• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اینجوری عصبیم ؛ اینجوری آروم میشم.

اگه کسی عصبانیم بکنه باید بهش آسیب برسونم اگه فیزیکی نشه با حرفام خوردش میکنم اگه بازم نتونم اون لحظه باید یچیزیو بشکنم و حرصمو سر اشیا خالی کنم و درنهایت اگه بازم نشه اعصبانیتم با اشکام میاد بیرونو تموم میشه!
البته اگه تو اون شرایط کسی بیاد که از همه جا بی خبر باشه یا براش تعریف میکنم و راحت میشم یا میگم به این بنده خدا ربطی نداره و سعی میکنم خودمو آروم کنم که یه وقت با اون آدم بداخلاقی نکرده باشم^_^
اصولا سکوت و تنها شدن و اینا داغونترم میکنه :/
 
یا می ریزم تو خودم و خیلی ساکت حرص میخورم ، یا اگه مسئله ی خیلی خیلی حساسی باشه خل میشم و سر خودم خالی میکنم -_- خون و شکستن و اینا :-" اگه طرفِ مورد خشم واقع شده داداشم باشه میزنمش .و خب چون دو سه برابر منه میدونه نباید جواب بده وگرنه میمیرم -_-
 
بستگی داره شرایط چطوری باشه.

اگه طرف تقصیری داشته باشه ودلیل عصبانیتم شخص خاصی باشه....وازم کوچیکتر نباشه تا میتونم کتکش میزنم:د وخوب این شخص معمولا داداشمه(تفاهم با یگی:د)
چون از حالت انسانیت خارج میشم این مواقع تقریبن فرار میکنه داداشم...چون هر کاری میکنم...از پرت کردن چاقو گرفته تا...

اگه بخاطر شرایط خاصی عصبانی باشم هر چی دم دستم میاد پرت میکنم ومیشکونم(آخرین بار سی چهل تایی استکان شکوندم)...یا اینکه با تیغه خودمو زخمی میکنم یا یه کاری میکنم درد بکشم وآروم شم...

این دوتای بالایی معمولن یه ماه یه بار اتفاق میافتن...ولی برای عصبانیتای روزمره ویا استرس هر چی دم دستم بیاد میخورم تا آروم شم:د

بعضی وقتام از دست خودم عصبانیم وعصبانیتم با نا امیدی وپوچی مخلوط شده...مثلا رتبه بد کنکور....در این مواقع به خودکشی فکر میکنم وشرایطشو اماده میکنم(خداحافظی با دوستام وپاک کردن حافظه گوشیم و پیداکردن دستگیره کنترل گاز اتاقم) ......
 
كلا عصبانيتم خيلي پرهيجان نيست يذره مشت هام رو سفت مي كنم و يذره هم داد ميكشم (كم پيش مياد فحش باشه فقط بلند بلند طرف رو موعظه مي كنم) خودش حل ميشه
از دست خودم كه عصباني بشم به مشت زدن توي ديوار رو ميارم و هروقت واقعا درد گرفت ديگه عصبانيت تخليه شده
و البته خوردن كه دواي هر دردي هست
 
آرامش:
راه رفتن با هندزفری - راه رفتن با دوستان - گیم - گریه - دعا و نماز - دراز کشیدن کف زمین و نگاه کردن به آسمون - بستن چشمام - سر گذاشتن تو بغل یه نفر
عصبی:
داداشم - فکر به مرگ (مو به تنم سیخ میشه) - نور سفید - آهنگهای جدید که لیریک چرت دارن و موضوع همه شون عشقیه - عدم تقارن - کثیفی - درست کار نکردن وسایل یا آدمها - سکوت
 
عصبی:
صدای گریه بچه - صدای دعوای بقیه - نرسیدن به کارام - نفهمیدن منظورم
آرامش:
تنها باشم
 
کلا عصبی شدن من آسونه ولی آروم شدنم خیلی طول میکشه!
با دستور دادن و فرمان دادن آدم های فرومایه عصبی میشم و با بکس یا بارفیکس آروم میشم!
 
اگه تو گفتگو با یکی عصبانی شم..یعنی از دست طرف بهش میخندم البته تجربه نشون داده با خنده من طرف تحریک میشه منو به قتل برسونه.‌‌البته خندم دست خودم نیست کاملا غیرارادیه...
گاهی اوقاتم سعی میکنم به کسی بگم چم شده.‌واقعا حرف زدن خیلی حال ادمو خوب میکنه اگه نگم اونقدر لپام گل میندازه همه میفهمن یه چیزیم هست‌‌‌...هی میپرسن ..
 
آخرین ویرایش:
با يكي قرار بزارم (چه تو فضاي محازي چه واقعيت) دير بياد بدون اطلاع البته تا يك ربع تحمل ميكنم به سختي
درمانم نداره مسلما اخرين باري ميشه كه باهاش قرار مي زارم

طرف از دست يكي ديگه عصباني بشه بياد سرمن خالي كنه

در حالت كلي واس درمون تنهايي ميرم پياده روي با اهنگ گوش دادن يا هم دوش گرفتن
 
نمیدونم ساعت چند بود اما یادمه اتاقم خیلی تاریک بود...تاریکی اتاقم باعث شده بود که استرس ناشی از خواب بدی که دیده بودم بیشتر شه...
همینطوری به دور واطرافم نگاه میکردم و نفس نفس میزد که یهو...
یهو اتاقم غرق آرامش شد...
صدای اذان....
انقدر نزدیک بود که احساس میکردم داخل مسجد نشستم...
چشمامو بستم و با اولین قطره ی اشکی که از چشام چکید بازشون کردم...
آرامش یعنی خدا
 
Back
بالا