بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
که باغها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان،
تا کبوتران سپید
به آشیانهی خونین دوباره برگردند.
بخوان به نام گل سرخ،
در رواق سکوت،
که موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد؛
پیام روشن باران،
ز بام نیلی شب،
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد.
ز خشک سال چه ترسی!
که سد بسی بستند:
نه در برابر آب،
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور…
در این زمانهء عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقهی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند
ژرف تر از خواب
زلال تر از آب.
تو خامشی،
که بخواند؟
تو میروی،
که بماند؟
که بر نهالک بیبرگ ما ترانه بخواند؟
از این گریوه به دور،
در آن کرانه ببین:
بهار آمده،
از سیم خاردار گذشته.
حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست!
هزار آینه جاریست
هزار آینه
اینک
به همسرایی قلب تو میتپد با شوق
زمین تهی است ز رندان؛
همین تویی تنها!
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی.
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان!
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی!
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم.
اگر به خانه ی من آمدی ، برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
از همان روز کدست حضرت قابیل
الوده گشت به خون حضرت هابیل
از همان روزی ک فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد....///
گرچه آدم زنده بود....////
فریدون مشیری
ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی درپی زنگ
زهر این فکر ک این دم گذر است
میشود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا
ب زنگار غمی الوده ست
لیک چون باید این دم گذرد
پس اگر میگریم،گریه ام بی ثمر است
و اگر میخندم،خنده ام بیهوده است
دنگ..دنگ
لحظها میگذرد
آنچه بگذشت نمیاید باز
قصه ای هست ک هرگز دیگر
نتواند شد اغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده ست
تند برمیخیزم
تا به دیوار همین لحظه ک در ان همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
انچه میماند از این جهد ب جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
وانچه بر پیکر او میماند
نقش انگشتانم
دنگ..
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا ک جان گیرد در فکر دوام
این دوامی ک درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای میگذرد
پرده ای میاید
میرود نقش پی نقش دگر
رنگ میلغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی در پی زنگ!
دنگ..دنگ
ما کیستیم؟!
این شعر سروده شده در فروردین سال99 است و اشاره به حوادث تلخ و اندوهگین سال 98 من جمله سقوط هواپیمای اوکراینی دارد. یاد آرشها و پونهها جاودان باد.
از غُصّهی که یا چه پریشان نشستهایم؟
ما از کدام خبط پشیمان نشستهایم؟
ما کیستیم؟ بارقهی نوری از وجود؟
یا در میان ِ وادیِ هذیان نشستهایم؟
در مقصدیم و جاده فقط پیچ در خم است؟
یا اینکه در میانهی دالان نشستهایم؟
تهماندههای قهوهی جوشیدهایم ما؟
یا فال ِ شوم ِ در ته ِ فنجان نشستهایم؟
آیا سوار ِ کشتی ِ نوحیم یا که ما
بر تختهپاره در دلِ طوفان نشستهایم؟
از برکتی که آمده رقصیدهایم یا
گنجشک ِ زیر ِ هجمهی باران نشستهایم؟
طغیان ِ واژهها خفه شد در عروض ِ شعر
ما واژههای در دل ِ اوزان نشستهایم
از نیمهی پُری که نبوده است دم نزن
با اشکهایمان کف ِلیوان نشستهایم
این سفرههای پربرکت کو که ما هنوز
در انتظار ِ تکّهای از نان نشستهایم؟!
کالسکههای زینتی ِ زرنشان که هیچ
در حسرت ِ همان خر و پالان نشستهایم!
