جالب اینست که باران نمیبارد.
به یاد نمی آورم
کجا ترس این چنین در من فرو ریخت...
کدام شب بود که کر شدم
و در کجای جهان گم شده بودم که ترس مرا کور کرد.
به یاد نمی آورم
چطور صدای باد در من رسوخ کرد
که اینگونه منجمد شده ام
و لخته لخته خون درون رگ هایم صف بسته است.
مادر که دستانش مهربان بود
مادر که دستانش گرم بود
پای کدام پله مرا رها کرد و رفت...؟