- ارسالها
- 93
- امتیاز
- 315
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان 3
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 94
- دانشگاه
- بهشتی
- رشته دانشگاه
- سخت افزار
پاسخ : خاطره نویسی روزانه
توی همین جریان 5 روز تعطیلی، قرار بود با فامیل بریم لواسان! اما........ چشمتون روز بد نبینه! شوهر خاله ام تصادف کرد و استخوان لگنش شکست! تا حالا دو بار عملش کردن!
مامان من و خاله ام رفتن بیمارستان و من و دخترخاله ام (دختر آقا حمید- 5 سالشه) و پسرخاله ی 7-8 ساله ام خونه ی ماییم و اون یکی خاله ام (مامان پسرخاله ام) هم پیش ماست!
پسرخاله ام طبق معمول نشسته داره کارتون می بینه و منم دارم با مامان تلفن حرف میزنم! وقتی تلفن رو قطع کردم، دخترخاله ام اومده و میگه : فاطمه! بابای من بــِمـُرده؟
من تا قبل از سؤال الینا :

بعد از سؤال الینا : اول
بعدش
حالا که فکرش رو می کنم
عاشق صراحت این بچه ام! خلاصه.... رفتیم بیمارستان و الینا خانوم که بابایی رو دید، یه لحظه ترسید! اول هیچ چی نگفت! بعدش مامانش اومد و بهش گفت : الینا چرا نرفتی پیش بابا؟
الینا هم تازه اون موقع زد زیر گریه! حالا وسط بیمارستان یکی باید اونو ساکت میکرد!
توی همین جریان 5 روز تعطیلی، قرار بود با فامیل بریم لواسان! اما........ چشمتون روز بد نبینه! شوهر خاله ام تصادف کرد و استخوان لگنش شکست! تا حالا دو بار عملش کردن!
مامان من و خاله ام رفتن بیمارستان و من و دخترخاله ام (دختر آقا حمید- 5 سالشه) و پسرخاله ی 7-8 ساله ام خونه ی ماییم و اون یکی خاله ام (مامان پسرخاله ام) هم پیش ماست!
پسرخاله ام طبق معمول نشسته داره کارتون می بینه و منم دارم با مامان تلفن حرف میزنم! وقتی تلفن رو قطع کردم، دخترخاله ام اومده و میگه : فاطمه! بابای من بــِمـُرده؟
من تا قبل از سؤال الینا :

بعد از سؤال الینا : اول
بعدش
حالا که فکرش رو می کنم
عاشق صراحت این بچه ام! خلاصه.... رفتیم بیمارستان و الینا خانوم که بابایی رو دید، یه لحظه ترسید! اول هیچ چی نگفت! بعدش مامانش اومد و بهش گفت : الینا چرا نرفتی پیش بابا؟
الینا هم تازه اون موقع زد زیر گریه! حالا وسط بیمارستان یکی باید اونو ساکت میکرد!





[/nb]



