- ارسالها
- 1,639
- امتیاز
- 28,277
- نام مرکز سمپاد
- ضروری
- شهر
- ضروری
- سال فارغ التحصیلی
- 0
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!
الهی به مستان میخانهات/به عقل آفرینان دیوانهات
به دردی کش لجهٔ کبریا/که آمد به شأنش فرود انّما
به درّی که عرش است او را صدف/به ساقی کوثر، به شاه نجف
به نور دل صبح خیزان عشق/ز شادی به انده گریزان عشق
به رندان سر مست آگاه دل/که هرگز نرفتند جز راه دل
به اندهپرستان بی پا و سر/به شادی فروشان بی شور و شر
کزان خوبرو، چشم بد دور باد/غلط دور گفتم که خود کور باد
به مستان افتاده در پای خم/به مخمور با مرگ با اشتلم
بشام غریبان، به جام صبوح/کز ایشانست شام و سحر را فتوح
که خاکم گل از آب انگور کن/سرا پای من آتش طور کن
خدا را بجان خراباتیان/کزین تهمت هستیم وارهان
به میخانهٔ وحدتم راه ده/دل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدم/به هر جا شدم سر به سنگ آمدم
بیا ساقیا می بگردش در آر/که دلگیرم از گردش روزگار
مئی ده که چون ریزیش در سبو/بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در دل چو منزل کند/بدن را فروزانتر از دل کند
از آن می که گر عکسش افتد به باغ/کند غنچه را گوهر شبچراغ
از آن می که گر شب ببیند به خواب/چو روز از دلش سر زند آفتاب
از آن می که گر عکسش افتد به جان/توانی به جان دید حق را عیان
از آن می که چون شیشه بر لب زند/لب شیشه تبخاله از تب زند
از آن می که گر عکسش افتد به آب/بر آن آب تبخاله افتد جباب
از آن می که چون ریزیش در سبو/بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در خم چو گیرد قرار/بر آرد خم آتش ز دل همچو نار
می صاف ز آلودگی بشر/مبدل به خیر اندر او جمله شر
می معنی افروز صورت گداز/مئی گشته معجون راز و نیاز
از آن آب، کاتش بجان افکند/اگر پیر باشد جوان افکند
مئی را کزو جسم جانی کند/بباده، زمین آسمانی کند
مئی از منی و توئی گشته پاک/شود جان، چکد قطرهای گر به خاک
به انوار میخانه ره پوی، آه/چه میخواهی از مسجد و خانقاه
بیا تا سری در سر خم کنیم/من و تو، تو و من، همه گم کنیم
«رضیالدین آرتیمانی»
× شعرش خیلی طولانی بوده. همهی بیتهاش رو نخواستم بیارم و ننوشتم؛ ولی قشنگ بود.
الهی به مستان میخانهات/به عقل آفرینان دیوانهات
به دردی کش لجهٔ کبریا/که آمد به شأنش فرود انّما
به درّی که عرش است او را صدف/به ساقی کوثر، به شاه نجف
به نور دل صبح خیزان عشق/ز شادی به انده گریزان عشق
به رندان سر مست آگاه دل/که هرگز نرفتند جز راه دل
به اندهپرستان بی پا و سر/به شادی فروشان بی شور و شر
کزان خوبرو، چشم بد دور باد/غلط دور گفتم که خود کور باد
به مستان افتاده در پای خم/به مخمور با مرگ با اشتلم
بشام غریبان، به جام صبوح/کز ایشانست شام و سحر را فتوح
که خاکم گل از آب انگور کن/سرا پای من آتش طور کن
خدا را بجان خراباتیان/کزین تهمت هستیم وارهان
به میخانهٔ وحدتم راه ده/دل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدم/به هر جا شدم سر به سنگ آمدم
بیا ساقیا می بگردش در آر/که دلگیرم از گردش روزگار
مئی ده که چون ریزیش در سبو/بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در دل چو منزل کند/بدن را فروزانتر از دل کند
از آن می که گر عکسش افتد به باغ/کند غنچه را گوهر شبچراغ
از آن می که گر شب ببیند به خواب/چو روز از دلش سر زند آفتاب
از آن می که گر عکسش افتد به جان/توانی به جان دید حق را عیان
از آن می که چون شیشه بر لب زند/لب شیشه تبخاله از تب زند
از آن می که گر عکسش افتد به آب/بر آن آب تبخاله افتد جباب
از آن می که چون ریزیش در سبو/بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در خم چو گیرد قرار/بر آرد خم آتش ز دل همچو نار
می صاف ز آلودگی بشر/مبدل به خیر اندر او جمله شر
می معنی افروز صورت گداز/مئی گشته معجون راز و نیاز
از آن آب، کاتش بجان افکند/اگر پیر باشد جوان افکند
مئی را کزو جسم جانی کند/بباده، زمین آسمانی کند
مئی از منی و توئی گشته پاک/شود جان، چکد قطرهای گر به خاک
به انوار میخانه ره پوی، آه/چه میخواهی از مسجد و خانقاه
بیا تا سری در سر خم کنیم/من و تو، تو و من، همه گم کنیم
«رضیالدین آرتیمانی»
× شعرش خیلی طولانی بوده. همهی بیتهاش رو نخواستم بیارم و ننوشتم؛ ولی قشنگ بود.







