خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

با خواهرم رفته بودیم مغازه ی موبایل فروشی.بعد میخواست کلن اطلاعات درباره ی تبلت و آیپد و ... بگیره که بفهمه کدوم بهتره همونو بخره.بعد مرده بدبخت 2 ساعت توضیح داده که حالا نمیخواد حتمن این مدلی که شما میگین باشه مدل بهتری هم هس.بعد نمیدونم این خواهر من اصلن حواسش نبود یا داشت به یه چیز دیگه فک میکرد از دهنش پرید گف نه من اخه تبلت ا متری نمیخوام... =)) بعد مرده گف چی 1 متر؟ بعد مثل خواس درس کنه گف نه یه متر که نه منظورم 1اینچی بود =)) ... :)) بعد دوباره مرده این جور بود: :o بعد کاشف به عمل اومد منظورش 1 هسته ای بوده...
اون لحظه:
من: =)) ;D :)) :-"
خواهرم: :-[
مرده: :o X-( :|
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیروز، حدودا ساعت نه شب، مدرسه !
نشسته بودم روبروی اتاق مشاوره که یکی از دوستام بیاد و بریم کتاب بگیریم
یکی از فارغ التحصیلای امسال هم میاد تو راهرو و میشینه کنار من و منتظره تا نفر بعد بره برای مشاوره ی انتخاب رشته

من : اع ! سلام فاطمه >:D<
اون : سلام ;;) خوبی؟
.
.
.
من: باو فاطمه همچین گریه و زاری میکردی که کنکورمو بد دادم، کنکورمو گند زدم، گفتم الان شدی 2000 ! 8-} ولی وقتی از الی پرسیدم فهمیدم که الکی نق میزدی ! ;;)
اون: نه خب همچینم الکی نبود ... دوهزار نشدم ولی ...
من: دختره ی دیوونه ! تو مدال نقره هم داشتی من نمیدونستم ؟! اینم از الی شنیدم اونروزی، متاسفم واسه اعتماد به نفست [-(
اون: من؟ ^#^
من: نکنه میخوای منکر اینم بشی؟ تواضع زیادیه؟ ;))
اون: نه خب :| اون فاطمه ای که مدال داشته و کنکورشو خوب داده من نیستم :| من رتبه م همون حدود دو هزار شده :)
من: :| همون دو هزار اصن، خوبه دیگه 8-| مشکلی نداره که :-"
...
 
پاسخ : سوتی‌ها

پریروز تولد یکی از آشناهامون بود، همراه اول بهش اس تبریک داده با عنوان "جناب آقای مریم وفایی" ! :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

چندماه پیش باخانواده نشسته بودیم ومیخواستم ادرس یه جایی روبدم
جوگیرشده بودم جی پی اسموفعال کردم
میخواستم بگم بلوارحمزه ...
گفتم امیرحمزه :-"
...
ینی چن ثانیه ای هنگ کردم X-(
دیدم مامانم چپ چپ داره نگام میکنه :-?




ینی داغون شدماااااا :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

دارم واسه نشریه با یکی حرف میزنم.خیلی جدی.بعد میخوام بگم باید نویسنده خوش قلم باشه.میگم باید نویسنده قلمی باشه.اونم خیلی جدی گفت من قلمیَم :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

دوست شماره 1: من یه کارت دارم که...
دوست شماره 2: منم کارت خوان دارم ;;)

متوجه هستید؟ :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

مامان من با قیافه ناراحت امروز ظهر :)

من: مامان امروز دیگه چی شده؟؟

اون؟هواپیمای طبس چپ کرده؟
من.چپ کرده؟؟؟ ;D

اون.اره دیگه میخوای راست کنه واست؟

من.واسه من؟

اون.هیچی درگیر نباش

باعرض پوزش دوتا سوتی داشت الان...دقت کنین بهش ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

