• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شاعرانه های کاربران

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع محمد
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : شاعرانه های کاربران

گویند جهان زیر و زبر می نشود
الا به زمانی که قیامت بشود
من زیرم تو به هر کجایی زبری
ای کاش که دم به دم قیامت بشود
 
جالب اینست که باران نمیبارد.

به یاد نمی آورم
کجا ترس این چنین در من فرو ریخت...

کدام شب بود که کر شدم
و در کجای جهان گم شده بودم که ترس مرا کور کرد.

به یاد نمی آورم
چطور صدای باد در من رسوخ کرد
که اینگونه منجمد شده ام
و لخته لخته خون درون رگ هایم صف بسته است.


مادر که دستانش مهربان بود
مادر که دستانش گرم بود
پای کدام پله مرا رها کرد و رفت...؟
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

خسته از خستگیام ...
خسته از دلتنگیام...
خسته از زندگی بی رنگم...
خسته از آدمکای چوبی بی دردم...
خسته از نبودن یه ذره نور...
خسته از این ابر های بی عبور ...
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران



گفتی که : می بوسم تو را
گفتم تمنا می کنم
گفتی که : گر بیند کسی ؟
گفتم که : حاشا می کنم
گفتی: ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در ؟
گفتم که : با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتی که : تلخی های من گر ناگوار افتد مرا
گفتم که: با نوش لبم ،آنرا گوارا می کنم
گفتی : چه می بینی بگو در چشم چون آیینه ام ؟
گفتم که : من خود را در او عریان تماشا می کنم
گفتی که : از بی طاقتی ،دل قصد یغما می کند
گفتم که : با یغماگران ، باری مدارا می کنم
گفتی که : پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که : ارزان تر از این من با تو سودا می کنم
گفتی : اگر از کوی خود ، روزی تو را گویم برو؟
گفتم که: صد سال دگر امروز و فردا میکنم
گفتی : گر از پای خود، زنجیر عشقت وا کنم
گفتم : ز تو دیوانه تر ، دانی که پیدا می کنم :) :)[size=10pt][/size]
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران


عشق یعنی سودادلی
یعنی آن دریای سرخ بی دلی
عشق یعنی تمنادروصال
یعنی آن رنگ سیاه ماه خال
عشق یعنی تنهاشدن گریان شدن
عشق یعنی درغمت نالان شدن
عشق یعنی ماهی شدن دربحرتو
بحرتویعنی کلام گرم تو
عشق یعنی یک پرنده درخیال
یک پرنده شادمان بی دست وبال
عشق یعنی چشم به راحت دوختن
منتظربودن درفراقت مثل شمعی سوختن
زندگی بایادتوپاینده است
یادتودردل هردل شیدای عاشق زنده است
کاش میشد تاتوراپیداکنم
این دل دیوانه رارسواکنم
کاش میشددورازچشم همه
سفره دل رابرایت واکنم
دردهاراباهم یکی بایدنمود
سینه هارابازبایدازهم گشود
عشق تنهایم کلامم تنهاپرستویم،خدایا
ازدل من پرگشود
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

واین هم شعری دروصف مدرسمون
درپناه بی پناهان شاه مردان
درمهد الطاف خدای نیک مردان
درخم کوچه ای درخیابان نوفل
بردرمدرسه ای بامدیری فراخ دل
بافام هیئتی ملازم بافراست
نشسته حروف فرزانگان بامشقت
ازمدیرگرفته تادانش آموزوسرایدار
ازدبیران ومعاون تاکتابدار
درمعراج علوم محضراندیشه وحیرت
دروهله نصرت برفرازمعرفت
گام هایی افراشته ترتاکبریا
درکلام شاهکارآنان ققنوس رها
درفیزیک قلب ها مصون زنگارکبرند
بازتاب دهنده ی پرتوآفتاب مهرند
درپیچش ژن هایشان یمن ویقین
درمعادلات زندگی باجبرقرین
درمولکول های افکارشان مفتون حلم اند
درامواج آرام ادب مسخرعشق اند

البته بایدبگم شعرای من بیش ازحد اشکال دارن
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

سلام
این اولین شعرمه ( شاید‌ اسمشو ‌نشه شعر گذاشت )
میدونم اشکال‌ زیاد داره خوشحال میشم بهم بگین


