خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

چند روز پیش وسطِ باشگاه:


من- احمق انقد سنگین ورندار، همین‌کارارو می‌کنی که همش عضلاتت مُنقرض می‌شه دیگه. :|
دوستم- چی می‌شه دقیقاً؟ :))
اون‌یکی دوستم- منظورش اینه دُچارِ انقراض می‌شه.
دوستم- دچارِ چی‌چی می‌شه؟ =)) اونی که سنگین زده شمایین بدبختا، رد دادین. :))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

ساعت نزدیک دو بامداده و نشستی داری سمپادیا رو بالا پایین می کنی و در همون حال پلیرت جلوته و هندزفری تو گوشت و یهو هوس می کنی آهنگُ عوض کنی ;;) خیلی شیک ، صفه ی سمپادیا رو می بندی ، وارد پوشه ی آهنگات میشی و آهنگ مورد نظرُ پلی می کنی . غافل از اینکه با این کار آهنگ از اسپیکرهای تا تَه صدا-باز ِ کامپیوتر درمیاد نه از هندزفری ِ تو گوشت ! و ساعت دو بامداد خونه می لرزه برای لحظاتی ;;)
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

تو سال تحصیلی...دقیقا یک هفته مونده ب امتحانات ترم یه مشاور دعوت کردن برامون سخنرانی کنه درباره استرس موقع امتحان و اینا....
همه تو نمازخونه. مدرسه جمع شده بودیم...قبل اینکه مشاوره بیاد..
معاونمون: قشنگ ب حرفای آقای x گوش بدین!! نُت برداریم بکنین! میخوام از فردا نکاتی ک بهتون میگن رو تو رفتارتون ببینم!!

بعله...آقاهه اومدن و ....درباره تنها چیزی ک خرف نزد ...استرس و امتحان و اینا بود!! کلا مبحث بحثش...مردگریزی :-"...حجاب....ازدواج و دوستی های خیابونی و اینا بود....هِی تاکید میکرد: سمت دوستی خیابونی نرین...ک بهتون خیانت نشه و مرد گریزی پیدا نکنین و 4 سال دیگه عروس بشین :-[ و.......

اخر سر هم سه تا کتاب بهمون معرفی کرد و گفت حتما تو همین هفته بخونین: کتاب مسایل مربوط ب قبل ازدواج....یکی کتاب مربوط ب ازدواج ..... و اون یکی تربیت فرزند!!!!!!

:)) :))
اصن نمیدونین معاونمون بعد رفتن مشاوره چ قیافه ای بود ک X-( X-(

حالا ما مونده بودیم چیکار کنیم....! ب حرفاش گوش کنیم یا نه =))

# خب اینم سوتی مدرسه ما :))
اقا میگم این قانون اینکه دوتا پست تو ی صفحه نمیتونیم بدیم مسخره نیس؟!!! اصن نمیدونین این سوتیا تو گلوم گیر کرده دارم خفه میشم :))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

مورد داشتیم خیلی جدی گفته " چاقری لاغری" :))
روحمونو شاد کرد
 
پاسخ : برگزیده مکالمات

تو مترو
خانومه لوازم آرایشی می فروخت
مداد گاش
من اشتباه شنیدم
به مامانم:مامان!؟ بازم گاج منتشر کرد؟
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

ملیکا : حیوونای دریایی خیلی لجز ن
من : منظورت لزج ه؟ :D
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

من-[با لحنِ تند و هول] سلام، پاژی هس؟
معاون- جااان؟!!
من- عه سلام خوبین؟ عرض کردم؛ خانومِ پاژنگ[nb]مُدیر.[/nb] هنوز تشریف نیاوردن؟:-خاروندنِ سر.
معاون-[نگاهِ مشکوک.] نه برو تو کلاس‌ت، یکم دیگه میان.


×من حقیقتاً نمی‌دونم فازم چی‌بود. :|
 
ﭘﺎﺳﺦ : ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺳﻮﺗﯽ‌ﻫﺎ

سر زنگ يکي از استاداي مردمون ک خب سن تقريبا بالايي دارن،خيلي آروم ب بغليم ي چيزي گفتم بس خجالت آور!!!!(ميشه گفت از ف...ک بدتر!!!)
و خب استاد شنيد و گفت خانوم!!
پ ن:حالا در حالت عادي بايد بلند بحرفيم تا بشنوه ها!!!شانس نداريم ک...!!
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

«توی صفِ شهربازی در حالی که محکم به شکم پسر خالم میزنم»

- نیلو [nb]دختر خاله‌ی اینجانب[/nb]نیلو این یارو ببین /با حالت بهت زده/ «صدای خنده های پسر خالم به گوش میرسه »
- نیلوعه احمق با توام «همچنان خنده های پسر خالم»
«نیلو درحالتی که نفر جلوعیِ منِ هندزفری رو از گوشش در میاره و پشت سرش رو نگاه میکنه » + منو صدا کردی؟
- واقعا حس نمیکنی دوساعته دارم میزنم بهت؟
پسر خالم: خب آخه به من میزدی ولی اونو صدا میکردی :))
- :/
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

یادم اومد یه روز سر کلاس نشسته بودیم، یکی از پسرامون دیر اومد، بعد در زد، استاد گفت بفرمایید؟ اونم یکم با حالت دستپاچه گفت استاد ... اجازه هست؟ می‌تونم تشریف بیارم؟ =‌)))) استادم گفت بفرما تشریف بیار :‌)))))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

من و دوستم کنار راه پله ها ، مقابل wc دبیران!