هی سوختیم و باز میان ِ زبانهها
در جستوجوی باغ و گلستان نشستهایم
ما را دروغهای شبان میکشد نه گرگ
ما که امیدوار به چوپان، نشستهایم
اردیبهشت شد همهجا، ما و باغمان
هر ماه در اسارت ِ آبان نشستهایم
ما را به پند ِ ریش سفیدان امید نیست
ما در غم ِ جوانی ِ آنان نشستهایم
خامی و اشتباه ِ همانها وبال ِماست
حالا برای دادن ِ تاوان نشستهایم
حکم ِ ادب برابر ِ ظالم ادب نبود
در حسرت ِ نصیحت ِ لقمان نشستهایم
ما مثل ِ یک مترسک ِ دلقکنما شدیم
با خندهای به لب بر ِ زاغان نشستهایم
دار و ندار ِ مزرعه را پیش ِ چشممان
بردند و ما گشاده و خندان نشستهایم
فرمانده را به رشوه خریدند دشمنان
ما هم دوباره گوش به فرمان نشستهایم
زخم از خود ِ طبیب به ما میرسد ولی
ما باز با امید ِ به درمان نشستهایم
عیّار نیستند و سمک نیست بینشان
ما سالهاست در بر ِ قَطران نشستهایم
گفتند اوج ِ قلّه نشستیم و غافلیم
روی بخار ِ آتش ِ تفتان نشستهایم
دریا همیشه مانده ولی صخره مُرده است
ما روبهروی موج ِ خروشان نشستهایم
ما زیر این فشار هنوز ایستادهایم
شرمنده! ایستاده نه! گریان نشستهایم
هی سوختیم و زنده شدیم و بسوختیم
مایی که در جهنّم ِ ایران نشستهایم
ای عاشقان ای عاشقان، من عاشق رسواستم
عشقم چو بر سر می زند، من واله و شیداستم
هم عاشق و شیداستم، هم واله و یکتاستم
اینجاستم آنجاستم، نه زیر و نه بالاستم
در عرش و در کرسی منم، و الاصل لایخطی منم
با حاملان عرش گو، من پیش از این برخاستم
عالم منوّر شد ز من، آدم مصوّر شد ز من
هم عالمم، هم فاضلم، هم قاضی القضّاستم
قاضی به من نازد همی، فتوا ز من سازد همی
فتوا به ناحق می دهد، نه زین و نه زینهاستم
برخاستم، برپاستم، پیداستم، برجاستم
پنهان نیم، پنهان نیم، من میر و مولاناستم
هم پیر و هم برنا منم، هم شیخ و هم رعنا منم
هم زشت و هم زیبا منم، هم شیر و هم خرما منم
هم با صلاة دائمم، هم بی صلاة قائمم
هم صبح را بشناختم، هم شام را اشناختم
دنیا منم، عقبی منم، طوطی منم، قمری منم
انسی منم، جنّی منم، من حوت این دریاستم
هم کوه و هم صحرا منم، هم دُرّ این دریا منم
در شعله های عشق بین، کاندر زبان گویاستم
دریای بی پایان منم، با نوح، کشتیبان منم
یوسف منم، موسی منم، عیسی منم، شعیاستم
ایوب را درمان منم، یعقوب را هم جان منم
هم حکمت لقمان منم، هم یونس و یحیاستم
هم حیدر و احمد منم، هم باده ی احمر منم
هم صاحب کشور منم، زان باده باتقواستم
آن دم منم، این دم منم، هم ریش و هم مرهم منم
هم درد و هم درمان منم، با درد او همراستم
فرمان بر و فرمان دهم، هم جان ستان، هم جان دهم
جان از من و من هم ز جان، با حضرت اعلاستم
سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامتهای کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال پست
سال درد
سال اشک پوری
سال خون مرتضیٰ
سال کبیسه ...
زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتیٰ مرگ دام نیست
چرا که یاران گمشده آزادند
آزاد و پاک ...
من عشقم را در سال بد یافتم
که میگوید «مأیوس نباش» ؟-
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم
گر گرفتم
زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم
چرا که زندگی سیاهی نیست
چرا که خاک خوب است.
من بد بودم، اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سال بد در رسید:
سال اشک پوری
سال خون مرتضیٰ
سال تاریکی
و من ستارهام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم
تو خوبی و این همۀ اعترافهاست
من راست گفتهام و گریستهام
و این بار راست میگویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من، نخستین لبخندم بود
تو خوبی
و من بدی نبودم
تو را شناختم، تو را یافتم، تو را دریافتم و همۀ حرفهایم
شعر شد، سبک شد
عقدههایم شعر شد، همۀ سنگینیها شعر شد
بدی شعر شد، سنگ شعر شد، علف شعر شد، دشمنی شعر شد
همۀ شعرها خوبی شد
آسمان نغمهاش را خواند، مرغ نغمهاش را خواند
آب نغمهاش را خواند
به تو گفتم :« گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم »
و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب درآمد
من به خوبیها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبیها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همۀ اقرارهاست بزرگترین اقرارهاست
من به اقرارهایم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم
دلم میخواهد خوب باشم
دلم میخواهد تو باشم و برای همین راست میگویم
نگاه کن:
با من بمان.