربستان تلفن کنم و حالش را بپرسم. اما نمی‌توانم. تلفن ها قطع شده. شاید بچه باشم و حرف‌هایم رقت انگیز به نظر برسد اما دلم نمی خواهد مثل برادر بزرگترم که حسابی دیوانه شده دائم مست کنم یا مثل خواهرم صبح تا شب قرص آرامبخش بخورم. این کارها به جایی نمی‌رسد. دلم می خواهد کار مفیدی بکنم اما حالا دیگر نمی توانم.
بعد حرفی به خبرنگاری که با او مصاحبه می کند می زند که به شدت مرا تحت تاثیر قرار می دهد: خوش به حالت که زنی شما فقط باید به مجروح‌ها کمک کنید. اما من باید بجنگم. به مراسم خاکسپاری من می آیی؟"

از کتاب بالکان اکسپرس- اسلاونکا دراکولیچ
 
اندوه ادم ها را تغیر نمی دهد . فقط شخصیت واقعی شان را پدیدار می کند
بخت پریشان - جان گرین

تنها یک چیز است که دسترسی به امید را غیرممکن می‌سازد: ترس از باخت.
کیمیاگر-پائولو کوئلیو

کارهای زیبا و شگفت انگیز، مادامی که در برابر چشمانی که می توانند آنها را ببینن وجود دارند و خود تاریخچه خود هستند، فقط زمانی که در حالی نابودی و در خطر از بین رفتن قرار دارند، آنگاه است که به آوازه راه می یابند.
سیلماریلیون-تالکین
 
[پدر]، بعضی وقتها که سرحال است، من و برادرم را صدا میزند. میخندد. دستش را روی سرم میگذارد و از این دستِ محکمِ مطمئن نیرویی مرموز وارد بدنم میشود و ته روحم رسوب میکند. نیرویی قدیمی، رسیده دست به دست از اجداد کهنسال، مثل امانتی مقدس، توشه راه برای روز مبادا، برای لحظه های تردید و يأس، برای ایام تاریک، برای بعد.

کتاب دو دنیا (مجموعه داستان های کوتاه)، نویسنده گلی ترقی. داستان پدر
 
Being alone
and
feeling lonely
are
two different
things..​
کتاب: the words i wish i said
 
Back
بالا