• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها


آقا یه بار داشتم بازی کامپیوتری میکردم،میخواستم طرفو بکشم ولی نمیمرد.هیچی حالیم نبود.یه هو داد کشیدم "الآن جرت میدم.......... >:p >:p >:p >:p >:p >:p >:p (نگاه من در اون زمان)"
مامانم اومد بالای سرم داد کشید گفت "چی؟؟؟؟؟؟؟؟ X-( X-( X-( X-( X-( X-( (این نگاهشه)" اومدم درستش کنم ولی حواسم نبود.واسه همین گفتم "مامان ناراحت نباش.الآن میدوزمش."
دیگه بقیشو نگم.نمیتونستم یه چیزی هم بگم درستش کنه.........
[-o< [-o< [-o< [-o< [-o< [-o< [-o< [-o< [-o< [-o< (من بعد از اتفاق)
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از دوستای مامانم بهم کادو داده...!

اون:عزیزم ببخشید اگه خوشت نیومد بگو ببرم عوضش کنم و اینا...
من:نه قابل نداره...! :-" دستتون درد نکنه
اون: :-?
من: ^-^
من بعد فهمیدن سوتیم: :-[ :-[
 
پاسخ : سوتی‌ها

زنگ ادبیات بود بعد معلممون داش درس میپرسید
گف ی جمله بگو اجزاشو مشخص کن
گفتم:من و مادر علی ب پارک رفتیم (ی همچین چیزایی گفتم مفهومش این بود) :)
معللمون مثن خواس شوخی کنه گف :علی کیه؟ ;D
من دوباره:من وعلی ب پارک رفتیم :))
معلممون دوباره:علی کیه؟ ;D
من دوباره:علی رو خودتون ب من معرفی کردین دیگه!! :|

این تا اینجا حالا واکنش معلم و بچه هارو بیخیال...
زنگ بعد
من هنوز ب خاطر زنگ پیش ساکت بودم اومدم مثن فراموش کنم و اینا
زنگ مشاوره بود و بحث در مورد مختلط شدن مدارس و اینا بود
من مثن اومدم بگم مختلط شدن بده و اینا گفتم:خوب ببینین دو حالت داره مثن من ی دوس دارم اسمش زهراس...زهرا میگه بیا خونه ما ...من خوشحال میشم میگم باشه...
ولی مثن حالت دوم من ی دوستی دارم اسمش علیه ...ی لحظه موندم ادامه بدم یا نه..دیدم ادامه بدم خیلی ناجور میشه....قطع کردم حرفمو... ~X(
مشاور:ادامه بده... :|
من (با صدای اروم ):بعد علی میگه بیا خونه ما! X_X
کلاس رف رو هوا....
بچه ها:ن مث این ک واقن خبریه....کیه علی؟ :)) =)) =))
.
.
.
هیچی دیگه....تا اخر اون روز حرف نزدم :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

این سوتی رو از طرف دوستم مینویسم:
«چند سال پیش، مامانم به PES بازی کردن من حساس بود، بعد وقتی از اتاقم بیرون میرفت، در رو میبستم و PES بازی میکردم
یه روز لباسام نامرتب بود(اصطلاحا میگن لباسام شنبه یکشنبه بود) و داشتم PES بازی میکردم و در رو هم قفل کرده بودم، مامانم دستگیره ی در رو فشار داد که بیاد تو، دید قفله، من پریدم کامپیوتر و خاموش کردم و رفتم در رو باز کردم.
مامانم که اومد تو اتاق، گفت فکر کردی نمیدونم داشتی چه غلطی میکردی بیشعور؟؟؟ :-L :-"»
:))
البته مادر دوستم فکر نکرده که دوستم داره PES بازی میکنه؛ درک این که کجاش سوتی بوده خیلی سخته و شاید شما تا وقتی هنوز پدر/مادر نشدید یا وارد مسائل دینی و... نشدید، هیچ وقت نفهمید...
 
پاسخ : سوتی‌ها

مهمون اومده بود خونمون بعد داشتم تعارف میکردم میوه تونو میل کنین تو این حین حواسم نبود گفتم انگور براتون پوست بگیرم ;D
یعنی پاک آبروم رفت
یه بنده خدایی هم بود دیگه بدتر شد حسابی
 
پاسخ : سوتی‌ها

.× یادتونه یه سال عید و ماه محرم یکی شده بود...؟؟!!
خلاصه رفتیم خونه اقوام....اقوام دور....من گفتم سال نوتون مبارک.....اون بنده خدا گفت " لعنت بر یزید " منم برگشتم گفتم

" برشما هم همین طور " :)) =)) =))

× دیروز مامانم داشت با تلفن صحبت میکرد هی به یارو میگفت اره خاکش سقفیده ب چسب... بعد تازه عصبی هم میشد از اینکه یارو چرا نمیفهمه؟؟؟ =))

× یه روز دختر عمه ام نشسته بود داشت نطق میکرد بعد یهو وسطش برگشت ب من گفت توام ک خودتو کشتی با این تیش هوزان :)) بنده خدا منظورش تیزهوشان بوده :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

مامانم به برادرم: بچه که بودی ما نمیتونستیم بفهمیم که تو چپ راستی ، یا راست چپ! :-؟
منظور همون راست دست یا چپ دست بوده گویا :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیدین تو آزمونای قلم چی یه سری سوال نظرسنجی میدن بعدمجبورت میکنن حتما جواب بدی!؟ بعدخواین سوالا شماره دارن که میشن سوالای اخر پاسخنامه؛ امروز من با اعتمادبه نفس کامل شرو کردم اونارو ازاول پاسخنامه جواب دادن بعدهی باخودمم میگفتم خو چرا اینا شماره هاشون اینجوریه :| همچین بشری هستم بنده :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

همین الان یه مورچه داشت رو نمایشگر ( :-" ) لپ تاپم راه می رفت :-" بعد موس رو کشیدم روش به جای این که با دست پرتش کنم :-" :)) انتظار هم داشتم مورچه بره کنار :-" :)) ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

داشتیم با یه عده از دوستان بازی میکردیم یکی از اون دانشمندای عزیز اسم از ن برگشت گفت نهنگ!! :|

+روز عید فطر رفته بودیم خونه ی عمه ی گرام. بعد خاله ی شوهر عمه هم حضور داشتن. ایشون یهو اومد جلو باهام روبوسی کنه منم هول شدم گفتم سال نو تون مبارک! :|
:)) ;D
 
Back
بالا