پاسخ : خاطرات سوتیها
دو سال پیش بود که من شور آموختن توم متولد شده بود

تازه زبان انگلیسیم روون شده بود و خوب مکالمه میکردم....قرار شد با بابام اگه تو خیابون خارجی دیدیم بریم پیشش باهاش حرف بزنیم [nb]که من مثلن اعتماد به نفس پیدا کنم و مکالمم خوب بشه...[/nb]
هیچی دیگه یه روز با بابام داشتیم تو خیابون قدم میزدیم که سه تا خارجی دیدیم(دوتا پسر یه دختر)کنار هم نشسته بودن رو نیمکت کنار پیاده رو..
بابام از فاصله چند متریشون بهم گفت : ببینم چی کار میکنی!...
منم جلو تر از بابام حرکت کردم و رسیدم ب اونا و تند و سریع گفتم : Hello
بعد یهو حس کردم بابام از کنارمون رد شد و رفت...منم دویدم و دستشو گرفتم که جا نمونم...تند تند قدم برمیداشت و منم کنارش..تعجب کرده بودم ک چرا واینستاده....یهو بابایی که من دستشو گرفته بودم ایستاد و گفت : عمو...عمو..!
من سرمو آوردم بالا و چهرشو دیدم....بابام نبود که!! یه آقای سیبیلوی قد بلند بود من :

آقاهه : عمو...کجا میای؟؟

یهو بابام از اون سر صدام زد : یاسمیـــــــــــــــن...یاسمیــــــــــــــــن!
منم هول شدم و دویدم سمت بابام...
خارجیایی بدبخت که فک کنم دقیق یادم نیس آلمانی بودن...نمیفهمیدن چ خبره!بعد بابام براشون توضیح داد و اونام یه عالمه خندیدن!!
منم یه ذره اعتماد ب نفسی ک تو مکالمه با خارجیا داشتمم از دست دادم...کلا اینجوری بودم :-[....حالا اونام ول کن نبودن دیگه....هی حرف میزدن ! منم اصلن تو یه عالمه دیگه بودم اون لجظه!

......بدترش اینکه شماره بابامو گرفتن و فرداش باهم رفتیم بیرون

...
این وسط من که فیضی نبردم ولی یه چیزی کشف کردم...اینا مشکل منکراتی داشتن!

...سه تایی تو فرودگاه ایران همدیگه رو دیده بودن و وقتی فهمیدن از یه کشورن باهم دوست شده بودن

.....حالا سوال من اینجاس...ماهم اگه یه روزی تنها رفتیم یه کشور دیگه ...بعد یه پسر ایرانی تو فرودگاه دیدیم باید باهم دوست بشیم؟
