• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

اما من با خودم می اندیشم که کاش شادی را در نیندازیم با غم. شادی، عدم غم نیست، شادی، کنار آمدن با غم است.دعوت کردن رسمی است از غم که بیاید با ما، باشد با ما، خودمانی شود، معاشرت کند، معرفی اش کنیم به دوستانمان: "دوستان، غمِ من؛ غمِ من، دوستان". و بعد موسیقی گوش کنیم، بگوییم، برقصیم، بخندیم و بنوشیم به سلامتی ِ غم؛ این وفادارِ همیشگی. بعد ببریمش به خانه، بیاید با ما خیره شود در آینه، بخندد و مسواک بزند و برود جایش را بیندازد، آرام و نجیب شب بخیر بگوید. صبح هم که چشم باز می کنیم، یادمان بیاید تنها نیستیم و لبخند بزنیم. چون غم-و تنها غم-است که ما را تنها نمی گذارد.
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم؟
که هزاران آفرین بر غم باد!
مولانا می گوید انگار!"

دال دوست داشتن
حسین وحدانی
 
چه کسی میداند؟! اصلا مردن یعنی چه؟! شاید آدمی صد حس دارد و وقتی که میمیرد تنها پنج تا از این حواس با او از بین میرود و نود و پنج تای دیگر زنده میماند!

-باغ آلبالو
-آنتوان چخوف
 
دوستت دارم.....
و این جمله ای است که هرگز آن را به زمان گذشته نخواهم نوشت
فراتر از بودن - کریستین بوبن
 
دنیا به صورت زنی چشم آبی در برابر حضرت مسیح(ع) مجسّم شد. عیسی(ع) از او پرسید: آیا شوهر کرده ای؟
گفت:خیلی
عیسی(ع) فرمود:همه طلاقت داده اند؟
گفت:نه همه را کشته ام.
مسیح(ع) فرمود: وای به حال شوهران کنونی ات که از گذشته عبرت نمی گیرند!

_تحف العقول
_حرانی
 
‏بعد از حرف زدن با او، بهترین چیز حرف زدن درباره‌ی اوست.

- پایان رابطه
- گراهام گرین
 
برای من ماجرای مردی را نقل کردند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب‌ها بر کف اتاق می‌خوابید تا از آسایشی بهره نبرد که دوستش از آن محروم شده باشد.
چه کسی...؟!
چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟!

آلبرکامو-سقوط
 
حال و هوای پاییز را دوست دارم.
نه مثل زمستان یک وحشی سرد و بداخلاق است.. نه مثل تابستان عقده ای سوزان و رام نشدی...

نمیدونم از کدوم کتابه..
 
به گمانم هیچ‌کس از این که سرش داد بزنند یا ملامت شود خوشش نیاید، ولی در مورد من قضیه فرق می‌کرد. من در چهره‌ی برانگیخته‌ی طرف روبه‌رویم ددی سرکش می‌دیدم درنده‌خوتر از هر شیر، سوسمار یا اژدها. مردم بیشتر تلاش بر پنهان ساختن آن روی‌شان دارند ولی خدا نکند بیرون بزند؛ آن‌گاه خشم در چشم بر هم‌زدنی درون آدمی را برملا می‌کند. همچون گاوی بی‌خیال که در چمنزار می‌چرد و به ناگاه دمش را تازیانه‌وار برای کشتن خرمگسی به پهلویش می‌کوبد. دیدنش آسان نیست. دانستن این‌که غریزه از پیش‌نیازهای آدمی برای بقاست از خود ناامیدم می‌کرد.

نه آدمی - اوسامو دازای
 
به نظر مرانش لحظه ی غم‌انگیز ملاقات وقتی بود که شاه روبه سوی او کرد و گفت:کنت عزیز ، امیدوارم این مطلب را درک کنید که من نمیتوانم به ملتم شلیک کنم.

آخرین سفرشاه_ویلیام شوکراس
 
Back
بالا