• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

خدایا شکرت >:D<
امروز عجب روزیه راستش از دیروز اصن وقتی که بارون میاد من دیگه تو حال خودم نیستم :) :)
امروز که با صدای خوردن قطره های بارون به شیشه اتاقم بیدار شدم اینکه از اول روز الآنم دارم آماده میشم تا برم آموزش و پرورش شهرمون واسه اردو
خدایا تا آخرشم خوب باشه دیگه... :)
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

=))
وای یه اتفاقی افتاد امرووز :))
گواهینامه ی بابام ده ساله شده واسه همین امروز که میخواستیم بریم مسافرت رفت که اینو درستش کنه خلاصه یه برگه تردد بش دادن که دیگه حکم گواهینامه رو داشت منم دیروز با کل بچس خدافظی کردمو کلی احساساتی شده بودیم همه چی داشت خوووب پیش میرفت به چنارون که رسیدیم پلیس جلومونو گرفتو دیدیم که وای چه جالب برگه ترددو یادمون رفته بیاریم خلاصه خیلی محترمانه برگشتیم مشهد ;D
الانم تو مسنجر جرئت نمیکنم on شم چون نمیدونم به بچه ها چی بگم :))
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز بازهم برایمان مهمان می آید و من هم رفتم برای خرید میوه! وقتی به میوه فروشی رسیدم گفتم این گیلاس چند؟ کیلویی هفت هزار تومان

پرتغال چند؟4500 تومان

هلو چند؟ چهار هزار تومان

همین طوری که قیمت هارا می شنیدم شاخ در می آوردم!همه گرانش کردند! انگار هیچی به هیچی است.

بلاخره شروع کردم به میوه برداشتن ! میوه هارا برداشتم امدم حساب کنم گفت پنجاهو نه هزار تومان!که ناگهان

رنیرا دیدم که برای شب میوه می خواست ان هم وقتی می خواست میوه بردارد از قیمت ها شاخ در اورد و رفت.

دلم به حالش سوخت مردم پول ندارند میوه بخرند و زندگی با ماهی 300000 تومان می چرخد؟

من نمی دانم!
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

چه شب مزخرفی بود ، برام .
بعد از اینکه محکم جلوت وایسادم .
و بعد از کنارت گذشتم .
روی پله ها با اون سرگیجه ناگهانی ، نزدیک بود پرت شم .
به معنای واقعی ، درک کردم که گاهی چقدر سخته نفس کشیدن .
کلی راه رفتم تا این وضعیت یه مقدار بهتر شد .
2 قطره اشک رو زود پاک کردم ، چون خیلی وقته که ، نمیخوام عادت کنم و میتونم بگم ، گرچه واقعاً سخته ، اما تا حد خیلی زیادی موفق بودم .
خوشحالم که هیچ وقت نگذاشتم تو گریم و یا حالم رو ببینی ، نه تو نه هیچ کس دیگه .....

کسایی که منو تا حدی میشناسن میدونن که ممکنه خسته شم ، اما به دست کسی جز خودم نمیشکنم .
خوب میدونی که ؛ قوی تر از اونی ام که تو خیلیای دیگه ، توقع دارن ......
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

انگاری چشمان تو کم سو شده اند...نمیدانم چطور با عینک تصورت کنم...
اما تنها من هستم که تو چه با عینک چه بی عینک محو میبینیش....
کسی که اونقدر خودشو -حتی از زندگی که خودش نقش اصلی بود-محو کرد تا تو همچنان شفاف تر بشی....
بی لیاقت بودی....
نفهمیدم!
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز روز خوبی بود! \:D/
آنی اومد مد
چقدر دلم میخواستش
بیهایت بهش نیاز داشتم
یه جوریای هم زبونمه!
وای خیلی خوشحالم
امیدوارم اونایی که جدیدا فهمیدم مشکل بزرگی نباشه
کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم ;;)
مرسی خدا جون :x
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

عتراف می‌کنم یکی‌ از بهترین روزهای تابستونم بود.. امروز رفته بودیم کارتینگ،وقتی‌ تموم شد دوستم دید نصف مانتوش نیست!! گیر کرده بود لا چرخ و باد برده بودش ،در حدی که دستش پیدا شده بود!!!! !یه خانمی هم اونجا بود هی‌ گیر میداد به حجابش توی أون وضعیت یعنی‌ کم مونده بود دود از سرش بزنه بیرون. .اعتراف می‌کنم داشتم از خنده می‌ترکیدم ولی‌ محض رفاقتو این جور صحبتا جلو خودمو گرفتم!!
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

دیروز30-4-1390
باخواهرم وشوهرخواهرم ودوستان شوهرخوهرم رفتیم کوهپایه ازنظراوناصبح زودساعت11آقایون ساعت 11صبحانه خوردن تامارسیدیم ساعت شده بود30/12حالاهرکارمیکردیم ازبس بادمیومدنمیتونستیم ناهاردرست کنیم به یه بدبختی یه غذاسرهم کردیم اونم چه غذایی وقتی خوردیم ساعت3بودولی کسایی روکه من تازه میدیدم واحساس میکردم طول بکشه تاباهم حرف بزنیم وباهمجورشیم ولی اینقددوستان رکی بودن که تارسیدیم شروع کردن به شوخی کردن باهمه منم دیگه کم نیاوردم درهرصورت خوش گذشت میشه گفت ازگردش هایی ک رفتم دردومین یاسومین گردشی بودکه خیلی خوش گذشت
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز واقعا خیلی جالب بود من خودم نبود
ینی: یکی نشسته بود پشت لب تابم با دوستام میچتید یکی هم با کامپیوتر تو تراوین با اون یکی دوستم میچتید
کلا من نبودم ولی همه با من بودن ;D
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

من و دوستم سقاي كلاسيم!!!!!!!!!!!!!!!!
يني آب مياريم و به همه ميديم،البته تو اين مورد زهرا از من جلوتر بود،يه روز خودم از بطري كه آورده بودم آب خوردم و بعد گذاشتمش رو ميز،درشم گذاشتم روش،يني درشو نبستما!فقط دكوري روش گذاشتم!
يهو يكي از بچه ها از اونور كلاس گفت:زهرا آب داري؟
حالا مث اينكه اين زهرا خانوم يادش رفته آب بياره،فك ميكنه كه در بطري من بسته س و يهو در يك اقدام ضربتي!!!بطري رو از جلوم كش رفت و پرتاب كرد واسه اون بنده خدا!يني تو مسير پرتاب بطري،هر كي نشسته بود از دم خيس آب شد!!!!!!!!!!!!
جالب تر از اين محل فرود بطري بنده بود كه صاف افتاد وسط پاي يكي از بچه ها!
من نميدونم اون بيچاره چي كشيده يني هرجا كه ميرفت همه فك ميكردن خودشو خيس كرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! =)) :))
 
Back
بالا