اعتراف میکنم بچه که بودم همش به ابرا نگا میکردم وراه میرفتم...آخه میخواستم ببینم تا کجا باهام میاد
++
اعتراف میکنم بچه که بودم هر روز تو آیینه به خودم سلام میکردم...صب بخیر میگفتم...
اصن یه وضی...
++
اعتراف میکنم هنوز که هنوزه با یکی از عروسکام صحبت میکنم
اعتراف میکنم تا اوایل دوره ی راهنمایی فک میکردم کثیرالانتشار اسم یه روزنامه س ، بعد یه بار پرسیدم چرا میگن روزنامه های کثیرالانتشار؟ چرا جمع میبندن ؟ و بعد کلی مورد تمسخر برادرمان قرار گرفتیم
اعتراف میکنم که تا یکی دو هفته پیش فک میکردم Hespride دختره
اعتراف می کنم اولین روزا که اومدم سمپادیا کلی دوس داشتم صندلی داغ داشته باشم(خدا بیامرزدش) بعد هی فکر می کردم نوشته مدت حضور 5 روز یعنی 5 روز از زمانی که عضو شدی و فعالیت کردی بگذره
بعد بالاخره اون 5 روز گذشت بعد هی درخواست می دادم هی می دیدم پاک می شد برام پ.خ اومد که مدت حضورت باید بیشتر از 5 روز باشه بعد من هی در دل خودم می گفتم خوب بیشتره دیگه مگه کوری؟
بعد خلاصه فک کنم آخر یه اخطار 10 درصد یا 20 درصد گرفتم تا آخرش فهمیدم قضیه چیه
اعتراف میکنم هنوز که هنوزه از تاریکی میترسم و به خاطر ترسم شبا یکی از عروسکامو باید بغل کنم :-[
اعتراف میکنم وقتی میرم حموم از ترس از تنهایی و وجود انواع موجودات فرا سرشتی...آواز میخونم و بقیه رو صدا میکنم تا مطمئن بشم منو تو خونه تنها نذاشتن(اگه یه روزی این اتفاق بیوفته سکته رو درجا زدم)