دریا: نازی میشه این اشکال زیستمو و واسم توضیح بدی؟
من: خب چرا سر کلاس از خود آقای فولانی نپرسیدی؟
دریا: خب روم نشد ):
من:(با تریپ نصیحت گرانه طور) ببین دریا، هیچوقت از پرسیدن اشکالاتت خجالت نکش. حالا چه از آقای فولانی باشه ، چه از هر خر دیگه ای!

و قیافه دریا که رنگ لبو شد و با سر به wc اشاره کرد(با صدای ملو): اون تو ئه! X_X
و همون لحظه صدای باز شدن در توالت اومد و من ... از راه پله ها جیم شدم سریعا!!!!
لال بمیرم الهی ، تن صدامم پایین نیست! :|
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

- هیععع مامان برا چی گریه کردی ؟؟ :(
- ماسک زدم. :|
- :D
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

دو سال پیش بود که من شور آموختن توم متولد شده بود :))
تازه زبان انگلیسیم روون شده بود و خوب مکالمه میکردم....قرار شد با بابام اگه تو خیابون خارجی دیدیم بریم پیشش باهاش حرف بزنیم [nb]که من مثلن اعتماد به نفس پیدا کنم و مکالمم خوب بشه...[/nb]
هیچی دیگه یه روز با بابام داشتیم تو خیابون قدم میزدیم که سه تا خارجی دیدیم(دوتا پسر یه دختر)کنار هم نشسته بودن رو نیمکت کنار پیاده رو..
بابام از فاصله چند متریشون بهم گفت : ببینم چی کار میکنی!...
منم جلو تر از بابام حرکت کردم و رسیدم ب اونا و تند و سریع گفتم : Hello
بعد یهو حس کردم بابام از کنارمون رد شد و رفت...منم دویدم و دستشو گرفتم که جا نمونم...تند تند قدم برمیداشت و منم کنارش..تعجب کرده بودم ک چرا واینستاده....یهو بابایی که من دستشو گرفته بودم ایستاد و گفت : عمو...عمو..!
من سرمو آوردم بالا و چهرشو دیدم....بابام نبود که!! یه آقای سیبیلوی قد بلند بود من : :o
آقاهه : عمو...کجا میای؟؟ :-/
یهو بابام از اون سر صدام زد : یاسمیـــــــــــــــن...یاسمیــــــــــــــــن!
منم هول شدم و دویدم سمت بابام...

خارجیایی بدبخت که فک کنم دقیق یادم نیس آلمانی بودن...نمیفهمیدن چ خبره!بعد بابام براشون توضیح داد و اونام یه عالمه خندیدن!!
منم یه ذره اعتماد ب نفسی ک تو مکالمه با خارجیا داشتمم از دست دادم...کلا اینجوری بودم :-[....حالا اونام ول کن نبودن دیگه....هی حرف میزدن ! منم اصلن تو یه عالمه دیگه بودم اون لجظه! :|......بدترش اینکه شماره بابامو گرفتن و فرداش باهم رفتیم بیرون :|...
این وسط من که فیضی نبردم ولی یه چیزی کشف کردم...اینا مشکل منکراتی داشتن! :))...سه تایی تو فرودگاه ایران همدیگه رو دیده بودن و وقتی فهمیدن از یه کشورن باهم دوست شده بودن ;;).....حالا سوال من اینجاس...ماهم اگه یه روزی تنها رفتیم یه کشور دیگه ...بعد یه پسر ایرانی تو فرودگاه دیدیم باید باهم دوست بشیم؟ :>
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

بازم ی سوتی از همون دوستم....
دوستم:خیلی ادم شاش و بشاشی بود
من:چی ... :-? منظورت همون شاد و بشاشه
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

:سلام هستی جان،خوبی عمو،بهروز هست؟
-نه نیستن،اشتباه گرفتین :|
________________________________
دوباره زنگ زد.
:هستی جان عمو مگه نشناختی،فلانیم.
-اوا شرمنده،گفتین بهروز آخه. ما بهروز نداریم.
:برو باباتو صدا کن بیاد تا بهت بگم بهروز کیه
________________________________________________________
این دخترای کوچه بودن :-" خب من به بابام میگم بابا،خیلیم دختر خوبی بشم بابایی،دیگه بهروز چمی دونم کیه :-"
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

این بانک قوامین هست من تا چند وقت پیش فک میکردم بانک قوانین ِ :-" :D
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

شیشه تمیز مصیبته!!!!!!!!!!!!!!
2بار رفتم توش :D :-" :-" :-" :-"
یه بار تو بانک
تو این مورد کارمندای بانک سرشونو انداختن پایین و خنده در حد منفجر اینا :D
بار دیگه تو مغازه بود
کسی نفهمید زود در رفتم :D
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

سرکلاس دبیر درحال توضیح دادن قدرت های فوق العاده ی پدربزرگش......
-بله ودر سال شصت وپنج فوت کرد
یکی از دانش آموزان:خداروشکر!
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

تو ایستگاه راه آهن بودیم نشسته بودی همه بی حال و درب و داغون یهو یه صدای شکستن شیشه اومد
برگشتیم ببینیم صدا از کجا بود دیدیم یه مرده که داشته رو بلیطشو میخونده محکم خورده به شیشه و اصلن هم به رو خودش نیورد و رفت جالب تر اینکه اونورتر یه آقایی داشت شیشه هایرو با شیشه پاک کن تمیز میکرد
یه سوژه عالی واسه تبلیفات شده بود :D
 
Back
بالا