• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

الهی به مستان میخانه‌ات/به عقل آفرینان دیوانه‌ات

به دردی کش لجهٔ کبریا/که آمد به شأنش فرود انّما

به درّی که عرش است او را صدف/به ساقی کوثر، به شاه نجف

به نور دل صبح خیزان عشق/ز شادی به انده گریزان عشق

به رندان سر مست آگاه دل/که هرگز نرفتند جز راه دل

به انده‌پرستان بی پا و سر/به شادی فروشان بی شور و شر

کزان خوب‌رو، چشم بد دور باد/غلط دور گفتم که خود کور باد

به مستان افتاده در پای خم/به مخمور با مرگ با اشتلم

بشام غریبان، به جام صبوح/کز ایشانست شام و سحر را فتوح

که خاکم گل از آب انگور کن/سرا پای من آتش طور کن

خدا را بجان خراباتیان/کزین تهمت هستیم وارهان

به میخانهٔ وحدتم راه ده/دل زنده و جان آگاه ده

که از کثرت خلق تنگ آمدم/به هر جا شدم سر به سنگ آمدم

بیا ساقیا می بگردش در آر/که دلگیرم از گردش روزگار

مئی ده که چون ریزیش در سبو/بر ‌آرد سبو از دل آواز هو

از آن می که در دل چو منزل کند/بدن را فروزان‌تر از دل کند

از آن می که گر عکسش افتد به باغ/کند غنچه را گوهر شبچراغ

از آن می که گر شب ببیند به خواب/چو روز از دلش سر زند آفتاب

از آن می که گر عکسش افتد به جان/توانی به جان دید حق را عیان

از آن می که چون شیشه بر لب زند/لب شیشه تبخاله از تب زند

از آن می که گر عکسش افتد به آب/بر آن آب تبخاله افتد جباب

از آن می که چون ریزیش در سبو/بر آرد سبو از دل آواز هو

از آن می که در خم چو گیرد قرار/بر آرد خم آتش ز دل همچو نار

می صاف ز آلودگی بشر/مبدل به خیر اندر او جمله شر

می معنی افروز صورت گداز/مئی گشته معجون راز و نیاز

از آن آب، کاتش بجان افکند/اگر پیر باشد جوان افکند

مئی را کزو جسم جانی کند/بباده، زمین آسمانی کند

مئی از منی و توئی گشته پاک/شود جان، چکد قطره‌ای گر به خاک

به انوار میخانه ره پوی، آه/چه میخواهی از مسجد و خانقاه

بیا تا سری در سر خم کنیم/من و تو، تو و من، همه گم کنیم

«رضی‌الدین آرتیمانی»

× شعرش خیلی طولانی بوده. همه‌ی بیت‌هاش رو نخواستم بیارم و ننوشتم؛ ولی قشنگ بود.
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است ..

x مهدي اخوان ثالث (م.ا.اميد)
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

این شعری ک تو وب ارغوان بود .... و دقیقا اونجاش که بولدش کرده بود زیباترین قسمتش بود. همش عالی. اونجاش عالی تر


دزدیده چون جان می‌روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می‌روی بی من مرو ای جانِ جان بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله‌ی تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من :)

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی‌پاوسر کردی مرا بی‌خواب‌وخور کردی مرا
سرمست و خندان اندر آ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه‌در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من
یک لحظه داغم می‌کشی یک دم به باغم می‌کشی
پیش چراغم می‌کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
ای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من
ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من
بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من
جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح‌الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من


× من واقعا نمیدونم اسم شاعر کیه؟! بذار ازش میپرسم میذارم

x سپیده: از مولوی ـه :د
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود


گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که
قلب خون شده بشکست می رود

اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود

دکتر افشین یداللهی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی؛

من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛

باغبان از پی من تند دوید؛

سیب را دست تو دید؛

غضب آلود به من کرد نگاه؛

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک؛

و تو رفتی و هنوز؛

سال هاست که در گوش من آرام آرام؛

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم؛

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم؛

که چرا باغچۀ کوچک ما سیب نداشت؛


بعدها فروغ فرخزاد جواب حمید مصدق را اینطور داده است:

من به تو خندیدم؛

چون که می دانستم؛

تو به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدی؛

پدرم از پی تو تند دوید؛

و نمی دانستی باغبان باغچۀ همسایه؛

پدر پیر من است؛

من به تو خندیدم؛

تا که با خندۀ خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم؛

بغض چشمان تو لیک؛

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک؛

دل من گفت: برو!

