• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

سانحه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سانحه!

به نقل از Mahta.K :
آخــــی! ینی همیشه فک میکردن آدم بزرگی بعد هی انتظارای الکی و زیاد داشتن ازت؟ :-? :-"
نه تا اون حد که فک کنن بزرگم.این که کوچیک باشم مفهومی نداشته ،دیدی مامانا مثلا میگن جلو بچه نه!برا من اصلا همچین اتفاقی نبود!یا مثلا موظف بودم کلا کارامو خودم بکنم.تا حالا مامان بابام به جز مدرسه برا ثبت نام هیچ کلاسی باهام نیومدن.همه رو خودم میرم پیدا میکنم و ثبت نام هم اگه خواستم میکنم ;Dکلا مستقل بارم آوردن ولی اشکالش اینه که دقیقا تا حالا یادم نمیاد تونسته باشم زیاد با همسن های خودم بجوشم.من کلا خاطره ای ندارم که توش من مثلا بچه حساب بشم :))

xدیگه داره اسپم میشه.بیخیال از بحث منحرف نشیمx
 
پاسخ : سانحه!

دبستان که بودم یک فیلم دیدم که توش یارو چشماشو می بست و به چیزای آرامش بخش فکر میکرد و بعدش هر کاری غیر ممکنی رو انجام میداد.خلاصه منم جوگیر شدم یه روز که از مدرسه اومدم خونه خواستم پله ها رو چشم بسته مثل اون یارو تو فیلم بالا برم.تا یک طبقه تونستم چشم بسته برم ولی تو طبقه دوم پام گیر کرد به یکی از پله ها با مخ افتادم رو پله ها و پیشونیم شکست و 3 تا بخیه خورد.
 
پاسخ : سانحه!

یک شب از خواب بیدار شدم احساس کردم بدنم باد کرده منم به رو خودم نیاوردم گرفتم خوابیدم
کم کم بدنم شروع به خارش کرد منم نگران شدم گفتم چی شده دست میزدم به صورتم احساس می کردم صورتم پر جوش شده
پا شدم برم ببینم صورتم چی شده خوب یادم نیست فقط یادم سرم گیج رفت نتونستم راه برم . نمیدونم چه قدر گذشت چشامو باز کردم دیدم وسط راهرو افتادم در حالی که سرم به در تکیه داده بود حتی یادم نیست چه جوری خودمو رسوندم به مامانم :(( :(( :(( :(( :((
خلاصه حالم خیلی بد بود میترسیدم برم تو اینه خودمو نگاه کنم مامانم گفت منم قبلا اینجوری شدم منم گرفتم خوابیدم فردا صبحم حالم خوب خوب بود رفتم مدرسه :-? :-? :-?
ولی هیچ وقت اون لحظه ای که چشامو باز کردم دیدم افتادمو یادم نمیره خیلی ترسیده بودم
 
پاسخ : سانحه!

امروز داشتم با عجله نون و پنیر میخوردم آخه دیرم شده بود واسه مدرسه! یهو لقمه گیر کرد توو گلوم...یه لحظه احساس کردم که دیگه همه چی تموم شد...! مامان قهرمانم با یه ضربه به نجاتم شتافت! روز خیلی بدی بود...
 
پاسخ : سانحه!

من یه بار نزدیک بود که با برق گرفتگی شدید بمیرم که ماجراش طولانیه.
و یک بار هم بر اثر گازگرفتگی تا مرز مسمومیت و سردرد هم رفتم اما خدا خواست که زنده بمونم.
دستش درد نکنه.
 
پاسخ : سانحه!

بایکی ازبچه هاباموتور رفته بودیم کوه.
موقع برگشتن1سربالایی خفن بود.منم به روخودم نیاوردم گفتم ردیم دیگه:d
دیگه وسطاش هرچی گازدادم دیدم نمیره.داشتم کم کم نتیجه میگرفتم که تمومه وخداحافظی واینا دیدم پسره پیاده شده داره درمیره.بازم خوب بودعقلش کشیدپیاده شه.ماهم به هربدبختی بودخودمونو نجات دادیم ولی موتوره به اف رفت.دیگه هرقت سوارش میشدی فک میکردی پیچ ومهره هاش دارن بازمیشن.
 
پاسخ : سانحه!

یک بار داشتیم با اتوبوس میرفتیم مسافرت!من بچه بودم حدود 5 سال و اینا اتوبوس چپ کرد نصف ادمهای اون اتوبوس مردند! O0 O0 O0 O0
من هم مامانم و یه زنه دیگه نجاتم دادن که بعدا اون زنه هم مرده :-s :(( :((
 
پاسخ : سانحه!

یه بار یادمه 5-6 سالم بود و با داداشم داشتیم از پیاده رو رد مشیدیم که یه دفعه داداشم منو کشید کنار بعد یه دفعه دیدم یه ماشینه کنترلشو از دس داده و با سرعت 100 اومد توی پیاده رو،اگه داداشم چند ثانیه دیرتر منو جابجا میکرد من ......
 
پاسخ : سانحه!

اره
همین امسال شهریور بود
خیلی ناراحت بودم اعصابم خورد بود
بعد با دوستام شام رفته بودیم بیرون بعد از شام یه دفعه معدم درد می گره دوستام فکر کردن دارم شوخی میکنم بعد رفتم خونه مامانم دکتره بهم گفت چیزی نیست حتما غذا خوب هضم نشده تا صبح درد دادشتم
نمی تونستم چیزی بخورم
بعد نزدیک 1ماه تو بیمارستان تهران بستری بودم
کلی ازمایش و...................
انجام دادم
هر دکتری بهم یه چیز گفت
واقعا اون موقع در حد مرگ بودم
هنوزم هیچ دکتری نتونسته تشخیص بده
ولی خودم می دونم هر وقت عصبانی وناراحت میشم این اتفاق میوفته
 
پاسخ : سانحه!

بچه که بودم رفته بودیم کوه بعد من یه دفعه جو گیر شدم دویدم سمت دره :))شانس اوردم یکی از فامیلامون اونجا بود ;D
 
Back
بالا