روز خوبي بود ، روزي سرد بود

پوشش شهر ، جامه ي خوش رنگ برگ زرد بود

باد كوچه هاي شهر را جارو مي كشيد

از ميان شاخه هاي لخت هو هو مي كشيد

شهر ، مزه ي زرد خزان را مي چشيد

من نيز در حياط خانمان نارنج مي چيدم

ناگهان چيزي شنيدم

آن صداي حرف باران بود

بر خلاف روز هاي پيش نالان بود

پشت ابر هاي سفيد گرم درد دل با خورشيد بود

دل باريدن نداشت ، نوميد بود

حس كنجكاوي من گوش مرا پرواز داد

باز باد

سوي شهر مي آورد صداي آن دو را با فرياد

- دل باريدن ندارم غمخوار من اي خورشيد

ديگر از اين شهر بايد دل بريد

مردم دورترند از آنچه مي پندارند

گويا كاري به كار يكديگر ندارند

كاسه ي پول فقيران خالي ست

ديگر امروز جاي آزردن كودكان مسكين باقي ست

پر كرده اند برج ها جاي درختان را

جاي بوستان ، جاي گلستان را

ارزش باران را ندارد اين شهر

ارزش آن روزگاران را ندارد اين شهر

چشمه ي اميد ، خورشيد ،

چو اين ها را شنيد

اندكي مهر ورزيد و نازش را كشيد

رو به باران كرد و با لبخند گفت : بر دل نگير

تو ببار بر كاسه مرد فقير

گل ياسي را كه هديه مي داد به فقیران سهراب
سيراب کن

يا بزن بر بام خانه ، يادش آر آن روز ديرين

كودك ده ساله را شاداب كن
ببار و به بهانه كمبود چتر

مردم شهر را به هم نزديك تر كن

ببار و چشم ها را نیک ، تر كن

ديد مردم را به زندگاني شاد تر كن

برگ هاي زرد را در خيابان ها شناور كن

با جان و دل خود را فداي قامت سرو و صنوبر كن

آه باران ، قدرتت را نيز باور كن

*************************

از پشت ابر هاي فراوان

لبخند باران را

رعد و برق بالاي كوهساران را

حال و هواي بانشاط آسمان را

مي شد ديد

آري آري باران باريد

ياس ها سيراب شدند

كودكان شاداب شدند

شيشه ها هم تر شدند

خستگي ها در شدند

غم ها پرپر شدند

مردم شهر نيز زير چتر ها نزديك به يكديگر شدند

ياد باد آن روز باران ياد باد

ياد باد آن روزگاران ياد باد

حال آسمان در دل خود ابر فراوان دارد

شايد امروز نيز باران ببارد

شايد .....
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

علی نامه رو که حذفیدم ولی این شعر رو پریشب گفتم...
نه در سینه دلی باشد نه در دل دلبری دارم
خدا داند که امشب من چه مژگان تری دارم
حدیث وصل جانان را به جز افسون نمی دانم
که بر گردیدن گردون یقین و باوری دارم
برو زاهد مگو با ما حدیث حوری و جنت
نصیحت کمتر آخر کن که من گوش کری دارم
چه خوش بودی خرامیدن به باغ وصل آن مه رو
ولی اکنون ز هجرانش حدیث دیگری دارم
مکن منعم که دل را من به دریا می زنم امشب
ز غرش های طوفانی هراس کمتری دارم
تو ای گردون بدان این را اگر غم ها بتازانی
به امید خداوندم سوار و لشگری دارم
کجا غم های بی ارزش مرا وامانده می دارد
که در دنیای پوشالی چون او من یاوری دارم
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

اولین شعرم این بود:

مادر

شب وقت وقت آرمیدن *** هنگام خواب خوب دیدن

آمد زمین از آسمان ها *** ستاره ای بسیار روشن

جای و مکانش آسمان بود *** در بین ماه و کهکشان بود

آمد زمین به خاطر ما *** مادر آن ستاره ی تابان بود
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

وقتی که خندیدی
انار سرخ لب هایت ترک برداشت،زیبا شد
همانند همان هایی که فصل عشق می رویند
وقتی که خندیدی
به سیب گونه هایت
گازی زدی انگار
دو سمت ان دو بادام سیاهت را
کشیدی سمت لبخندت
و کردی مست
چشمان خمارم را
و در فکر شلوغ من
فریاد تمسخرها
به معشوقه ی ان نقاش
و این را خوب می دانم
در فکر رهای تو
نمی گنجد این موضوع
که با لبخند ناگاهت
کشیدی روح در رقص و سماع سفره ی خلوت نشینم را
به برهان نظام جذب لب هایت
و می دانم
می دانم
که تو ناخواسته
با همان لبخند جذابت
مرا کندی
از جبر سنگین زمینی ها
شدی خود جاذب هیچ اختیاری هام
بخند ارام
بخند از دور
شدی تو
قبله ی شب نشینی هام



من_نوشت
 
Back
بالا