چون نمی خواست به خاطر بسپارد؛

گریۀ تلخ تو را؛

و من رفتم و هنوز؛

سال هاست که در ذهن من آرام آرام؛

حیرت و بغض تو تکرار کنان؛

می دهد آزارم؛

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم؛

که چه می شد اگر باغچۀ خانه ما سیب نداشت؛


و از آنها جالب تر جوابیۀ یک شاعر جوان به اسم جواد نوروزی بعد از سال ها به این دو شاعر است:

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد!

که به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیده؛

باغبان از پی او تند دوید؛

به خیالش می خواست؛

حرمت باغچه و دختر کم سالش را؛

از پسر پس گیرد!

غضب آلود به او غیظی کرد!

این وسط من بودم؛

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهرۀ یک عاشق

و لب و دندان

تشنۀ کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام!

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

«او یقیناً پی معشوق خودش می اید!»

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

«مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد!»

سال هاست که پوسیده ام آرام آرام!

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت؛
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!


سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دهایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دست خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم؟!


خانم عرفان نظرآهاری! :D
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها، تنها بجرم این که
او سرسپرده می‌خواست، من دل‌سپرده بودم

یک عمر می‌شد آری در ذره‌ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می‌شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می‌شد ... وقتی غروب می‌شد ...
کاش آن غروب‌ها را از یاد برده بودم

محمد علی بهمنی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی

" من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی "

" عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی"

مدعی طعنه زند در غم عشق توزیادم

وین نداند که من از بهرغم عشق تو زادم

نغمه بلبل شیراز نرفته ست ز یادم

" دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم"

" باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی"

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه

مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه

پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه

"ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه"

"ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی"

تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت

عمربی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر وجان و زر وجاهم همه گو رو به سلامت

" عشق و درویشی وانگشت نمایی و ملامت"

"همه سهل است تحمل نکنم با ر جدایی"

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان

کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان

" حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان"

" این توانم که بیایم سر کویت به گدایی"

گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان

چون نگارین خط تهذیب به دیباچه ی قرآن

ای لبت آیت رحمت دهنت نقطه ی ایمان

" آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان"

" که دل اهل نظر برد که سریست خدایی "

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم

همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم

"گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم "

"چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی"

چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن

دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن

" شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن"

" تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی"

سعدی این گفت و شد از گفته ی خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان

" کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان"

"پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی"

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند

دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند

"پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند"

"تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی"

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد

نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشگر عشق تو ستیزد

"سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد"

"که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی"

"شهریار و سعدی"





کاش میدیدم چیست
انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
اه وقتی که تو لبخند نگاهت را میتابانی
بال مژگان بلندت را می خوابانی
اه وقتی که تو چشمانت
ان جام لبلب جاندارو را
سوی این تشنه جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق از دلم میگذرد
روح گلرنگ شراب رد تنم میگردد
دست ویرانگر شوق پرپرم میکند ای غنچه رنگین پرپر
من در ان لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را در اتش سبز
نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش میگفتی چیست
ان چه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
کاش می دیدم چیست!!
فریدون مشیری
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید.

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید.

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟.

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم.

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم .

بسته سلسله سلسله مویی بودیم.

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود.

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت.

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت.

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم.

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او.

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او.

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سروسامان دارد.

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر.

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر.

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهد بود.

پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی ست.

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی ست

نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست.

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود.

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به.

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به.

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش.

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست.

از من و بندگی من اگر اش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست.

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه درد بریدیم بس است.

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است.

بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر.

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

میشوی شهره به این فرقه هم آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغل باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

وحشی

یکی از نوامیس شعر و ادب فارسیه!!! خیـــــــــــــــــــــــــلی شعر خوبیه! =D> :D
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

و نشست و باز هم نشست
روزها يکي يکي
از کنار او گذشت

*
روي هيچ چيز و هيچ جا
از دعاي او اثر نبود
هيچ کس
از مسير رفت و آمد دعاي او
با خبر نبود

*
با خودش فکر کرد
پس دعاي من کجاست؟
او چرا نمي رسد؟
شايد اين دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پيش از آمدن براي او
دست دوستي تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صداي رفتنش
کوچه هاي خاکي زمين
جاده هاي کهکشان
سبز شد

*
او از اين طرف، دعا از آن طرف
در ميان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توي دست هم گذاشتند
از صميم قلب گرم گفت و گو شدند
واي که چقدر حرف داشتند

*
برفها
کم کم آب مي شود
شب
ذره ذره آفتاب مي شود
و دعاي هر کسي
رفته رفته توي راه
مستجاب مي شود

عرفان نظر آهاری
 
Back
بالا