رفتیم واسه من کفش بخریم ی مدل انتخاب کردم فروشنده هه میگه چ رنگیشو بیارم براتون از خواهرم نظر خواستم میگه سبز!!!!!نگا کردم میبینم فقط مشکیو سورمه ایو قهوه ای داره!!
بعد دیدم خیلی وضع خرابه گفتم آقا مشکیش.....خوب ک کفشو آورده خواهرم میگه من ک گفتم سبز چرا قرمز برداشتی؟
ینی کور رنگی تا این حد؟؟بنده خدا مرده محو شد ک ی وقت ما خجالت نکشیم...........هیچی دیگ آبرومون رفت

___

سوتیای ما همه ازین قبیلن ک بابام کلا با مامانم هماهنگ نیس
مثلا همین دیروز:
خالم:ریحانه(خواهرم) کجاس؟؟
مامانم:کلاسه
ده دقه بعد.........
بابام تو جمعی ک خالمم بود:این ریحانه عوضی ک تو خونه بند نمیشه با دوستاش رفته پارک.........
حالا بیا درستش کن.........

آرامش : ترکیب شد
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از فامیلامون میخواس بشینه تو ماشین بعد من عقب نشستم که اوشون جلو بشینن بعد اومدن برای تعارف و اینا که محدثه خانم شما برین جلو بشینین من عقب میشینم،بعد من برگشتم گفتم نه نه پری خانم شما برین جلو بشینین
نه پری خانم برین جلو بشینین [همینجور داشت تعارف میکرد]
بعد یکدفعه برگشتم گفتم نه جلو خانم برین پری بشینین :)))) بعد تازه همون موقع هم نفمیدم چی گفتم،بعد 5 دقیقه یکهو زدم زیر خنده :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

دقت کردین روی گوشی سامسونگ دوسیم کارته نوشتهDUOS :)
خب مگه چیزدیگه ای هم میشه خوندش؟! ;;) :-? ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها


آقا یه بار داشتم بازی کامپیوتری میکردم،میخواستم طرفو بکشم ولی نمیمرد.هیچی حالیم نبود.یه هو داد کشیدم "الآن جرت میدم.......... >:p >:p >:p >:p >:p >:p >:p (نگاه من در اون زمان)"
مامانم اومد بالای سرم داد کشید گفت "چی؟؟؟؟؟؟؟؟ X-( X-( X-( X-( X-( X-( (این نگاهشه)" اومدم درستش کنم ولی حواسم نبود.واسه همین گفتم "مامان ناراحت نباش.الآن میدوزمش."
دیگه بقیشو نگم.نمیتونستم یه چیزی هم بگم درستش کنه.........
[-o< [-o< [-o< [-o< [-o< [-o< [-o< [-o< [-o< [-o< (من بعد از اتفاق)
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از دوستای مامانم بهم کادو داده...!

اون:عزیزم ببخشید اگه خوشت نیومد بگو ببرم عوضش کنم و اینا...
من:نه قابل نداره...! :-" دستتون درد نکنه
اون: :-?
من: ^-^
من بعد فهمیدن سوتیم: :-[ :-[
 
پاسخ : سوتی‌ها

زنگ ادبیات بود بعد معلممون داش درس میپرسید
گف ی جمله بگو اجزاشو مشخص کن
گفتم:من و مادر علی ب پارک رفتیم (ی همچین چیزایی گفتم مفهومش این بود) :)
معللمون مثن خواس شوخی کنه گف :علی کیه؟ ;D
من دوباره:من وعلی ب پارک رفتیم :))
معلممون دوباره:علی کیه؟ ;D
من دوباره:علی رو خودتون ب من معرفی کردین دیگه!! :|

این تا اینجا حالا واکنش معلم و بچه هارو بیخیال...
زنگ بعد
من هنوز ب خاطر زنگ پیش ساکت بودم اومدم مثن فراموش کنم و اینا
زنگ مشاوره بود و بحث در مورد مختلط شدن مدارس و اینا بود
من مثن اومدم بگم مختلط شدن بده و اینا گفتم:خوب ببینین دو حالت داره مثن من ی دوس دارم اسمش زهراس...زهرا میگه بیا خونه ما ...من خوشحال میشم میگم باشه...
ولی مثن حالت دوم من ی دوستی دارم اسمش علیه ...ی لحظه موندم ادامه بدم یا نه..دیدم ادامه بدم خیلی ناجور میشه....قطع کردم حرفمو... ~X(
مشاور:ادامه بده... :|
من (با صدای اروم ):بعد علی میگه بیا خونه ما! X_X
کلاس رف رو هوا....
بچه ها:ن مث این ک واقن خبریه....کیه علی؟ :)) =)) =))
.
.
.
هیچی دیگه....تا اخر اون روز حرف نزدم :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

این سوتی رو از طرف دوستم مینویسم:
«چند سال پیش، مامانم به PES بازی کردن من حساس بود، بعد وقتی از اتاقم بیرون میرفت، در رو میبستم و PES بازی میکردم
یه روز لباسام نامرتب بود(اصطلاحا میگن لباسام شنبه یکشنبه بود) و داشتم PES بازی میکردم و در رو هم قفل کرده بودم، مامانم دستگیره ی در رو فشار داد که بیاد تو، دید قفله، من پریدم کامپیوتر و خاموش کردم و رفتم در رو باز کردم.
مامانم که اومد تو اتاق، گفت فکر کردی نمیدونم داشتی چه غلطی میکردی بیشعور؟؟؟ :-L :-"»
:))
البته مادر دوستم فکر نکرده که دوستم داره PES بازی میکنه؛ درک این که کجاش سوتی بوده خیلی سخته و شاید شما تا وقتی هنوز پدر/مادر نشدید یا وارد مسائل دینی و... نشدید، هیچ وقت نفهمید...
 
پاسخ : سوتی‌ها

مهمون اومده بود خونمون بعد داشتم تعارف میکردم میوه تونو میل کنین تو این حین حواسم نبود گفتم انگور براتون پوست بگیرم ;D
یعنی پاک آبروم رفت
یه بنده خدایی هم بود دیگه بدتر شد حسابی
 
پاسخ : سوتی‌ها

.× یادتونه یه سال عید و ماه محرم یکی شده بود...؟؟!!
خلاصه رفتیم خونه اقوام....اقوام دور....من گفتم سال نوتون مبارک.....اون بنده خدا گفت " لعنت بر یزید " منم برگشتم گفتم

" برشما هم همین طور " :)) =)) =))

× دیروز مامانم داشت با تلفن صحبت میکرد هی به یارو میگفت اره خاکش سقفیده ب چسب... بعد تازه عصبی هم میشد از اینکه یارو چرا نمیفهمه؟؟؟ =))

× یه روز دختر عمه ام نشسته بود داشت نطق میکرد بعد یهو وسطش برگشت ب من گفت توام ک خودتو کشتی با این تیش هوزان :)) بنده خدا منظورش تیزهوشان بوده :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

مامانم به برادرم: بچه که بودی ما نمیتونستیم بفهمیم که تو چپ راستی ، یا راست چپ! :-؟
منظور همون راست دست یا چپ دست بوده گویا :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیدین تو آزمونای قلم چی یه سری سوال نظرسنجی میدن بعدمجبورت میکنن حتما جواب بدی!؟ بعدخواین سوالا شماره دارن که میشن سوالای اخر پاسخنامه؛ امروز من با اعتمادبه نفس کامل شرو کردم اونارو ازاول پاسخنامه جواب دادن بعدهی باخودمم میگفتم خو چرا اینا شماره هاشون اینجوریه :| همچین بشری هستم بنده :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

همین الان یه مورچه داشت رو نمایشگر ( :-" ) لپ تاپم راه می رفت :-" بعد موس رو کشیدم روش به جای این که با دست پرتش کنم :-" :)) انتظار هم داشتم مورچه بره کنار :-" :)) ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

داشتیم با یه عده از دوستان بازی میکردیم یکی از اون دانشمندای عزیز اسم از ن برگشت گفت نهنگ!! :|

+روز عید فطر رفته بودیم خونه ی عمه ی گرام. بعد خاله ی شوهر عمه هم حضور داشتن. ایشون یهو اومد جلو باهام روبوسی کنه منم هول شدم گفتم سال نو تون مبارک! :|
:)) ;D
 
Back
بالا